ذهن همیشه در مراجعه است

چند روز پیش باربارا اومده بود آزمایشگاه. یه خورده با هم حرف زدیم و بعدش من رفتم خونه. توی راه خونه داشتم به زمانی فکر می کردم که باربارا با ما کار می کرد. اون موقع من تازه اومده بودم اینجا و باربارا دانشجوی دیپلما (یه چیزی مثل فوق لیسانس پیوسته) آزمایشگاه بود. توی چهار پنج ماهی که اونجا بود خیلی از تکنیک ها و کارها رو به من یاد داد، خیلی تشویقم کرد که آلمانی یاد بگیرم و خیلی از رسم ها و عادت های آلمانی ها رو برام توضیح داد. در عوض من هم وقتی رابطه اش با دوست پسرش دچار مشکل شده بود بهش کمک کردم تا از اون وضع بیرون بیاد. داشتم فکر می کردم که چه روزهای خوبی بود که یه دفعه یاد قدیم ها کردم البته نه خیلی قدیمی، منظورم اون اولیه که اومده بودم اینجا، دوره زبان آلمانی توی یک ماه اول، آزمایشگاه ژنتیک انسانی که یه هفته ای کار کردم و به طور اتفاقی یه جهش جدید توی جمعیت آلمانی که منجر به سندرم فالکونی می شد رو کشف کردیم، اولین سفرم توی آلمان به فایتسهوخهایم، رزیدنتس وورتسبورگ و باغش، موزه مرسدس بنز اشتوتگارت، خونه گوته و شیلر توی وایمار و هزار تا خاطره دیگه. حتی دو هفته پیش کنار فواره یخ زده رزیدنتس که داشتم بلند بلند می خوندم: "ز من نگارم حبیبم خبر ندارد، به حال زارم عزیزم نظر ندارد" و ملت با تعجب نگاه می کردن و مهری بهم می خندید.

همون موقع بود که به این رفتار بیمارگونه ذهنم پی بردم، اینکه به نظر می رسه نمی تونه در زمان حال زندگی کنه یا باید غصه آینده رو بخوره یا یاد گذشته کنه! حالا می دونم باهاش چه کار کنم.

پ.ن. از این سبک نوشتن خسته شدم، شاید سبک دیگری رو امتحان کنم، یه چیزی مثل پست "Windmills in my mind" البته شاید.

لینک
٢٩ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

بوی سیب

از وقتی چهار سالم بود پشت خونه مون هیأت سینه زنی بود. شب های محرم بچه های کوچیکی که توی هیأت راه شون نمی دادن و زن ها و دخترها در خونه ما رو از جا می کندن تا برن بالای پشت بوم و از اونجا عزاداری رو نگاه کنن. ده سال محرم های عمر من این جوری گذشت. سال های اول بالای پشت بوم و بعدش داخل هیأت. تاسوعا و عاشورا هم همراه هیأت توی امامزاده های شهر می گشتیم.

عزاداری های خوزستان زمین تا آسمون با عزاداری های تهران فرق می کنه. ولی در اصل موضوع تفاوتی ندارن. چند سالی رو محرم توی آبادان بودم و چند سال آخر رو تهران یا کرج. ولی این اولین باریه که جائیم که محرمش با بقیه ماهاش فرقی نداره. حتی تو مسجدش هم خبری نیست.

به هر حال هیچوقت عاشورا به جز غذای امام حسین نخوردم امسال هم خیال ندارم همچین کاری کنم حتی اگه خودم قیمه نذری بپزم.

لینک
٢۸ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Windmills of my mind

جلوی آینه ایستادم، دلم نمی خواد سرم رو بالا بیارم تا چشمم به اون یارو که اون طرف ایستاده بیفته. می دونم داره خیره بهم نگاه می کنه. نه که ازش بدم بیاد، نه! فقط حوصله تحمل نگاهش رو ندارم. از وقتی بچه بود می شناسمش، کارش همینه، همیشه اونجا است، حتی صبح های زود که از خواب بیدار می شم می بینم که با چشم های پف کرده ایستاده اونجا و زل زده به من. چند دفعه سعی کردم زود تر از اون از خواب بلند شم ولی نتونستم. فکر کنم اصلا شب ها نمی خوابه. ولی می دونم که خسته می شه. چند دفعه آخر شب دیدمش که حسابی خسته بود و معلوم بود که به زور خودش رو نگه داشته که خوابش نبره. فکر کنم اگه چند دقیقه صبر می کردم خوابش می برد ولی متاسفانه من زودتر از اون خوابم برد. ولی برام جالبه که در عین حال از زندگی روزمره اش هم غافل نمی شه، مثلا بعضی وقت ها می بینمش که در حال شونه کردن موهاش یا در حالی که مسواک می زنه داره بهم نگاه می کنه. یه دفعه حوصله ام رو حسابی سر برده بود. تصمیم گرفتم بکشمش ولی نزدیک بود خودم رو زخمی کنم. مثل این که یه جور رابطه غیر فیزیکی بین ما هست انگار وجود یکی مون به اون یکی بستگی داره ولی کی به کی وابسته است نمی دونم. یه موقعی فکر می کردم اون به من وابسته است ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که احتمالا اون هم در مورد من همین فکر رو می کنه از اون به بعد دیگه مطمئن نیستم. یه مدت تصمیم گرفتم بهش محل نذارم، دیگه نگاهش نکردم. چند وقت گذشت ولی اون از رو نرفت. یه روز برای اینکه ببینم چه کار داره می کنه زیر چشمی یواشکی بهش نگاه کردم دیدم باز هم زل زده به من. مثل اینکه خیلی عاشق کارشه.

