Don't you think I'm looking older

ديروز دکتر نيکوفر می گفت از جزيره کيش خوشم مياد يکی از دلايلش اين بود که اون جا چراغ قرمز نداره! می گفت از چيزی که جلوی حرکتم رو بگيره خوشم نمايد.

لینک
۱٤ آذر ۱۳۸٥ - احمد فاضلی

       

God's words in my page

آخه اين آدم مگه نمی بينه که ما اونو از يه نطفه بوجود اورديم. حالا می خواد با ما دشمنی کنه؟ بوجود اومدن خودش رو يادش رفته و به حساب خودش داره برای ما استدلال مياره ميگه وقتی اين استخونا پودر و خاکستر شدن اون وقت کی می تونه جمعشون کنه؟ بگو همون که دفعه اول اونا را بدون سابقه قبلی بوجود آورد اين کار رو هم می تونه انجام بده. يعنی واقعا فکر می کنه کسی که همه دنيا را آفريده ديگه نمی تونه مثل اونا را بوجود بياره؟ خب معلومه که بازم می تونه.

برداشت آزاد از ۳۶(۷۷،۷۸،۷۹و۸۱)

لینک
۱٤ آذر ۱۳۸٥ - احمد فاضلی

       

A Different view

يه روز رفته بودم يه آژانس مسافرتی که بليط قطاری رو که اينترنتی خريد کرده بودم بگيرم. بهم گفتن بايد شماره بگيری. شکاره من ۱۰۷ بود و تازه داشتن به شماره ۸۸ می رسيدن. يه خورده که ايستادم حوصله ام سر رفت اومدم بيرون و کاغذ شماره رو مچاله کردم انداختم وسط خيابون (نچ نچ نچ نچ چه کار بدی!) دو تا تاکسی عوض کردم تا رسيدم به يه آژانس ديگه. خيلی خلوت بود. خوشحال شدم ولی وقتی گفتم برای چه کاری اومدم بهم گفتن بايد بری آژانس پروانه (همونی که اول رفته بودم) دوباره دو تا تاکسی عوض کردم تا رسيدم به آژانس اوليه. دست از پا درازتر رفتم دوباره شماره بگيرم اين دفعه شماره ۱۲۷ بهم رسيد و بعد از اين همه رفتن و برگشتن من تازه نوبت شماره ۱۰۴ شده بود. يه ذره که ايستادم يه فکری به سرم زد. پريدم تو خيابون و طرفای اون جايی رو که شماره قبلی رو انداخته بودم يه خورده گشتم و شماره قبلی رو پيدا کردم وقتی رفتم توی آژانس نوبت شماره ۱۰۶ شده بود و من نفر بعدی بودم.

نتيجه اخلاقی: اگه من مثل يه شهروند نمونه اون کاغذ رو تو سطل آشغال انداخته بودم چه طوری بايد از بين اون همه آشغال دوباره پيداش می کردم؟ پس ديدين کار خيلی بدی هم نبود!  

لینک
۸ آذر ۱۳۸٥ - احمد فاضلی

       

مذبوح حسب شريعه اسلاميه

وقتی ماها بچه بوديم دولت از فرانسه مرغ وارد می کرد. مرغ هايی توی جعبه های خوشکل به رنگ فيلم های کيشلوفسکی. روی جعبه ها به عربی نوشته بودن که اين مرغ ها طبق قانون دين اسلام سر بريده شدند تا مسلمون ها هم بتونن با خيال راحت استفاده کنن. مرغ های بيچاره نه سر داشتند و نه پا. اون موقع من خيلی دلم براشون می سوخت.

اين هفته شبکه پنج يه فيلم نشون داد به اسم محرمانه لس انجلس. قبلا نسخه اصلی فيلم رو ديده بودم. سانسور فيلم در حدی بود که اصلا باورم نمی شد اين همون فيلم باشه. توی نسخه شبکه پنج آخر فيلم گای پيرس زندانی می شد و راسل کرو هم می مرد. ولی توی نسخه اصلی گای پيرس از زندان آزاد می شه و مدال شجاعت می گيره راسل کرو هم زنده می مونه! آخه بابا تو کی هستی که به خودت اجازه می دی يه اثر هنری رو هر جور دلت می خواد سر ببری؟ اين که مرغ نيست! 

لینک
٥ آذر ۱۳۸٥ - احمد فاضلی

       

Spotlight on snow

از تهران که راه افتادم هوا نه زياد سرد بود نه زياد گرم. با مترو رفتم. توی راه همش خواب بودم. کرج که پياده شدم يه دفعه جا خوردم همه جا سفيد سفيد بود. واقعا يه ذره طول کشيد تا متوجه شم برف زمين رو پوشونده. می دونستم مياد. مطمئن بودم که مياد ولی خيلی ناگهانی بود. واقعا ناگهانی بود. مواظب باشيد.

لینک
۱ آذر ۱۳۸٥ - احمد فاضلی