ده کتاب

یک دوره ای بود که بازی های وبلاگی رونق داشت، به بازی دعوت می شدیم، بازی می کردیم و دیگران را هم به بازی دعوت می کردیم. حس عجیبی است که بعد از مدت ها که فیسبوک بلای جان وبلاگ ها شده و آنها را از رونق انداخته از طرف یک دوست خوب وبلاگی  دعوت شده ام به یکی از همان نوع بازی ها در فیسبوک. قبل از اینکه بازی را شروع کنم می خواهم بگویم که هر وقت به این وبلاگ سر می زنم به این فکر کنم که "غنچه رز" سهم بزرگی در رشد من داشته و فیسبوک سهم بزرگی در رشد منفی من. این بحث ها البته قدیمی است و حالا که دارم در زمین فیسبوک بازی کنم و به عبارتی روی دیوار فیسبوک می نویسم فکر می کنم درست نباشد که به صاحبخانه بد بگویم ولی حاضرم در بازی دیگری شرکت کنم و ده وبلاگی را که با علاقه دنبال می کردم را معرفی کنم.

برگردیم به بازی. علی حیدری از من دعوت کرده تا در مورد ده کتابی بنویسم که بر من تاثیر گذاشته اند. بدون شماره و بدون ترتیب کتاب ها از این قرارند:

- پارک ژوراسیک، مایکل کرایتون. اواخر دوره راهنمایی هستم. گذرم به کتابفروشی بین الملل در اهواز می افتد. کتاب جلد سیاهی دارد که لوگوی مشهور فیلمی که از روی کتاب ساخته شده بر آن حک شده. فیلم را هنوز ندیده ام ولی خیلی سر و صدا کرده. کتاب را برمی دارم و ورق می زنم. دکتر محمدرضا طباطبایی ترجمه کرده. در پاورقی مقدمه یک جمله نوشته که بعد از بیست سال هنوز در خاطرم مانده: "با مراجعه به "وبستر بیوگرافیکال" تلفظ نام نویسنده کرایتون است و نه با توجه به املای آن کریچتون." فکر می کنم که این مترجم آدم باسوادی است  و برای کارش اهمیت قائل است. این ترجمه ارزش خواندن را دارد. کتاب را می خرم، می خوانم لذت می برم. این قدر که تصمیم می گیرم که دستکاری ماده ژنتیک همان چیزی است که دوست دارم به عنوان شغل داشته باشم. چند سال بعد وقتی اولین انتخاب کنکورم را ژنتیک اهواز می زنم خیلی ها فکر می کنند دیوانه شده ام. پدرم تا مدت ها به من حرف نمی زند چون می داند به خلاف میل او رشته پزشکی را بعد از ژنتیک انتخاب کرده ام تا نشان دهم که پزشکی قبول شده ام ولی روی انتخاب خودم ایستاده ام. چند تا از معلم ها از انتخابم با تحسین حرف می زنند، همکلاسی هایی که پزشکی و دندانپزشکی و داروسازی را انتخاب کرده اند به ریشم می خندند. من می روم تا در تنها دانشگاه کشور که در آن موقع می شد ژنتیک خواند، درس بخوانم و چهارده سال بعد آخر وقت کاری از کامپیوتر یک آزمایشگاه تحقیقاتی که تکنیک اصلیش دستکاری ماده ژنتیکی است در مورد تاثیر یک کتاب بر زندگی ام بنویسم. آقای مایکل کرایتون کتاب شما نقطه آغاز تصمیمی بود که مسیر زندگی من را مشخص کرد. آقای دکتر محمدرضا طباطبایی آن جمله ای که در پاورقی مقدمه ترجمه تان نوشته بودید هیچ از خود کتاب و ترجمه عالی شما کم نداشت.

- ناخدای پانزده ساله، ژول ورن، نمی دانم ترجمه کی. دوره دبستان هستم. به خواندن کتاب های ژول ورن علاقه خاصی دارم. این کتاب را در کتابفروشی دیده ام، نسخه لاغری است. کتابخانه کانون پرورش فکری نسخه قبل از انقلاب را دارد که اگر درست یادم مانده باشد پانصد و نود و یک صفحه است و من دبستانی هستم. کتاب قطور را امانت می گیرم و می خوانم. ترسم از خواندن کتاب های قطور می ریزد. داستان نوجوانی است که سفر طولانی را آغاز می کند. چیزهای زیادی در مورد کشورهای مختلف، جغرافیا و حیوانات از این کتاب یاد می گیرم.