ولی مطمئنم که یه روز بالاخره خسته می شه. می ره می گیره می خوابه و اون وقت من میام و می بینم اونجا جاش خالیه. فکر کنم اون وقت دلم براش تنگ می شه. مطمئنم که یه روز خسته می شه همون قدر که از اومدن اولین برف مطمئن بودم. شاید هم من زودتر از اون خسته بشم. کی می دونه؟

لینک
٢٧ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Abyss

ذهن انسان فقط ظواهر اشیا را درک می کند نه ذات اشیاء را، و نه ظواهر همه چیز را بلکه فقط ظواهر ماده را، و از این هم محدودتر: نه ظواهر صرف ماده را بلکه نسبت این ظواهر را، و این نسبت ها واقعی و مستقل از ذهن بشری نیستند حتی این ها نیز مخلوق انسانند و این نسبت ها همه نسبت هایی نیستند که ذهن بشری قادر به آفریدن آنها است بلکه نسبت هایی هستند که برای نیازهای عملی و ادراکی او مفیدند.

برو بابا!

برگرفته از رساله "بیداری" نیکوس کازانتزاکیس

لینک
٢٥ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

در آن کوش که خوش دل باشی

یکشنبه از تهران به فرانکفورت پرواز داری. بعد از تاخیر یک روزه ای که پرواز فرانکفورت به تهرانت داشته دلت شور می زنه که نکنه این دفعه هم پروازت تاخیر داشته باشه. بعد متوجه می شی که کلا پروازهای یکشنبه به علت برف شدید کنسل شدن. توی پرواز پنجشنبه بهت جا می دن باز هم خدا رو شکر.

پنجشنبه اهل منزل و دوستانی که لطف داشتن و برای بدرقه اومدن همه تو فرودگاه هستن. با همه یکی یکی خداحافظی می کنی و قصه همیشگی اشک و آه. بالاخره وسایلت رو بر می داری و از گیت رد می شی. آخرین نگاه رو هم به بدرقه کننده ها می اندازی و در حالی که هنوز اشک تو چشماته می ری به سمت محل تحویل بار. بارت رو تحویل می دی و می ری به طرف باجه کنترل پاسپورت.

- بعدی

(می ری جلو و در حالی که سعی می کنی لبخند بزنی) + خسته نباشین.

(بدون اینکه جوابت رو بده پاسپورتت رو می گیره و یه نگاهی بهش می کنه) - شما اجازه خروج از کشور رو ندارین.

+ ها! چرا؟

- پاسپورتتون مهر خروج نداره.

+ هوم؟ یعنی چی؟

معلوم می شه که موقع تعویض گذرنامه مسوول مربوطه خیلی راهت یادش رفته مهر خروج رو بزنه. به همین راحتی. پروازت رو از دست می دی، برای کنسل کردن پرواز و پس گرفتن پولت هم خیلی دیر شده، با این حالت باید دنبال بارت هم بدوی که ببینی الآن کجاست؟ این که چقدر کارهات عقب می افته  و برنامه هات به هم می ریزه هم جای خود. چه کار می کنی؟ چه کاری می تونی بکنی؟ شوخی نیست، خواب هم ندیدم. این جریان واقعا برای الهام اتفاق افتاده.

الهام جان همه مون داریم حرص می خوریم، البته نه به اندازه تو. فقط آرامشت روحفظ کن تا کارها جریان خودشون رو طی کنن. واقعا نمی دونم دیگه چی باید بگم.

گفتا تو از کجایی که آشفته می نمایی       گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

لینک
٢٤ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

با اینا خستگی مو در می کنم

وقتی بچه بودم چون آبادان منطقه جنگی محسوب می شد خانواده من به بهبهان مهاجرت کرده بودن. اونجا نزدیک خونه ما یه کتابخونه بود وابسته به کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان. وقتی که دیگه همه کتاب های خودم و خواهر بزرگترم رو خوندم اون کتابخونه شده بود پاتوق من. اونجا با ژول ورن و اریش کستنر آشنا شدم. البته چون اون کتابخونه قدیمی بود بیشتر کتاب هایی که اونجا بود  قبل از انقلاب چاپ شده بودن ومسلما حجمشون نسبت به همون کتاب اگه بعد از انقلاب چاپ شده بود خیلی بیشتر بود. مثلا کتاب "ناخدای پانزده ساله" ژول ورن که نسخه امروزیش تو بازار حدود صد و خورده ای صفحه است رو من توی اون کتابخونه توی پونصد و نوزده صفحه خوندم و واقعا اطلاعات خوبی در مورد جغرافیای جهان ازش به دست اوردم. "مردم شهر شیلدا" و "کلاس پرنده" اریش کستنر و خیلی از کتابای ژول ورن رو اونجا خوندم و یاد گرفتم که چه جوری از توی یه کتابخونه پر از کتاب، کتابهای مورد علاقه ام رو پیدا کنم.

