Dialogue

-It didn't mean anything.

+It never does, does it?

لینک
٢۸ دی ۱۳۸٤ - احمد فاضلی

       

Monologue

- من می خوام از زندگيم استفاده کنم. می خوام از زندگيم لذت ببرم. هيشکی هم نمی تونه جلوی من رو بگيره.

+ من می تونم.

- تو ديگه کی هستی؟

+ من خودتم!

- راست می گی. تو می تونی. پس بيا يه لطفی کن. بذار از زندگيم لذت ببرم.

+ باشه.

لینک
٢٥ دی ۱۳۸٤ - احمد فاضلی

       

Changing world

اگه يه روز صبح از خواب بيدار بشين و ببينين که دنيا يه جور ديگه شده چکار می کنين؟

امروز اين اتفاق برای من افتاد. صبح که از خواب بيدار شدم و اومدم توی خيابون همه مردم يه جور ديگه شده بودن. اونايی که هميشه سرشون رو پايين می انداختن و با عجله راه می رفتن امروز خيلی آروم راه می رفتن و هی دور و برشون رو نگاه می کردن. لبخند هم می زدن. نمی دونم دليلش چی بود. خيابون هم اون خيابون ديروز نبود. اصلا شهر يه جور ديگه شده بود. سفيد سفيد شده بود عين برف! 

تا حالا شده تصميم بگيرين که تا قبل از اومدن اولين برف يه کاری رو شروع کنين يا يه کاری رو تموم کنين؟

تا حالا شده تصميم بگيرين که تا قبل از عوض شدن دنيايی که توش هستين يه کاری رو شروع کنين يا يه کاری رو تموم کنين؟ اون کار رو شروع کردين؟ تموم کردين؟

لینک
۱٩ دی ۱۳۸٤ - احمد فاضلی

       

Say good bye to it all

ديروز اولين کلاس رسمی زبانم رو برای هميشه تعطيل کردم. بچه ها خبر نداشتن که قراره کلاس تعطيل بشه. همشون سر کلاس منتظرم نشسته بودند. رفتم داخل و بدون مقدمه گفتم: خب بچه ها اين آخرين جلسه ايه که با هم داريم.

- يعنی هفته ديگه کلاس نميايم.

- يعنی ديگه هيچ وقت با من کلاس نماين. ولی چون سطحتون خوبه آموزشگاه قبول کرده که دو ترم بالاتر سر کلاس آقای نورزاده بشينين.

- آقا اگه شما نياين ما هم ديگه آموزشگاه نميايم.

نفهميدم چرا. ولی شايد اونا هم مثه من توی اين دو ساله به کلاسمون عادت کرده بودن. منم به همشون عادت کرده بودم. به بيات که هميشه هنوز کلمه Finished از دهنم در نيومده بود فوری می گفت Not yet. just a minute حتی اگه حل کردن تمرينش رو تموم کرده بود. فکر کنم نسبت به اين کلمه شرطی شده بود.

ربانی که هميشه بيشتر از حرف زدن می خنديد و حتی وقتی تهديدش می کردم که از کلاس بيرونش می کنم هم نمی تونست لبخندش رو جمع و جور کنه.

آزادفلاح که مطمئنم به زودی می تونه بهتر از من انگليسی صحبت کنه.

ديروز ويس کلاس نيومده بود شب اومده بود در خونه با اون لهجه داش مشتيش می گفت: آقا فاضلی قضيه چيه؟ ما يه روز کلاس نيومديم بد حال بچه ها رو گرفتين؟

يادمه اولين بار که آخر کلاس گفتم:OK guys, Class dismissed زمانی برگشت گفت: ببخشيد آقا ديس ميس يعنی چي؟ اون موقع هيچ کدومشون حتی نمی تونستن يه جمله انگليسی بگن. ديروز وقتی خواستم کلاس رو تعطيل کنم مثل هميشه گفتم: OK guys, Class dismissed ولی برعکس هميشه هيچ کس از جاش تکون نخورد. اول فکر کردم بعد دو سال يعنی اينا هنوز معنی اين يه جمله رو هم نفهميدن. بعدش متوجه شدم که اونا اين دفعه بهتر از هميشه می فهمن من چی دارم می گم واسه همينه که از جاشون تکون نمی خورن.

لینک
۱٠ دی ۱۳۸٤ - احمد فاضلی

       

Into the light

صبحی زمستانی است و شهر هنوز نتوانسته خود را از کرخی سرمای ديشب برهاند. هنوز در خواب است. از خانه که بيرون می آيم هنوز آفتاب طلوع نکرده است. يادش بخير جلال می گفت پيش از طلوع آفتاب که برمی خيزی گويی پيش از آفرينش برخاسته ای. راه می افتم و سواره به سمت شرق پيش می روم به سمت طلوع گاه و به سمت گاه طلوع. محو تماشای نوری می شوم که مشغول نوازش ستيغ برف گرفته کوه هاست. ابتدا فقط قله و سپس تمام کوه و اکنون مرا نيز. منی که مستقيم به سوی مرکز اين نور می روم و با خود می انديشم که آيا معجزه ای لازم است تا حضورش را احساس کنم؟ الذين يذکرون الله قياما و قعودا و علی جنوبهم و يتفکرون فی خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک.

برای کسانی که به وجودش ايمان دارند هيچ توضيحی لازم نيست و برای آنان که به وجودش اعتقادی ندارند هيچ توضيحی سودمند نيست.

لینک
٦ دی ۱۳۸٤ - احمد فاضلی