The Head and the Heart

تازگی ها فهميدم که نظر خيلی از اطرافيان در مورد رابطه هايی مثل ازدواج چه قدر عجيبه. بعضی ها فکر می کنن که توی يه همچين رابطه هايی دو طرف بايد اين قدر به هم نزدیک بشن که بشن يه نفر. با يه محاسبه ساده می شه فهميد که حاصل چنين جمعی دو تا نصف نفره که اصولا هيچ کدوم از اين نصف نفرها به هيچ دردی نمی خورن.  

لینک
۱٦ شهریور ۱۳۸٥ - احمد فاضلی

       

percipio, ergo sum

تجربه اول: امروز يه نفر اومد ازم سوالاتی در مورد روش انجام يه سری آزمايش و آناليز آماری داده ها پرسيد. من هم در عرض يک ساعت چيزهايی رو که برای ياد گرفتنشون حداقل سه ماه وقت صرف کرده بودم راحت بهش گفتم اونم تشکر کرد و رفت. بعدش با خودم فکر کردم که اون موقعی که من به جواب همين سوال ها احتياج داشتم خودم کجا بودم که بيام از خودم اين سوال ها رو برسم؟

تجربه دوم: ديروز از دکتر پرسيدم به جای Nude Mouse به فارسی چه بنويسم؟ گفت اصلا می دونی چرا بهشون می گن Nude؟ گفتم نه. گفت پس برو اول اون را ياد بگير. امروز رفتم گشتم و خيلی چيزا در مورد خيلی چيزا ياد گرفتم. اين تجربه بعد از تجربه اول اتفاق افتاد. بعدش با خودم فکر کردم چه خوبه که وقتی يه سوال دارم از اول سراغ نزديک ترين (و نه لزوما بهترين) راه نرم.

تجربه ای که توی اين دنيا به دست نمی اد: چند روزه دارم به اين فکر می کنم که آيا واقعا توی بهشت بدون هيچ زحمتی هر چی بخوای به دستت می رسه؟ آيا اين منو راضی می کنه؟ آخه من ياد می گيرم پس هستم.

لینک
٥ شهریور ۱۳۸٥ - احمد فاضلی

       

Rosebud Reloaded

اول اینکه که من دوباره اومدم. دوم اینکه اومدم درباره يه چيز مهم حرف بزنم.

تا حالا شنيدين وقتی که می خوان در مورد تفوت های انسان و حيوان حرف بزنن به انسان می گن حیوان دوپا حيوان ناطق حيوان متفکر ولی يادم نمی اد کسی گفته باشه حيوان با اخلاق. خوب حالا اشکال نداره خودم می گم. چون احساس می کنم يه چیز مهم که انسان می تونه داشته باشه ولی حيوان نمی تونه اخلاق خوبه. گفتم می تونه داشته باشه نه اينکه داره در حالی که صفت هايی که توی پاراگراف قبل گفته شد مثل ناطق بودن يا دوپا بودن يه ويژگی ذاتی هستن داشتن اخلاق خوب اکتسابيه. هر چند که اصول و موازين اخلاقی به صورت يه چيز فطری توی نهاد همه انسان ها هست ولی اينکه به اين اصول توجه کنيم يا ندای اين چيزی رو که بهش وجدان می گيم کاملا خفه کنيم يه ويژگيه که می تونه مشخص کننده ارزش انسان ها باشه. راستی چرا وقتی از اعماق قلبمون می دونيم چی خوبه و چی بد دنبال اون بده می ريم؟ چرا وقتی می دونيم انجام دادن يه کار يا گفتن يه حرف باعث از دست رفتن ارزش انسانی خودمون اول از همه پيش خودمون و در مرحله بعد پيش بقيه می شه از انجامش امتناع نمی کنيم؟ بذارين يه بار ديگه من از خودم بپرسم آيا فرق من و ساير موجودات فقط توی توانايی راه رفتن بر روی دوپا و صحبت کردنه؟ اگه توی توانايی تفکر هم هست بذارين برای چند دقيقه کوتاه درباره اين چند تا جمله فکر کنيم.

يادت بخير اين قدر اين حرفتو تکرار کردی که آخر سر روی سنگ قبرت هم همين رو نوشتن: دو چيز اعجاب برانگيز. آسمون پر ستاره بالای سر و موازين اخلاقی درون دل. يادت بخير کانت من.   

لینک
٤ شهریور ۱۳۸٥ - احمد فاضلی