وقتی پونزده سالم شد خانواده ام برگشتند آبادان و من رفتم اهواز تا توی یه دبیرستان شبانه روزی درس بخونم. کتابخونه های آبادان چون توی جنگ کاملا از بین رفته بودن بعد از جنگ با یه سری کتاب جدید پر شده بودن – البته پر اصلا کلمه خوبی نیست- من هم زمان توی آبادان توی چهار تا کتابخونه عضو بودم ولی باز هم چیز دندون گیری پیدا نمی کردم البته سلیقه ام تغییر کرده بود و دنبال کتاب های دیگه ای بودم که بعدا می گم. توی اون موقع بیشتر به کتابخونه دبیرستان مون سر می زدم که انصافا نسبت به دبیرستان های دیگه واقعا کتابخونه خوبی داشت. بیشتر دنبال ادبیات کلاسیک ایران بودم که مسلما بیشتر شعر بود. "شاهنامه"، آثار منسوب به ابوسعید ابوالخیر و گاهی جلال آل احمد و از این قبیل. تا اینکه سال آخر دبیرستان افتاده بودم توی خط "اصول فلسفه و روش رئالیسم"، کتاب های مطهری و شریعتی و ...  

شروع کلاس های من توی دانشگاه از ترم بهمن بود. بنابراین چند ماهی توی کتاب خونه های آبادان پلاس بودم. کتابخونه ها اون قدر خلوت بود که معمولا بیشتر از یکی دو نفر رو نمی تونستی اونجا پیدا کنی تازه اونا هم اومده بودن که توی سالن مطالعه برای کنکور درس بخونن! توی مخزن عملا همیشه تنها بودم. یادمه کتابدار یکی از اون کتابخونه ها اسمش آقای محرابیان بود (البته فکر می کنم!) چون من مشتری دائمی بودم و اون هم همیشه از بیکاری مگس می پروند همیشه یه ساعت من رو نگه می داشت تا برام چرت و پرت ببافه. واقعا حوصله ام رو سر می برد. یه دفعه یه کتابی رو بهم داد و گفت این رو برای تو نگه داشتم خیلی کتاب توپیه حتما بخونش. من هم گفتم باشه و کتاب رو گرفتم. از اون داستان های عاشقانه فارسی بود که من هیچ وقت نخونده ام. یه هفته بعدش کتاب رو بهش پس دادم. گفت چطور بود. من هم برای اینکه دلش رو نشکنم گفتم عالی بود تا حالا همچین چیزی نخونده بودم. راستش بیشتر از دو صفحه از اون کتاب رو نخونده بودم اونم فقط برای اینکه اگه ازم در مورد داستان پرسید یه چند تا از اسامی رو بلد باشم. ولی کتاب هایی که خودم انتخاب می کردم یه چیزایی بود مثل "مائده های زمینی" آندره ژید، "تهوع" سارتر، "ترس و لرز" کی یورکه گار، "همانند خدایان خواهید شد" اریک فروم، "شش اگزیستانسیالیست" و ... تا اینکه  یه روز آقای محرابیان (اگه اسمش همین بوده باشه) بهم گفت که می خوام یه چیزی رو دوستانه بهت بگم، ما یه سری از کتاب های کتابخونه رو به دستور وزارت اطلاعات علامت گذاری می کنیم و اسم هر کسی که اونا رو امانت بگیره باید توی یه لیست ثبت بشه. اسم تو داره خیلی توی لیست زیاد می شه! هنوز هم نمی دونم راست می گفت یا فهمیده بود که من کتاب مورد علاقه اش رو نخوندم و می خواست اذیتم کنه. به هر حال بعید نبود که راست گفته باشه. از طرفی من هم سنی نداشتم و حسابی ترسیدم. و این طوری شد که تصمیم گرفتم از کتابخونه فقط نمایشنامه های شکسپیر و سوفوکل رو بگیرم و یه چیزایی مثل پائولو کوئیلیو و گابریل گارسیا مارکز. کتابهای دیگه رو اگه می خواستم بخونم از یه جای دیگه پیدا می کردم. البته بد هم نبود، "آنتیگونه" و "ادیپ شهریار" سوفوکل هنوز هم جزء کتاب های مورد علاقه من هستن و البته "مکبث".

تا اینکه رفتم دانشگاه شهید چمران اهواز، کتابخونه مرکزی دانشگاه در نوع خودش بهشتی بود برای من. نسخه های قدیمی هر چند که بعضی وقت ها چند ورقی ازشون پاره شده و سانسور شده بود باز هم من رو به خودشون جذب می کردن. "اعترافات" ژان ژاک روسو، کتاب های کامو، کافکا و سارتر جزء علایق من توی اون دوره بود و کتاب هایی در مورد سینما و هنر که البته خوندن کتاب های گروه دوم رو توی دوره کارشناسی ارشد دانشگاه تهران هم ادامه دادم هر چند که توی اون دوره بیشتر فیلم می دیدم تا اینکه کتاب بخونم. کازانتزاکیس و سروش از نویسنده های مورد علاقه من توی اون دوره بودن که البته هیچ نقطه مشترکی نداشتن.