- کلاس پرنده، اریش کستنر، نمی دانم ترجمه کی. همان موقع های کتاب بالایی و همان کتابخانه. احتمالا اولین داستانی است که از یک نویسنده آلمانی می خوانم. داستان چند بچه مدرسه ای است. آن موقع خیلی چسبید. فهمیدم که بچه مدرسه ای های همه دنیا حرفشان و دغدغه هایشان یکی است.

- دنیای سوفی، یوستین گوردر، ترجمه حسن کامشاد که ترجمه خیلی خوبی نبود. نویسنده معلم فلسفه است و در غالب این کتاب تاریخ فلسفه را از آغاز تا فلسفه مدرن در داستانی جذاب بازگو کرده. این کتاب باعث شد تا مدت ها علاقه ای به فلسفه پیدا کنم.

- به یاد کاتالونیا، جورج اورول، احتمالا ترجمه عزت الله فولادوند. یادداشت های هنرمندانه نویسنده از جنگ های داخلی اسپانیا. نشانم داد جنگ، که پس زمینه بیشتر خاطرات کودکی من را تشکیل می داد، آن چیزی نیست که توی فیلم ها نشان می دهند. نه مقدس است، نه قشنگ است و نه هوده دارد.

- سال بلوا، عباس معروفی. نویسنده جایی می گوید که وقتی این کتاب را می نوشته حالت کسی را داشته که با یک دست مجسمه ای می سازد (تا زیبایی هایش را عیان کند) و با دست دیگر چیزی را که ساخته می پوشاند (تا از ممیزی در امانش بدارد). این همان چیزی است که از کتاب یاد گرفتم: گذاشتن نشانه هایی در متن و پوشاندنش از نااهل.

- تصویر دوریان گری، اسکار وایلد. عادت داشتم وقتی کتابی می خواندم و از جمله ای خوشم می آمد و فکر می کردم که به قول معروف نویسنده به هدف زده، آن را جایی یادداشت می کردم. بعد از خواندن چند صفحه اول این کتاب متوجه شدم که تمام کتاب را باید قاب گرفت و به خاطر سپرد. متن انگلیسی اثر از زیباترین متن هایی است که تا به حال خوانده ام.

- فرنی و زویی، جی دی سالینجر. "این یه چیزییه پر از درد و راز و رنج و عشق". حمید هامون. من چیزی ندارم به این توصیف زیبا و کامل از کتاب اضافه کنم.

- سه گانه نیویورک، پل آوستر. آوستر روی شعور خواننده برای فهم داستان هایش حساب می کند. همه کتاب هایی که ازش خوانده ام چارچوب مشابهی دارند که همان زندگی روزمره است با تمام اتفاقاتی که شانس نقش مهمی در آنها بازی می کند. روابط انسان ها که از انگیزه های معدودی پیروی می کند و اشتباه هایی که آدم ها در زندگی گذشته شان مرتکب شده اند و نمی توانند خود را از آن رها کنند. بین همه کتاب های آوستر سه گانه نیویورک یک شاهکار است.

- اگنس، پتر اشتام. از کتاب هایی است که در دبیرستان های آلمان در کلاس ادبیات مدرن تدریس می شود. داستانی است در مورد تاثیری که یک کتاب بر خواننده اش می گذارد. شنیده ام آقای حسینی زاد این کتاب را به فارسی برگردانده اند.


لینک
٢ مهر ۱۳٩۳ - احمد فاضلی

       

Asinaria

"Lupus est homo homini, non homo, quom qualis sit non novit"

لینک
٢۱ امرداد ۱۳٩۳ - احمد فاضلی

       

غبار هفت ساله زمان

جایی می خواندم که غبار، زمان است که به ماده تبدیل شده. اضافه تشبیهی غبار زمان هم لابد قرار است همین معنی را برساند. به عقب که نگاه می کنی روی همه چیز غبار زمان نشسته. هر چه زمان طولانی تر، لایه غبار هم ضخیم تر. هر چندوقت یکبار لازم می شود که دستمالی دست بگیری و خاطرات قدیمی را غبارروبی کنی بعد دوباره بگذاریشان روی طاقچه تا دفعه بعد.

از پشت پرده غبار که به هفت سال گذشته نگاه می کنم خاطرات رنگارنگی می بینم هرچند رنگ بعضیشان مثل عکس های قدیمی پریده است. سفرهای زیادی رفته ام، با آدم های زیادی آشنا شده ام، نوشیدنی ها و غذاهای متفاوتی خورده ام، کتاب های جورواجوری خوانده ام، خوشحال شده ام، ناراحت بوده ام، بی خیال بوده ام، دلتنگی کرده ام، خندیده ام، گریه کرده ام، دوست پیدا کرده ام، دوست از دست داده ام، زندگی کرده ام، مهاجرت کرده ام، هم در زمان و هم در مکان.

