Substitution drill

معلم: فعل کوتاه اومدن رو صرف کن.

شاگرد: کوتاه اومدم؛ کوتاه اومدی کوتاه ....

- خب بسه حالا  ُ احمدُ رو توش جايگزين کن.

-احمد کوتاه اومد؛ احمد کوتاه مياد؛ احمد هميشه کوتاه مياد؛ احمد ميگه همچون صنوبری تک افتاده به گونه ای خود خواه و جدا از ديگران سر به بالا کشيده و بی سايه ايستاده ام ولی باز هم کوتاه مياد؛ چون احمد هميشه کوتاه اومده و اين دفعه هم کوتاه مياد.

لینک
٢٢ امرداد ۱۳۸٤ - احمد فاضلی

       

Homage to Sartre

داخلی- روز "من" پشت کامپيوتر نشسته. يک CD را درون درايو می گذارد. CD مربوط به نصب يک برنامه است. پيغامی با اين مضمون که برنامه اکنون شروع به نصب می کند ظاهر می شود.

قطع به .....داخلي- شب

"من" دراز کشيده و "ديگری" نشسته.

من: حالم بده.

ديگری: يعنی چه جوريه؟

- احساس تهوع دارم.

- می خوای يه قرص بهت بدم.

- نه.

- پس بذار بالا بياری شايد بهتر بشی.

- نه اصلا اون طوری نيست.

- پس چه طوريه؟

- يه احساس تهوع توی وجودمه. از اون حس های تهوعی که ممکنه از توی دست آدم شروع بشه و به نوک انگشتا برسه اون وقت سنگ ريزه ای رو که توی دستته بالا مياری و از دستت جدا ميشه و ميفته رو زمين.

- تهوع توی وجود؟ منظورت از وجود چيه؟

- Existance فکر کنم همون روحم باشه. چون می دونم مربوط به بدنم نيست.

- حالا چی رو می خوای بالا بياري؟

- تنفری رو که نصف وجودم رو گرفته. چون از من نيست. يه چيزی جدا از منه. فکر کنم وجودم می خواد اونو بندازه بيرون چون توی وجودم غريبه ست.

- بقيه وجودت رو چی گرفته؟

- ....

- با نصفه متنفر می خوای چه کار کني؟

- نمی تونم تا ابد باهاش زندگی کنم. بايد بالا بيارمش.

قطع به ....

پيغام بعدی مربوط به حق کپی برنامه و مسائل قانونيه. در صورتی که Agree رو نزنی نمی تونی جلوتر بری. "من" اينو می دونه ولی حوصله خوندن اون اراجيف رو نداره.

قطع به .... 

- ببين تو از تهوع حرف می زنی که مربوط به بدنه. و ميگی که نصف روحت رو می خوای بيرون کنی. نمی ترسی وقتی که می خوای استفراغ کنی بدنت بخواد همه روحت رو بالا بياره؟

- ....

- چت شد؟

- من Agree رو زدم. بدون اينکه توافق نامه رو خونده باشم.

فيد.

 

لینک
٦ امرداد ۱۳۸٤ - احمد فاضلی

       

One of these days

اين جريان امروز صبح توی اتوبوس اتفاق افتاد. اولش طبق معمول می خواستم به صورت فيلم نامه کوتاه درش بيارم ولی اين قدر ناراحت کننده بود که نتونستم. شايد بعدا اين کار رو بکنم.

شنيدم از پشت سرم يه صداهايی مياد. يه نفر داشت به بغل دستيش می گفت: اين قدر نچسب بهم الان عرق می کنم و تا شب بوی عرق می دم هر چی من ميرم عقب تو هم ميای می چسبی به من. جواب شنيد که هر چی تو بری عقب منم ميام به طرفت تا جا باز بشه يه نفر ديگه هم سوار شه.

- اينجا يه ظرفيتی داره بيشتر از اون نبايد سوار بشن.

+ اون موقعی که خودت اون پايين بودی که هی خواهش می کردی که مردم يه ذره جابجا بشن که تو هم جا بشی حالا که اومدی بالا نگران عرق کردنت شدی؟ 

- من اگه می ديدم جا نداره با تاکسی می رفتم.

+ خب حالا برو.

- تو که بعد از من سوار شدی برو.

+ من ندارم سوار تاکسی بشم تو که می تونی برو.

- هر چی بدبختی می کشيم از دست همين شماهای هيچی نداره!

با خودم فکر کردم: يه جمله تيپيک که فقط از يه خورده بورژوای تازه به دوران رسيده ميشه شنيد.به اينجا که رسيد ديگه نتونستم جلو خودم رو بگيرم برگشتم قيافه يارو رو ببينم. به فکر خودم خنديدم. نه بورژوا بود و نه خورده بورژوا. نحوه لباس پوشيدنش چهره آفتاب سوخته و دست های کار کرده ش جوری بود که حتی می تونم بگم توی اون جامعه طبقاتی که اون مرد دوست داشت اطراف خودش بنا کنه هفت نسل قبلش هم نمی تونستن چيزی جز پرولتاريا بوده باشن. فکر کردم پس اون از کجا اين رفتار رو ياد گرفته. جواب خيلی سريع به ذهنم رسيد. احتمالا قبلا با خودش چنين رفتاری شده. يه حلقه يه دور كه با اين كه معتقديم در جامعه ما طبقه مفهومی نداره هر روز داره دور و برمون تكرار می شه.

لینک
۱ امرداد ۱۳۸٤ - احمد فاضلی