آلان بیشتر کتاب های الکترونیکی رو که دانلود کردم می خونم. بیشتر ادبیات کلاسیک جهان هستند و گاهی ادبیات معاصر ایران. توی کتابخونه شهر ثبت نام کردم ماه اول مجانیه ولی از بعدش باید پول بدم. ماهی سه یورو یا سالی شونزده یورو، یعنی عملا هیچی. علاوه بر کتاب، نشریات، کتاب های شنیداری (ترجمه اش همینه نه؟) فیلم و همه جور رسانه ای دارن. از کتابداره پرسیدم چند تا کتاب می تونم به طور هم زمان امانت بگیرم؟ گفت چند تا می خوای؟ گفتم همین جوری می پرسم. گفت تا پونزده تا کتاب و پونزده تا رسانه دیگه رو می تونی امانت بگیری! یه فرق دیگه اش هم این بود که توی مخزن پر از جمعیت بود و برای دسترسی به بعضی قفسه ها ملت صف ایستاده بودن. البته زیاد هم عجیب نیست چون کتاب فروشی هاشون از این هم شلوغ تره. یه کتاب فروشی خیلی بزرگ و زنجیره ای توی شهر هست که من هر وقت می رم یاد نمایشگاه کتاب تهران می افتم. دقیقا همون قدر شلوغه و حتی جاهایی داره که ملت می رن اونجا دراز می کشن و کتاب می خونن.

راستی اینجا هم کتاب ممنوع دارن مثلا "نبرد من" هیتلر. یادم باشه اگه گذرم افتاد میدون انقلاب برم پیداش کنم.  

لینک
٢٤ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Boof

"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامد های نادر و عجیب بشمارند."

به نظر خودم عجیب اومد که حدود بیست ساله که خوندن و نوشتن بلدم ولی تازه باید بوف کور صادق هدایت رو بخونم. شاهکاری که به جرأت می تونم بگم با تهوع سارتر یا مسخ کافکا برابری می کنه در حالی که این کتاب ها خیلی راحت تو ایران چاپ می شه ولی بوف کور که برای خواننده ایرانی خیلی محسوس تره تو وطن خودش اجازه چاپ نمی گیره. در برابر هدایت (حداقل توی این داستانش، نه مثلا علویه خانوم و ولنگاری) گابریل گارسیا مارکز که عملا حرفی برای گفتن نداره و پائولو کوئیلیو و نویسنده هایی از این دست هم که به نظر من فقط قصه هاشون به درد بچه ها می خوره. شاید نویسنده ای که کارای هدایت بیشترین شباهت رو با داستان های اون داره گیدو موپاسان باشه. وقتی داشتم بوف کور رو می خوندم بی اختیار یاد فیلمی افتادم به اسم یک تشریفات ساده که جوزپه تورناتوره ساخته، هر چند که از نظر داستانی هیچ ربطی به هم ندارن ولی یه حس مشترکی بینشون احساس کردم که خودم هم نمی دونم چرا، هر کس فهمید به من هم بگه!

یادش بخیر بابام هر وقت می خواست در مورد رستوران های زنجیره ای بوف صحبت کنه همیشه می گفت بوف کور! فکر کنم اسم این داستان اون قدر تو ذهنش نقش بسته بود که نمی تونست بوفی رو تصور کنه که کور نباشه.

لینک
٢٠ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

At the end of a perfect day

آخر وقته و کم کم باید وسایلم رو جمع کنم و برم خونه. حدود ده دقیقه به حرکت اتوبوس بعدی مونده. پشت میزم می نشینم و در مورد روزی که گذروندم فکر می کنم. امروز تقریبا همه نوع آزمایشی کردم، از آزمایشهای بیوشیمیایی گرفته تا تست های سلولی و کارهای مولکولی. حالا تازه باید برم خونه و داده های روزم رو ثبت و جمع آوری کنم. تا حرکت اتوبوس هشت دقیقه مونده. چقدر امروز خسته ام. قبل از اینکه لپ تاپم رو جمع کنم برای آخرین بار یه نگاهی به میل باکسم می کنم. "سلام؛ تو دو هفته گذشته چه کار کردی؟ آرزو می کنم تو سال جدید همه رویاهات به حقیقت بپیونده، مواظب خودت باش". دیگه مهم نیست امروز چقدر کار کردم یا چه کارایی کردم، مهم نیست کارام جواب داده یا نه و مهم نیست چقدر خسته بودم چون دیگه نیستم، واقعا نیستم. پنج دقیقه به حرکت اتوبوس مونده. وسایلم رو جمع می کنم و می رم.

یه فرق مهم هست بین یه فرانسوی و یه آلمانی، شاید هم بیشتر از یه فرق.