قبل از این هفت سال هم حتما همین ها بوده ولی به نظر می رسد که فاصله مکانی هم لایه دیگری است از غبار که روی گذشته نشسته است. 

لینک
۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ - احمد فاضلی

       

Somebody I used to think I know

حالا سالها گذشته است. من تو را از یاد برده ام، او که خنده هایش مرا یاد تو می انداخت من را. و تو؟

پ.ن. شماره قبلیش 

لینک
٢ اسفند ۱۳٩٢ - احمد فاضلی

       

Not so free as a bird

پرندگان مهاجر قبل از زمستان به جایی مهاجرت می کنند که گرم تر است. بعد وقتی هوا دوباره رو به گرمی رفت به جای اولشان باز می گردند و سال بعد دوباره مهاجرت می کنند. آدم ها سرما که بهشان فشار آورد به جایی مهاجرت می کنند که فکر می کنند گرم تر است. بعد هی سردشان می شود و گرمشان می شود و هی سردشان می شود و گرمشان می شود ولی انگار معنی صفت مهاجر برای آدم ها و پرنده ها فرق می کند.

لینک
۱٩ دی ۱۳٩٢ - احمد فاضلی

       

در باب اخلاق نسبی

داستان از این قرار است که یک پلنگ به گله ای حمله کرده و باعث شده ۴۴ بز کشته شوند (یا کشته یا بزها از کوه پرت شده اند). چوپان که اسلحه هم همراه داشته به پلنگ شلیک نکرده فقط سر و صدا کرده تا پلنگ بترسد و فرار کند. چوپان می‌گوید که چون پلنگ حیوان نادر و البته زیباییست حاضر نشده به آن شلیک کند. میگوید که پدرش می‌گفته که وقتی‌ جوان بوده در آن منطقه خرسهای زیادی هم بوده اند ولی‌ حالا دیگر کمتر خرسی در آن اطراف می‌توان یافت، طبیعت بدون جانداران وحشی اش لطفی‌ ندارد.

خبر را که خواندم خیلی‌ خوشحال شدم که این جوان به خاطر حفظ حیات وحش حاضر نشده پلنگ را قربانی کند.کار این جوان قابل ستایش است، بویژه که احتمالا جان خودش را هم در خطر می دیده. زیاد نیستند کسانی که چنین رفتار قهرمانانه ای (heroic) از خود نشان دهند. اماعمل قهرمانانه مستلزم فدا کردن کفه دیگر ترازو است. روی دیگر ضشیه ۴۴ بزی هستند که تلف شده اند. از وقتی که خبر را خواندم سوال های زیادی برایم پیش آمده.سوال هایی که بسته به اینکه چطور جواب داده شوند می توانند از این داستان یک عمل قهرمانانه یا یک کار غیر اخلاقی بسازند.

مساله به این سادگی‌ نیست. قضیه یک انتخاب اخلاقی است.چوپان جوان فقط چند ثانیه فرصت داشته که تصمیم بگیرد و بین گوسفندان یا پلنگ یکی‌ را انتخاب کند. احتمالا این جوان همه بزهایش را تک به تک میشناخته. شاید برای هر کدامشان اسم هم گذشته بوده باشد. شاید چند تائی‌ سوگلی توی گله اش داشته. آیا قبلا وقتی‌ که توی کوه و کمر گله را میچرانده به این مسالهفکر کرده بوده؟ آیا وظیفه چوپان در وهله اول نگهداری از بزها نبوده؟  آیا چوپانی که وظیفه اش مواظبت از گوسفندان است حق دارد که بزها را فقط به این دلیل که اهلی هستند و تعدادشان بیشتر، فدای پلنگ کمیاب کند؟ دقیقا چه چیزی باعث می شود که چوپان یا ما پلنگ را به بز ترجیح دهیم؟ زیبایی پوست پلنگ نسبت به بز یا تعداد بیشتر بزهای موجود در جهان نسبت به پلنگ ها؟ یا اینکه بز زیاد دیده ایم و چون پلنگ کمتر دیده ایم و طبیعت آدمی این است که به چیزی که برایش غریب است مشتاق تر است پلنگ را بیشتر دوست داریم؟

