I'm not scared anymore

امروز صبح ديدم که اولين برف روی کوه های کرج نشسته. پارسال وقتی اولين برف اومد يه پست نوشتم که تا حالا شده تصميم بگيرين قبل از اولين برف يه کاری رو تموم کنين؟ من هر سال قبل از اولين برف به اين موضوع فکر می کنم آخه به نظر من اولين برف مثل مرگه. نه اون مرگی که به معنی پايا ن زندگيه، اون مرگی که شروع يه دوره جديد تو زندگی آدمه. شباهتشون هم اينه که آدم هيچ وقت نمی دونه که اولين برف کی مياد ولی کاملا مطمئنه که بالاخره مياد درست مثل مرگ.

امروز ديدم که اولين برف روی کوه های کرج نشسته. ديگه چيزی نمونده که بياد. وقت زيادی نمونده. دوباره از خودم می پرسم که کارهايی رو که می خواستم انجام دادم يا نه؟ 

لینک
۳٠ مهر ۱۳۸٥ - احمد فاضلی

       

To the very you of you

اين دفعه فقط همينه!

I cannot sleep tonight, I have you on my mind
Even the wind is calling your name
Though you are far away, I feel that you are near
Whispering words from over the sea

لینک
٢٩ مهر ۱۳۸٥ - احمد فاضلی

       

The Sins of the Flesh

دلم هوس يه وسوسه درست و حسابی کرده. يه وسوسه که دل آدم رو ببره. يه وسوسه که لااقل اين قدر قوی باشه که تو ذهن آدم بمونه. يه وسوسه که يا با عصمت پيامبرانه بشه جلوش ايستاد يا با ايمان فولادی. دلم تنگ شده برای ترس ولرز کی يورکه گار، برای برادر جان کريس دبرگ. دلم تنگ شده برای آخرين وسوسه کازانتزاکيس.

لینک
۱٦ مهر ۱۳۸٥ - احمد فاضلی