لینک
۱٩ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

When in Rome…

ژوئن ۲۰۰۷: موهام حسابی بلند شده و نیاز به پیرایش داره. قیمت آرایشگاه ها با مقیاس من اصلا جور در نمی آد، ارزون ترینشون بیشتر از ده برابر چیزیه که تو ایران می دادم تازه اونم با احتساب تخفیف دانشجویی، ولی خوب چاره ای نیست. مشکل بعدی اینه که حالا باید به یارو بگم چه مدلی برام بزنه. یادمه بچه که بودم می رفتم آرایشگاه می گفتم برام آلمانی بزن و دیگه خودش می دونست باید چکار کنه. ولی فکر نمی کنم اینجا اون ترفند جواب بده. خلاصه می رم داخل  و با اعتماد به نفس کامل شروع می کنم به انگلیسی به یارو توضیح دادن که می خوام برام چه جوری موهام رو کوتاه کنه. وقتی حرف هام تموم می شه یارو بر می گرده بهم می گه که انگلیسی بلد نیست! سعی می کنم به روی خودم نیارم که چقدر ضایع شدم، یه ذره مواضعم رو تعدیل می کنم و این دفعه می خوام به آلمانی بهش بگم که فقط کافیه اندازه موهام رو به نصف حالت فعلیش برسونی غافل از اینکه تنها کلمه آلمانی که من برای "نصف" بلدم مثلا برای گفتن "نیم ساعت" یا یه همچین چیزایی مناسبه و آرایشگره هم اینقدر باهوش نیست که متوجه منظور من بشه! به هر حال تصمیم می گیره که خودش هر کاری از دستش بر میاد انجام بده و من هم کاری نمی تونم بکنم. نتیجه افتضاحه یعنی شاید اگه خودم یه قیچی می گرفتم دستم و سعی می کردم خودم موهام رو کوتاه کنم نتیجه بهتری می گرفتم. آخر سر هم وقتی پول رو بهش دادم یه چیزایی گفت و یه کارتی بهم داد که من اصلا نفهمیدم چی بود.

اگوست ۲۰۰۷: دوباره موهام بلند شده. برای نینا توضیح می دم مشکل چیه و می گم چه جوری می خوام موهام کوتاه بشه. اونم برام به آلمانی ترجمه می کنه ولی چون یه ذره طولانی می شه برام روی یه کاغذ می نویسه تا سر فرصت تمرین کنم. توماس و باربارا میان و می گن بدم ببینیم نینا چی برات نوشته یه موقع ننوشته باشه موهاش رو با تیغ از ته بزن! می گم نه بابا دیگه در این حد می فهمم چی نوشته. خلاصه اون جمله ها رو حفظ می کنم و می رم. نتیجه این دفعه خیلی بهتر ولی بازم یارو یه چیزایی می گه که من نمی فهمم. در ضمن بالاخره متوجه شدم که کارتی که یارو دفعه قبل بهم داده بود کارت جایزه است یعنی به ازای چند دفعه رفتن به اون آرایشگاه می تونم یه اصلاح مجانی داشته باشم.      

اکتوبر ۲۰۰۷: باز هم موهام بلند شده. دوباره می رم همون آرایشگاه. این دفعه متوجه می شم که آرایشگره لهجه غلیظ فرانکونیایی (منطقه ای که ما توش زندگی می کنیم) داره. توضیح اینکه توی آلمان بیشتر از ۳۰۰ جور لهجه و شاید بهتر بگم گویش وجود داره ولی اون چیزی که خارجی ها یاد می گیرن و قراره آلمانی ها هم توی مدرسه یاد بگیرن معروفه به آلمانی استاندارد. قبل از اینکه بیام اینجا یه جایی خوندم که درسته هر جای آلمان گویش خودشون رو دارن ولی همه آلمانی استاندارد رو می فهمن و می تونن بهش صحبت کنن. فهمیدنش رو راست می گن ولی صحبت کردنش رو اصلا مطمئن نباشین. مشکل در این حده که من یه دوستی دارم که مال طرفای برلینه و حالا اومده توی وورتزبورگ درس بخونه یه روز خودم شاهد بودم که دو بار از یه مغازه دار یه چیزی رو پرسید و نفهمید یارو چی می گه چون یارو لهجه غلیظی داشت. دفعه سوم مغازه داره فکر کرد دوست من یه ذره خنگ تشریف داره و حرفش رو کلمه به کلمه و با مکث تکرار کرد منتها به همون گویش خودش! بالاخره هم ما نفهمیدیم چی می خواست بگه. خلاصه داشتم می گفتم که من هم با آرایشگرم همین مشکل رو دارم. ولی بالاخره موهام کوتاه می شه. دست آخر یارو یه چیزایی می گه توی مایه های اینکه می خوای سرت رو گل بگیرم؟ می گم :ها؟ نه نه همین طوری خوبه. پولش رو می دم ومیام بیرون.

ژانویه ۲۰۰۸: این بلند شدن موهای من هم که تمومی نداره. می رم آرایشگاه همیشگی. من هر چی آرایشگر توی عمرم دیدم زیاد حرف می زدن. شاید هم اقتضای شغلشونه. توی ایران هم همینطوری بود اینجایی ها هم استثنا نیستن. در حالی که موهام رو کوتاه می کنه در مورد اینکه نماینده های ایالت بایرن قول داده بودن که تا آخر سال ۲۰۰۷ نرخ بیکاری رو کاهش بدن حرف می زنیم و اینکه نتونستن به قولشون عمل کنن. در مورد برنامه های رادیو یه چیزایی می گیم و من یه ذره ایراد می گیرم که اینجای موهام می خوام اینجوری باشه و اونجا چند میلیمتر بلند تره. دست آخر هم یارو می پرسه می خوای یه ذره ژل به موهات بزنم که می گم آره یه ذره.