صاحب بزهایی که تلف شده اند کی‌ بوده و در این باره چه می‌گوید؟ آیا اگر همهٔ بزها مال چوپان نبود اند اجازه داشته در موردشان تصمیم بگیرد؟ اصلا چه چیزی باعث می شود که چوپان جان بزها را متعلق به خودش بداند و بتواند درباره آن تصمیم بگیرد؟ آیا اینکه بزها را می چرانده و شب به طویله می برده و گاهی بر حسب احتیاج از شیر یا گوشت آنها استفاده می کرده باعث می شود که جان آنها را متعلق به خود بداند؟ اگر در نظر بگیریم که چوپان صلاحیت این را داشته باشد که هر وقت تشخیص بدهد جان یکی از بزها را بگیرد و گوشتش را بخورد یا بفروشد، آیا همین چوپان نمی تواند در یک لحظه حساس تصمیم به قربانی کردن یک سوم گله بگیرد؟

برایم جالب است بدانم که تبعات این انتخاب چه بوده؟ مسلما قضیه همین جا تمام نمی شود. چوپان جوان قصه ای خلق کرده که می تواند تا وقتی پیر می شود برای نوه هایش تعریف کند ولی برای اینکه اثرگذاری داستان بیشتر شود همیشه باید تمرکز قصه را روی نجات جان پلنگ بگذارد. کشته شدن بزها داستان را خراب می کند. بهتر است حرفی از بزها زده نشود. اما آیا لحظاتی پیش نمی آید که چوپان ما خودش را سرزنش کند؟ مثلا وقتی که باقیمانده بزها را از توی کوه و کمر جمع می کرده؟ وقتی روزهای بعد به جای 140 بز، 100 بز را به چرا می برد به چه فکر می کند؟

مساله اینجا در ذهن من تمام نمی شود. یک عمل اخلاقی باید بر اساس اصول اخلاقی قابل دفاع باشد. اصولی که بتواند در مورد های مشابه هم جوابگو باشد. سوال آخرم این است که آیا یک نگهبان بانک اجازه دارد محو زیبایی دختری بشود که برای سرقت مسلحانه به بانک آمده؟ آیا اگر چنین اتفاقی بیفتد میشود او را سرزنش کرد؟ میشود تشویقش کرد؟ ولی‌ مسلما میشود درباره اش حرف زد، نمی شود؟

لینک
٢٠ آبان ۱۳٩٢ - احمد فاضلی

       

شش

مدتی پیش در همین روز سال، طرف های همین ساعت، همین منی که الآن این ها را می نویسم تازه وارد همین شهر شده بودم. هوا مثل همین امروز ابری و گرفته بود. فقط زمین هنوز 6 دور کمتر دور خورشید چرخیده بود و خیلی دور کمتر دور خودش. هنوز ولی خیلی چیزها فرق می کرد، مثل درک من از خودم، از وطن، از مهاجرت و از خیلی چیزهای دیگر. مثل ارتباطم با آدم هایی که آن موقع می شناختم و آدم هایی که قرار بود بعدا بشناسم. مثل مفاهیمی که آن موقع معنی داشت و حالا بی معنی شده و مفاهیمی که آن موقع بی معنی بود و حالا معنا دارند. حالا نشسته ام پشت میزم و از پنجره شهر را نگاه می کنم. خورشید سعی می کند خودش را از پشت ابرها بیرون بکشد تا زمین حین چرخیدن راهش را گم نکند و من فکر می کنم بین این چرخیدن ها چقدر آرام آرام همه چیز و همه کس عوض می شوند.

لینک
۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ - احمد فاضلی

       

نابرده رنج گنج میسر نمی شود

چند اسکناس گذاشته بودم لای صفحات آخر کتاب هایی که نخوانده ام، چیزی مثل جایزه ای برای خواندن کتاب ها. دیروز پول لازم داشتم. هر چه کتاب ها را ورق زدم اسکناس ها را پیدا نکردم. مثل اینکه کتاب ها قرار نانوشته مان را جدی گرفته اند.

لینک
۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ - احمد فاضلی

       

Keep calm and carry on

شنیده ام چای بابونه آرام می کند. لیوانی را که رویش نوشته "آرام باش و ادامه بده" از چای بابونه پر می کنم. جرعه جرعه آرامش را به درون می کشم. دست آخر لیوان خالی را نگاه می کنم که مثل من اثری از آرامش در او نمانده.