یه کتابی دارم می خونم به اسم When in Germany, do as the Germans do کتاب خیلی جالبیه و خیلی چیزا رو ازش یاد گرفتم.

یه روز بچه های آزمایشگاه داشتن بحث می کردن که کی با لهجه حرف می زنه و کی آلمانی استاندارد؟ آخر سر نتیجه این شد که احمد لهجه فرانکونیایی داره! حالا این رو چی کار کنم؟

لینک
۱٥ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Einen guten Rutsch

شب سال نو، حدود ساعت ده و نیم از خونه اومدیم بیرون. اتوبوس ها اون شب مجانی بود البته برای من که فرقی نمی کرد چون همیشه برای دانشجوها مجانیه ولی بقیه مردم وقتی جریان رو می فهمیدن خیلی خوشحال می شدن هر چند که اتوبوس رانی از حداقل یک ماه پیش اعلام کرده بود. به هر حال تا مرکز شهر با اتوبوس رفتیم. بنا به رسم هر ساله آتش بازی رسمی شهر داخل قلعه قدیمی روی تپه های مشرف به شهر برپا می شد و من هم مثل خیلی های دیگه می دونستم که بهترین نما رو می شه از روی پل قدیمی رودخونه "ماین" دید به خاطر همین هم قرار بود بریم اونجا. سر راه سه تا دیگه از بچه های ایرانی رو دیدیم که البته از قبل برنامه ریزی شده بود و بقیه که برنامه ریزی نشده بودند عبارت بودن از یه ژاپنی، چند تا هندی و دو تا فرانسوی. خیابون های منتهی به پل قدیمی به وسیله پلیس کنترل می شد. وقتی می خواستیم وارد اون منطقه بشیم یه خانم پلیس جلو اومد و خیلی مودب شب بخیر گفت و توضیح داد که چه چیزایی رو نمی تونیم با خودمون داخل ببریم و یه نگاهی هم به کیف دو تا از بچه ها انداخت و بعدش هم سال خوبی رو برامون آرزو کرد. از روزی که وارد فرودگاه فرانکفورت شده بودم این اولین باری بود که با پلیس صحبت می کردم. اصلا به زحمت می شه یه پلیس تو خیابون پیدا کرد چه برسه به اینکه بخوای باهاشون صحبت هم بکنی. خلاصه به طرف پل راه افتادیم هوا یه کمی مه آلود بود ولی زیاد سرد نبود حدودای صفر. مردم از همون موقع شروع کرده بودن به آتش بازی و فشفشه زدن. یه چیزی تو مایه های چارشنبه سوری خودمون ولی پاستوریزه شده. اینا حتی این فشفشه های کاملا بی خطرشون روبه زیر هیجده سال نمی فروشن. نمی دونم اگه پلیسه مثلا توی کیف بچه ها اکلیل سرنج پیدا می کرد واقعا می فهمید چیه یا نه؟ به قول یکی از بچه ها حداکثرش بهش می گفتیم پیراشکیه! ولی احتمالا اگه می فهمید ایرانی هستیم فکر می کرد کیک زرده! یه جای خوب پیدا کردیم دقیقا زیر مجسمه جولیوس اکتر - موسس شهر توی ۱۳۰۰ سال پیش – و مشغول حرف زدن و تماشا شدیم. آتش بازی ها خیلی قشنگ بود و مردم هم از همیشه سر حال تر و صمیمی تر شده بودن. وقتش که شد شروع کردیم به شمارش معکوس و سر ساعت دوازده نیمه شب توپ شلیک شد و تبریک گفتن ها شروع شد...

حدود یه ساعت بعد که داشتیم برمی گشتیم خونه دیدم یکی از این مغازه های دونر ( به روایتی کباب ترکی) فروشی اون موقع شب، اونم اون شب باز بود و کار می کرد. بابا اینا دیگه روی ما رو هم سفید کردن!

پ.ن.۱ این اولین باره که یه عنوان آلمانی برای پستم می ذارم. معمولا سعی کردم عنوان ها رو به انگلیسی بذارم ولی بعضی وقت ها فارسی هم گذاشتم تا اونجایی که یادمه عنوان های فرانسوی، عربی و حتی لاتین هم داشتم ولی آلمانی اولین باره.    

پ.ن. ۲ بهنام توی وبلاگش داره به مناسبت سالگرد کانادا رفتنش خاطرات رفتنش رو می نویسه. توی این وسط یکی دو تا تحلیل خوب داره مخصوصا اونی که در مورد دردسرهای مهاجرته. می گن غربت تعریف کردنی نیست، تجربه کردنیه. با همه جذابیت هاش، مشکلات خاص خودش رو هم داره. من خودم شخصا کسایی رو هم می شناسم که از خارج شدن از ایران کاملا پشیمونن. Think twice . اگه نمی دونین دنبال چی می خواین بیاین، هدفتون چیه، چه چیزهایی رو توی این راه از دست می دین تا چه چیزایی رو به دست بیارین اول یه بار دیگه در مورد تمام جنبه هاش فکر کنین.