لینک
٢۳ بهمن ۱۳٩۱ - احمد فاضلی

       

بوی قیر داغ - داستان هایی منسجم

بوی قیر داغ اولین مجموعه داستان کوتاه علی حیدری است که به تازگی توسط انتشارات روزنه روانه بازار شده. نویسنده در وبلاگش اشاره کرده که اسم کتاب در واقع نام داستانی از این مجموعه بوده که نتوانسته از سد ممیزی بگذرد. در شناسنامه کتاب، جلوی مشخصات ظاهری، 120 ص نوشته شده در حالی که کتاب حاضر کمتر از صد صفحه دارد. حیف که قسمتی از کتاب را در دسترس نداریم.

داستان ها با نثری روان و در فضایی ملموس نوشته شده اند، کوتاه و بدون وارد شدن به جزییات غیر ضروری. هر نه داستان کتاب موضوعی مشترک دارند: گذشته شخصیت ها که هنوز آنها را رها نکرده اند. مرگ، موضوع دوم همه داستان هاست. عشق و مرگ یک عزیز پایه های انسجام داستان هاست، نقطه تمایز داستان ها اینجاست که شخصیت ها چطور با این خاطرات دردناک کنار می آیند. بعضی از شخصیت ها طاقت تحمل ندارند و به زندگی خود پایان می دهند (سه داستان اول)، بعضی ها می دانند یا طی داستان در می یابند که گریزی نیست و زندگی ادامه دارد (سه داستان دوم)، برخی شدیدا گرفتارند و امید رهایی شان نیست (دو داستان آخر)، و یکی هم ترجیح می دهد که درگیر خاطراتی که به گذشته همسرش مربوط اند نشود و مثل زباله می سپاردشان به کارگرهای شهرداری تا از دستشان خلاص شود (چه خوب که آشغال ها را ...).

روی (معادل فارسی) کاور کتاب آمده که علی حیدری نوشتن را با فیلمنامه نویسی آغاز کرده. تاثیر فیلمنامه نویسی را در داستان های این مجموعه به وضوح می توان دید. یکی از تکنیک های بیشتر داستان ها همان چیزی است که در سینما "مونتاژ موازی" گفته می شود، رفت و برگشت بین گذشته و حال و یادآوری اتفاقی در گذشته به کمک شی یا نمادی مشترک بین دو روایت زمانی. اوج این تکنیک در داستان درخشان "بازی نور" دیده می شود. پرداخت قوی صحنه ها به طوری که تجسم فضا برای خواننده آسان باشد شباهت دیگری است که داستان ها با فیلمنامه دارند تا جایی که نویسنده گاهی از زاویه دوربین و حتی وضعیت نور برای خلق بهتر فضا استفاده می کند. این مثال ها را ببینید: "چراغ در ورودی، انگار بخواهد ماشین را نورپردازی کند، تمام ماشین را روشن کرده بود" (ص 74 خط اول)، "برمی گردم جلو پنجره. دختر طوری جلو در ایستاده که فقط می توانم پیشانی و موهای بالا داده اش را ببینم." (ص 75 خط اول)، "آرنج هاش را گذاشت روی نیم دیوار بام و پایین را نگاه کرد ... بیژن سرش را بلند کرده بود بالا را نگاه می کرد: حتما به دانه های ریز برف که پیچ و تاب می خوردند و پایین می رفتند. حتم نمی توانست او را ببیند توی تاریکی." (ص 60 خط 6 تا 12).

همه داستان های مجموعه کارهای قابل دفاعی هستند. دو داستان "ممکن است خیلی ها برای مردنش گریه کرده باشند" و "بازی نور" به عقیده من نمره بهتری می گیرند. داستان تک پاراگرافی "خاکریز" تا آنجا که من دیدم با بی مهری منتقدان مواجه شده و داستان ضعیفی توصیف شده است. این داستان در واقع پیچیده ترین روایت این مجموعه است و شاید به همین دلیل آخرین آنها. روایتی است که علاوه بر اینکه مرز بین گذشته و حال در آن کمرنگ شده، مرز بین واقعیت و خیال هم در ذهن راوی در حال محو شده است. همین باعث شده که خواننده کمی دچار سردرگمی شود. به نظرم این داستان را باید با دقت بیشتری خواند.

در کل، بوی قیر داغ مجموعه ای است خواندنی. کتاب لاغری است که حداکثر در چند ساعت خوانده می شود ولی لذت خواندن داستان ها و فکر کردن به شخصیت ها چند روزی با خواننده خواهد ماند. 

لینک
٩ بهمن ۱۳٩۱ - احمد فاضلی