پ.ن. ۳ وبلاگ هم عین یه بچه احتیاح داره که بالا سرش باشی بهش برسی ازش مواظبت کنی براش دوست پیدا کنی و مرتب به روزش کنی تا جای خودش رو پیدا کنه. چند روز که تعطیلی داشتم سعی کردم این کارا رو براش بکنم که نتیجه داد ببینم می تونم ادامه بدم یا نه؟ برای سینما چارده بدر هم باید همچین کاری بکنیم ببینم جواب میده یا نه. راهش نزدیکه همین جاست.

پ.ن. ۴ دیشب در کنار دوستان کشک بادمجونی زدیم که چشم (به یاد پیمان با لهجه بروجردی بخونید CHESHEM) با سیر و نعنا داغ و مخلفات جای همگی خالی. من معتقدم اونایی که بامجون دوست ندارن مشکلشون اینه که بلد نیستن چه جوری باید بادمجون رو پخت و کسی رو هم نمی شناسن که چنین تخصصی داشته باشه.   

پ.ن. ۵ من از اینکه اینجا هستم راضیم، خدا رو شکر.

لینک
۱٤ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

The great expectation

I don't want to be a product of my environment; I want my environment to be a product of me

اولین جمله فیلم درگذشته مارتین اسکورسیزی

لینک
۱٠ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Home sweet home

اون اوایل که اومده بودم اینجا یه دفعه یه شعار تبلیغاتی یه فروشگاه زنجیره ای بزرگ به اسم IKEA  رو دیدم که وسایل خونه و مبلمان داره. راستش خیلی تاثیرگزار بود نمی دونم ترجمه فارسی اش چه قدر تاثیرگزاره. Zuhause, kein Platz auf der Welt ist wichtiger خونه، هیچ جا توی دنیا از اون مهم تر نیست.

این اواخر به بهانه کریسمس و سال نو خونه های زیادی رو دیدم. خونه هایی که با سلیقه و آداب و رسوم آلمانی، ایرانی، ترکی، فیلیپینی، هندی و ...تزیین شده بودند. خونه های مرتب و نا مرتب، تمیز و به هم ریخته، ساده و شلوغ پلوغ، کوچیک و بزرگ.  انصافا نمی تونم بگم خونه ما از خیلی هاشون قشنگ تر، مرتب تر و دل باز تره.خونه ما توی طبقه دوم یه ساختمون دو طبقه است که می شه گفت تقریبا قدیمیه. از در که وارد می شی داخل یه فضای یک در دو متری هستی که کاربری راهرو رو داره. هر کدوم از اضلاع یک متری در ورودی به یه اتاق هستن. در ورودی خونه توی یکی از اضلاع دو متری قرار داره و رو به روش هم یه در به آشپزخونه باز می شه. برای رسیدن به سرویس بهداشتی هم باید از آشپزخونه رد بشی. تازه فهمیدم که یکی از اتاق های خونه رو به هیچ وجه استفاده نمی کنیم. بیشتر شبیه یه انباری خالیه تا یه اتاق. عملا همه وقتمون توی آشپزخونه و اتاق خواب می گذره. اگه قراره سه سال توی این خونه زندگی کنیم باید یه اصلاحات اساسی توش انجام بدم.

پ. ن. توی این پست چی می خواستم بنویسم، چی شد! چیزایی رو که تو ذهنم بود ننوشتم و بجز پاراگراف اول چیزایی رو نوشتم که نمی خواستم بنویسم. بعضی وقتا فکر می کنم دیگه کلمات هم فرمان بردار نیستن. نمی دونم چرا پابلیشش می کنم.

لینک
۸ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Unforgiven

چند وقته حرف های درست و حسابی اینجا نزدم، در واقع چند وقته که حرفی که سرش به تهش بیارزه برای گفتن ندارم. یه حرفی که تاثیر داشته باشه و وقتی کسی می خونه به یادش بمونه. فکر می کنم حرف باید خیلی بیشتر از اینا ارزش داشته باشه. بعضی ها حرفایی زدن که تونسته دنیا رو عوض کنه من از این حرف ها ندارم از خودم هم انتظار چنین حرف هایی رو ندارم ولی لا اقلش اینه که نمی خوام همه عمر حرف هایی بزنم که نه به درد این دنیا بخوره نه به درد اون دنیا. کلمه به کلمه حرف ها ارزش داره.  

یادمه یه موقعی (۸ اردیبهشت ۸۵) توی همین وبلاگ نوشتم که "اینجا هیچکس سر جای خودش نیست و من ... تنبلم" حالا به این نتیجه رسیدم که اگه همه کس و همه چیز هم سر جای خودشون باشن باز هم من تنبلم. بعضی وقتا با خودم فکر می کنم که شاید تنبلی تو ذات من باشه، بعدش به خودم می گم که این حرف همون قدر خنده داره که بگی نون و پنیر صبحونه جزء سرشت آدمه. چون خیلی از مردم بیشتر وقتا صبحونه نون و پنیر می خورن دلیل نمی شه که جزء ذات بشر باشه و چون من از وقتی یادمه تنبلی کردم توجیهی برای رفتارم نمی شه که از این به بعد باز هم ادامه بدم و تقصیر رو بندازم گردن سرشتم. باید یه تکونی به خودم بدم.

پریشب داشتم با یه نفر غیر فارسی زبان در مورد سابقه وجود و عدم حرف می زدم. متوجه شدم که هم معلوماتم رو دارم از دست می دم و هم دامنه لغات انگلیسیم داره محدود می شه. از طرفی وقتی وسط حرفاش یه گریزی به "انا الحق" یا به تلفظ اون "انالهگ" زد حسابی جا خوردم که چقدر مردم مطالعه دارن و چقدر من باید چیز یاد بگیرم هم عمومی و هم تخصصی کارم. دارم جا می مونم. از طرفی نباید اجازه بدم فراموشی معلوماتم رو بدزده.

دیشب فیلم "داش اکل" رو نگاه می کردم می خوام از بهنام بپرسم می شه در مورد اون هم تو "سینما چارده بدر" بنویسم یا نه هر چند که "شانس کور" رو هم توی نوبت نوشتن دارم. راستی می دونستین تیتراژ "قیصر" رو کیارستمی ساخته؟   
لینک
۳ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

شب یلدا و روایت های دیگر

دیشب شب یلدا بود، درازترین شب سال، اولین شب زمستون، خونه الهام جمع شدیم، آجیل و انار و سایر میوه ها ولی بدون هندونه، دیروز هیچ کدوممون هندونه پیدا نکردیم ولی جالب اینجا بود که من امروز هندونه دیدم! دو تا فیلم ایرانی نگاه کردیم (که البته نمی گم چی بودند چون آبرو و حیثیت ذوق فیلمم رو به باد می ده! ولی حسابی خندیدیم از اون فیلم های در پیت) و تا نصفه شب فارسی حرف زدیم و آهنگ های سنتی فارسی گوش دادیم. آخر شب اومدیم بریم خونه خودمون دیدیم هوا سرده و ما هم حس خونه رفتن نداریم، از نصفه راه برگشتیم و برنامه رو ادامه دادیم و شب هم همون جا موندیم. 

یه جایی یه چیزی خوندم که تلخ بود و حسابی حالم رو گرفت ولی خوب واقعا حقیقتیه که نه می شه فراموشش کرد نه می شه کاری در موردش کرد.

امروز چله بزرگه با منفی چهار درجه شروع کرده. خوب شهر ما زیاد سرد نیست ولی همین هم برای من سرده. شهر یه ذره دلگیر شده بهار و تابستون اصلا با الآن قابل قیاس نیست. برگ درخت ها کلا ریخته و گلی نمونده و زمین یخ زده ولی برف نمی یاد. عجب برفی بود پارسال پلنگ چال یادش بخیر.

از دیروز همه کارهای دولتی و از امروز مغازه ها و حتی نانوایی ها هم تعطیل شدند امیدوارم تا باز شدن دوباره، آذوقه های اندوخته مون کافی باشه! بین شب کریسمس و شب سال نو یه مهمونی دیگه دعوت داریم. حسابش از دستم در رفته که از شب سنت نیکلاس تا حالا چند تا مهمونی رفتیم. سنت نیکلاس نسخه اروپای مرکزی سانتا کلاوسه. البته خودشون می گن سانتاکلاوس نسخه آمریکایی سنت نیکلاسه که یه ذره رنگ قرمزش رو زیاد کردن و به قطب شمال فرستادنش و احتمالا راست هم می گن چون قدمت سنت نیکلاس بیشتره، قدیسی که به بچه ها خیلی علاقه داشته و به دخترهای دم بخت برای جور کردن مقدمات عروسی شون کمک می کرده.

تا چند روز دیگه  مقاله پایان نامه دوره فوق لیسانسم توی Iranian Journal of Radiation Research چاپ می شه. فرمت چاپش رو برام با میل فرستاده بودن. خوشحالم؟ نمی دونم. فکر کنم اولین درافتش رو پارسال حدودای تیر و مرداد نوشته بودم یعنی حدود یک سال و نیم پیش. دارم فکر می کنم بقیه کارایی که غیر از پایان نامه و بعد از پایان نامه انجام دادم کی به نتیجه می رسه؟ خدا رو شکر که کارم گیر مقاله نیفتاد.

یه مدته حسین داره یکی یکی آهنگ های سی دی پنجاه سال موسیقی ایرانی رو با میل برام می فرسته اونم با سرعت پایین اینترنت ایران. من واقعا نمی دونم چطوری این همه وقت و انرژی و توجه حسین رو جبران کنم. کسی پیشنهادی نداره؟

امیر هم بالاخره زن گرفت. پریشب یه sms فرستاده بود به این مضمون: "یه خبر مهم، من بالاخره خر شدم، مبارکه!" ما هم بهش زنگ زدیم و تبریکات صمیمانه ای برای چنین مسخ شدنی نثارش کردیم. مهریه عروس خانم: پنج شاخه گل، سرویس طلا و از این آت و اشغال ها هم نمی خواد، جشن عروسی مفصل هم همینطور، شب عید غدیر عقد می کنن و می رن سر خونه زندگی شون. خواهر امیر عروس خانم رو از نظر خصوصیات رفتاری برای ما چنین توصیف کرد " احمد (بنده) رو دیدی؟ ورژن دخترونه اش!" خوب من که کاملا متوجه شدم، چه خواهد کشید امیر!

می تراود مهتاب، می درخشد شبتاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

همینطوری، و شاید هم نه چندان همینطوری.

لینک
۱ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی