Herr Werner H 
بعد از اینکه کشت سلول های خونی را با تمرین روی خون خودم یاد گرفتم امروز برای گرفتن نمونه برای آزمایش های اصلی به بیمارستان رفتم. بیمار اول حتی قدرت حرف زدن نداشت ولی همکاریش فوق العاده بود. فکر می کنم در مرحله ای از بیماری بود که حتی حرف های مرا متوجه نمی شد. دومی هم دست کمی از اولی نداشت. سومی کمی سرحال تر بود. کمی با هم گپ زدیم. آخر سر پرسید که آزمایش هایت چقدر طول می کشد؟ برنامه زمان بندی ام را برایش گفتم و پرسیدم چرا می خواهی بدانی؟ گفت فقط خواستم بدانم تا وقتی من زنده ام به نتیجه می رسد یا نه. خشکم زد. موقع خون گرفتن از بیمار چهارم هنوز حواسم به قبلی بود. وقتی داشتم از اتاق بیرون می رفتم از پشت سرم صدا زد: دکتر مواظب خون ما باش! این بار حتی نتوانستم بگویم من دکتر نیستم. فقط سری به علامت اطاعت تکان دادم. چه وسواسی داشتم امروز موقع کشت سلول. شاید باید سخت تر کار کنم. شاید روزی پزشکی نتیجه این کار را ببیند و برای کمک به بیمارانش به کار برد. شاید روزی کسی درمانی برای بیماری پارکینسون پیدا کند. ولی برای آقای ورنر ه آن روز خیلی دیر خواهد بود. این را
خودش خوب می دانست.

لینک
٢٩ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Fairy tale gone bad
از گرمای دستهایی که به دور بدنش حلقه شده بود از خواب بیدار شد. به طرف پنجره نگاه کرد. یک هواپیمای جت سعی می کرد با رد سفیدی که از خود باقی می گذاشت قسمتی از آسمان را که از پنجره اتاق دیده می شد به دو نیم کند. یادش آمد که قبل از به خواب رفتن چه لحظات شیرینی را تجربه کرده بود. حس کرد چقدر زندگی اش را دوست دارد و سرشار از خوشبختی است. آرام بدون اینکه شوهرش را بیدار کند از تخت خواب بلند شد و به آشپزخانه رفت. صبحانه را آماده کرد. شوهرش آمد و در سکوت صبحانه خوردند. بعد از صبحانه در در مورد برنامه شان برای روز تعطیل کمی صحبت کردند ولی چون نتوانستند علاقه مشترکی پیدا کنند بحث بالا گرفت و به بگو مگو ختم شد مثل همیشه! تا اینکه صدای گریه بچه از اتاق دیگر به بحثشان خاتمه داد. با خودش فکر کرد که اگر این بچه نبود شاید مدت ها پیش خودش را از شر این زندگی خلاص کرده بود. احساس کرد چقدر از این زندگی متنفر است.
با صدای مادرش از خواب بیدار شد.
پاشو دخترم امروز خیلی کار داریم تا شب باید خیلی چیزا رو آماده کنیم ناسلامتی امشب خواستگاری توه.
به طرف پنجره نگاه کرد. یک هواپیمای جت سعی می کرد با رد سفیدی که از خود باقی می گذاشت قسمتی از آسمان را که از پنجره اتاق دیده می شد به دو نیم کند ولی موفق نشد. قبل از اینکه به طرف دیگر پنجره برسد ابتدای ردش محو شده بود. حالا می دانست که جوابش به خواستگاری چه خواهد بود.
پ.ن. در راستای تغییر جنسیتم توسط پرشین بلاگ!

لینک
٢۸ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

 Metamorphism

این نسخه جدید پرشین بلاگ بعد از مدت ها که در صفحه اول می خواندیم قرار است بیاید آماده باشید؛ بالاخره آمد. امروز پروفایل هر کس را نگاه کردم دیدم جنسیتش زن است. تعجب کردم که چقدر تعداد زنان وبلاگ نویس بیشتر از مردان شده است. بعد پروفایل خودم را نگاه کردم. حدس بزنید جنسیتم چیست؟

البته الآن تصحیحش کرده ام. جنسیتم را نمی گویم؛ منظورم پروفایلم بود!

لینک
٢٧ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

 Staerker als Tod und Vernichtung ist unsere Wille fuer Leben

امشب برای بازدید از شهرداری و ضیافت شام دعوت شده بودیم. شهری که در حال حاضر در آن زندگی می کنیم تا اواخر جنگ جهانی دوم تقریبا هیچ آسیبی نمی بیند ولی در چهاردهم مارس ۱۹۴۵ نیروی هوایی بریتانیا شهر را بمباران می کند. در عرض فقط بیست دقیقه نود درصد ناحیه مرکزی شهر (بدون احتساب روستاهای اطراف) با خاک یکسان می شود به طوری که حتی کسانی هم که در پناهگاه های زیر زمینی پناه گرفته بودند جان به در نمی برند. روی در چوبی سالن اجتماعات شهرداری جمله ای خواندم که ترجمه نه چندان رسای آن چنین است: قوی تر از مرگ و نابودی؛ اراده ای است که ما برای زندگی داریم.  

لینک
٢٤ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

تسلیم

کی یورکه گور می گه در عجبم از اونایی که از آزادی اندیشه که در اختیارشون هست استفاده نمی کنن ولی هی به خاطر نداشتن آزادی بیان داد و بیداد می کنن.

باشه بابا تسلیم. برای اینکه ثابت کنم من دیکتاتور نیستم دوباره بعد از سال ها لینک کامنت رو به رزباد اضافه کردم. اونم با صد تا بدبختی! حالا مگه من یادم می اومد HTML نوشتن رو. ولی بالاخره شد امتحانش هم کردم جواب می ده. حالا هر چه می خواهد دل تنگتون بنویسین. نه پاک می کنم نه اجازه ایش می کنم. پس با خیال راحت بنویسین.

خودمونیم امروز صبح یه میل تهدید آمیز به دستم رسید که احساس کردم اگه تا امشب کامنت دونی رو راه نیندازم طلوع خورشید فردا رو نمی بینم. اینه دیگه تا زور بالا سرمون نباشه کار نمی کنیم. 

لینک
٢٢ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

خودکشی

چند سال پیش که برای اولین بار دی ان آی خودم را از خونم استخراج کردم و ته یک لوله آزمایش رسوبش دادم احساس عجیبی داشتم ولی بعد هزار جور آزمایش رویش انجام دادیم و فراموش شد. چند روز پیش دوباره از خودم خون گرفتم قسمت های مختلفش را جدا کردم پلاسمایش رو فریز کردم سلول های قرمزش را دور ریختم و سلول های سفیدش را کشت دادم. این بار با قضیه دی ان آ فرق می کند. این سلول های سفید زنده اند تغذیه و رشد می کنند و تکثیر می شوند. نمی دانم وقتی در بدن من بودند چقدر موجود بیماریزا را از بین برده اند ولی حالا آزاد شده اند و برای خودشان زندگی مستقلی را آغاز کرده اند. دیگر در خدمت من نیستند ولی هنوز زنده اند. نمی دانم هنوز قسمتی از روح من درونشان جریان دارد یا نه. تجربه غریبی است شاید اگر کمی زودتر که این قدر تخصص یافته نشده بودند جداشان کرده بودم می توانستم از آنها یک احمد دیگر بسازم و یا شاید یک فاضلی دیگر. قرار است فردا آنها را بکشم؛ خودم را بکشم؛ قسمتی از خودم را بکشم. و این تازه اول کار است با خودم شروع کردم که تمرینی باشد برای یاذ گرفتن کشت دادن و کشتن دیگران. شاید هم می خواستم مطمئن شوم درد ندارد.

لینک
۱٩ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

تراژدی در سه پرده

پرده اول

- آقا هارد مکستور ۸۰ آی دی ئی دارین؟

+ داریم.

- چند؟

+ ۳۸ و پونصد.

- می برم. لطف کنین فاکتورش رو به اسم دانشگاه تهران بنویسین.

شروع می کنه به نوشتن فاکتور.

ـ اگه می شه دو تا مهر بزنین.

...

-آقا شما که گفتی ۳۸ و پونصد چرا چهل و پونصد نوشتی؟

+ مگه نگفتی دو تومن بالاتر بنویس؟

ـ نه خیر گفتم دو تا مهر بزن!

پرده دوم

یه گروه مهمان خارجی داریم امشب نوبت منه که همراهشون بیرون برم و راهنماشون باشم. نمی دونم چرا میریم تجریش و بازار پشت امامزاده صالح. یکیشون می خواد فیروزه بخره میریم داخل مغازه ولی یه انگشتر یاقوت نظرش رو جلب می کنه.

- Would you ask for the price

+Of course (رو به فروشنده) آقا قیمت این انگشتره (با دست نشون میدم) چقدره؟

انگشتر رو بیرون میاره و به ما نشون میده و توضیحاتی میده در مورد اینکه جنسش پلاتینه و نگینش یاقوت. با ماشین حسابش یه خورده ور میره.

* بهش بگین دو و صد (صداش رو یه کم پایین تر میاره و ادامه میده) البته ده درصد برای شما در نظر گرفتم اگه راضیش کنین بخره.

+ لطف دارین.(رو به مهمان گرامی) I think we gotta get outta here

پرده سوم

از بس که رفتیم تو این پاساژ نبوت برای کپی و پرینت پایان نامه یارو دیگه هر روز صبح که میرم دانشگاه سر میدون انقلاب که من رو می بینه سلام می کنه.

 + آقا محسن این دیگه ان شاالله سری آخره فاکتورش رو برام می نویسی؟

- آره بگو چیا بوده.

لیست پرینت ها و کپی های رنگی و سیاه و سفید رو بهش می دم. شروع می کنه به نوشتن فاکتور. من حدود سی و هفت تومن خرج کردم فاکتور حدود پنجاه و پنج تومنه!

ـ بیا یه جوری برات نوشتم که مشتری دائم شی البته خودت که مشتری دائم هستی ما رو به رفیقات هم معرفی کن.

+ چشم حتما. شما لطف دارین ولی حالا لطفا یه فاکتور دیگه بنویس. 

بابا من پسر همون پدریم که از ترس قاطی نشدن حلال و حرومش هیچوقت قبول نکرد معاون اداری مالی اداره شون بشه. خجالت نمی کشین؟

قرض از نوشتن اینا این بود که یه ده یورویی پیدا کردم نمی دونم چکارش کنم. از هر کی می پرسم بهم می خنده.

لینک
۱٧ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Link

اوایل بهار ۷۶ بود. فرشاد نوجوون هنرمند و طاغی که شباهت زیادی از نظر فکری به من داشت اومد در اتاقمون و گفت امروز مهاجرانی توی مسجد بلال سخنرانی داره میای؟ گفتم مهاجرانی دیگه کیه؟ گفت به! نمی شناسی و شروع کرد به توضیح دادن. خلاصه از سپیدار اهواز بلند شدیم و رفتیم پشت فلکه ساعت و پرسون پرسون مسجد بلال رو پیدا کردیم. کیپ تا کیپ جمعیت بود. یک ساعتی منتظر شدیم ولی خبری نشد. بالاخره  ًخرمً اومد و گفت که مهاجرانی نتونسته بیاد و من بجاش جلسه رو ادامه می دم. اون روز بالاخره مهاجرانی رو ندیدم البته برای دیدنش نرفته بودم برای شنیدن حرف هاش رفته بودم. اون روزی که توی مجلس داشت از خودش دفاع می کرد شاید جزء چند دفعه معدودی بود که من نشستم و جلسات مجلس رو نگاه کردم. چقدر هم از صحبت کردنش خوشم اومد. حالا بعد از سال ها یه جایی رو پیدا کردم که باز هم اون حرف بزنه و من بخونم.    

لینک
۱٦ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

خرمگس

می گن تو شهر آتن به سقراط لقب خرمگس داده بودن چون با عقاید غیر معمولش مزاحم ساکنین سرخوش و لاابالی اون روزگار می شد و نمی گذاشت توی خواب خوششون زندگی شون رو ادامه بدن.

من که سقراط نیستم ولی یه جورایی وقتی یکی بهم می گه As long as it works, we don't need any knowledge یه احساس مسخ شدن و تبدیل به حشره شدن بهم دست می ده با اینکه می دونم سرنوشت خرمگس اینه که مجبور می شه جام شوکران رو سربکشه. 

لینک
۱٥ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

سنگ قبر آرزو

از اول صبح برف سبکی شروع شده که حتی حس هوای برفی را هم ایجاد نمی کند. از زور بی حوصلگی پناه می برم به رادیو پیام. صدای موسیقی آشنایی که چند سال صبح و شب در  مسیر هر روزه تهران و کرج همراه من بود. باز هم بزرگراه همت و رسالت از پل فلان تا فلان ترافیک سنگینی دارند و شامپو و تلفن همراه تبلیغ می شود ولی در بین این خبرها و آهنگ های آشنا خبر تازه ای می شنوم. کافه نادری؛ اولین کافه تهران؛ با آن فضای خاطره انگیز و پیشخدمت های مسنش که سالها پاتوق هنرمندان و هنردوستان بود از رونق افتاده و برای فروش گذاشته شده است.

رادیو پیام را قطع می کنم و با مهری برای خرید به Real می رویم. وقتی از Real بیرون می آییم هوا آفتابی است.  

لینک
۱۳ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

R.I.P.

سه شنبه گذشته مراقب جلسه امتحان بودم یه امتحان معمولی آخر ترم. از نیم ساعت قبل از شروع جلسه ما رو جمع کردن توی سالن امتحان و ربع ساعت برامون وظیفه مون رو برای یک ساعت امتحان توضیح دادن. برای هر نفر یه میز و یه صندلی پیشبینی شده بود که حدود دو متر با هم فاصله داشتن و امکان برقراری ارتباط با نفر بغل دستی تقریبا صفر بود. در ضمن برای جمعیت حدود شصت نفری که امتحان داشتن چهار نفر مراقب گذاشته بودن. قبل از شروع امتحان من و نینا باید جلو در می نشستیم و اسامی کسایی رو که وارد می شدن رو از روی کارت شناسایی عکس دار با لیستی که بهمون داده بودن تطبیق می دادیم. امتحان دقیقا سر وقت شروع شد و شصت دقیقه کامل طول کشید. کسایی که امتحان می دادن بچه های پزشکی یا زیست پزشکی بودن. وقتی داشتم کارت های شناسایی رو چک می کردم متوجه شدم که بیشترشون متولد سال های هشتاد و چهار-هشتاد و پنج (میلادی) هستن. با خودم فکر کردم که ببین اینا که دارن دکتر میشن چقدر از من جوون ترن! خلاصه اینکه نه کسی سعی کرد تقلب کنه (البته تا اونجا که من متوجه شدم) نه کسی سعی کرد با پرسیدن سوال از ما یه سرنخی از جواب ها به دست بیاره و نه بعد از تمام شدن وقت کسی اصرار کرد که یه ذره دیرتر ورقه اش رو بگیریم. واقعا حوصله ام سر رفته بود. من که یادم نمی آد قبل از این، یه امتحان بی تقلب دیده باشم.

دیروز باربارا دوباره اومده بود آزمایشگاه. می گفت که برای دکترا از چهار جا پذیرش همراه بورس گرفته. براش خوشحالم ولی دیگه نه حسرت روزهایی رو می خورم که با هم کار می کردیم نه به ذهنم اجازه می دم که توی خاطرات روزهای رفته بچره.

امی واینهاوس خواننده نه چندان خوشنام این روزها، آهنگی دارد که من آن را "ّبازگشت به رخت عزا" ترجمه می کنم. Back to black نماهنگ آن که به شیوه سیاه و سفید تولید شده چند روزی است که مرا تا کجاها که نمی برد. حس آشنایی دور و گنگی نسبت به این آهنگ دارم که به هیچ وجه همذات پنداری نیست ولی گونه ای درد مشترک است که نمی دانم از کجا ناشی می شود.

جالبه این پاراگراف قبلی رو وقتی می نوشتم متوجه نشدم که سبک نوشتنش با بقیه متن فرق داره الآن که متن رو دوباره خوندم که غلط تایپی نداشته باشه متوجه شدم. می ذارم همی جوری باشه.

پ.ن. نه از رومم نه از زنگم     همان بی رنگ بی رنگم

لینک
۱٢ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Eau de Cologne

می گن واسیلی کاندینسکی نقاش معروف: استعداد خاصی داشته که با شنیدن یه آهنگ حس می کرده که رنگ های مربوط به اون آهنگ رو می بینه و از یه نقاشی هم می تونسته آهنگ رنگ ها رو بشنوه. و چون کسی نمی تونست توی این احساس باهاش شریک بشه به فکر اختراع Color piano افتاد که با نواختن آهنگ نورهای رنگی هم تولید می کرد!

من هم یه زمانی یه استعدادی شبیه این داشتم ولی فرقش این بود که من می تونستم رنگ بوها رو تشخیص بدم. یعنی اینکه هر بویی برام یه رنگی داشت بخصوص عطرها. الان دیگه اون استعداد رو تقریبا از دست دادم ولی هنوز که هنوزه با هر لباسم فقط یه نوع عطر رو می تونم استفاده کنم اونم عطریه که احساس می کنم به رنگ لباسم می اد و برای همین هیچوقت روی یه لباسم دو جور عطر رو توی روزهای مختلف استفاده نمی کنم. یادمه که مسعود هم این استعداد درش شکوفا بود در حدی که مثلا من می تونستم از پشت تلفن بوی یه عطر رو با ترکیب رنگ ها براش توصیف کنم و اون هم متوجه می شد که بوی اون عطر چه جوریه. اما نکته قضیه اینجا بود که این استعداد در من و مسعود دقیقا به طور هم زمان شکوفا شد و اون هم وقتی بود که واقعا قضیه عطر برامون مهم شده بود.

 جریان از این قرار بود که یه سال تابستون من و مسعود و علی مهری مونده بودیم توی دانشگاه تربیت معلم کرج. اون دو تا دنبال یه سری کار اداری ویزا و اجازه خروج گرفتن برای سفر لبنان و سوریه بودن و من هم بیکار و علاف. به غیر از ما یه چند تا گربه هم اونجا بودن که کلا به همراه هم تنها موجودات زنده اونجا رو تشکیل می دادیم (البته بدون احتساب درخت ها). از اونجایی که هیچکس فکر نمی کرد کسی تو دانشگاه مونده باشه سیستم آب گرم خاموش بود و در ضمن چون ما تو قسمت اداری مونده بودیم حمامی هم در کار نبود. راستش پیدا کردن حمام عمومی هم این روزا دیگه خیلی آسون نیست. بعد از یه مدت دوری از آب گرم و حمام بالاخره فکر ما هم مثل اروپایی های قرون گذشته به اینجا رسید که اگه به علت عدم دسترسی به آب نشه بوی بد رو از بین برد شاید بشه با بوی خوب اون رو جایگزین کرد. این جوری بود که انسان عطر رو اختراع یا شاید هم کشف کرد. بعد از گذشت یه مدت که عطر برامون به یه عنصر حیاتی مبدل شد اون استعداد هم درمون شکوفا گشت. البته علی مهری از این نعمت بی بهره موند چون خونه شون زنجان بود و قبل از اینکه اوضاع خیلی وخیم بشه مهاجرت کرد.

پس دیدین راست می گن که استعدادهای آدم در مواقع سختی و نیاز شکوفا می شه! حالا یه چند روزیه دارم فکر می کنم که این استعداد آقای کاندینسکی چه جوری بروز کرده بوده؟

لینک
۸ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Hemispheres

به نظر افلاطون ماها در دنیای مثل شبیه یه کره بودیم که از همه نظر تعادل داشتیم و پایدار بودیم. بعد خدایان کوه المپ تصمیم گرفتن که ما رو به دو نیمه تقسیم کنند و شدیم دو تا نیم کره که این نیم کره ها که دیگه توازن نداشتند در دنیا رها شدن. به خاطر همین توی این دنیا همه دارن به دنبال نیمه گمشده خودشون می گردن. افلاطون نیروی عشق بین دو نفر رو این جوری توصیف می کنه که عاشق و معشوق بعد از جدا شدن در دنیای مثل توی این دنیا همدیگه رو پیدا می کنن و دوباره اون کره کامل رو می سازن و پایداری این کره عامل دوام عشقه.

به نظر یونگ در دنیای خارج نباید دنبال نیمه گمشده گشت بلکه در درون هر مرد یه زن کوچک و در درون هر زن یه مرد کوچک وجود داره که خلاصه ایه از تمام تجربیات جنس مخالف در درون فرد. عموما مردم یه نفر رو پیدا می کنن و این جنس مخالف درونشون رو بر روی معشوقشون فرا فکنی می کنن که خوب همیشه نمی تونه نتیجه خوبی داشته باشه.

به نظر من نیمه دانش خواه من داره خوب رشد می کنه ولی نیمه هنرخواه من توی این مدت چه بلایی سرش اومده نمی دونم.

لینک
٦ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

تازه کامپیوتر خریده می گه کی آن لاینی می خوام باهات صحبت کنم. یه قرار می ذاریم و من باید نیم ساعت منتظر بشم تا ایشون آن لاین بشن. صدای اون به من نمی رسه. سعی می کنم راهنماییش کنم که میکروفونش رو فعال کنه. بهش می گم از منوی استارت کنترل پانل رو باز کن. می گه صبر کن بابا! یواش یواش بگو. اول بگو ببینم منوی استارت رو از کجا باید پیدا کنم؟

عزیز من قبل از اینکه بری یه میلیون پول بی زبون رو بدی سی پی یوی کور دو دو و رم دو گیگ بگیری با ۱۶۰ گیگ هارد که بشینی اسپایدر و سولیتر بازی کنی و آهنگ گوش بدی و چت بکنی یا فیلم نگاه کنی لطفا یه کلاس آشنایی با کامپیوتر برو!

لینک
٦ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Persona

دکتر

این پرسونای غریبی که به خاطرش چند هزار کیلومتر راه اومده ام. نه این جوری ها هم نیست. من اگه می خواستم دکتر بشم همون سال ۷۸ می رفتم پزشکی می خوندم و از همون ترم اول به همه می گفتم من دکتر فلانیم. ولی نرفتم. بعدش یه جوونی رو دیدم توی گروه زیست شناسی که موقع بیکاریش می رفت پشت گروه سیگار می کشید. پیرهن های تک رنگ می پوشید ولی پیش میومد که دو هفته می شد و رنگ پیرهنش تکراری نمی شد. دکتر پاپهن بهش می گفت: دکتر شما هر رنگی می پوشین بهتون میاد. پس اونم دکتر بود. شنیدم که دکتراش رو از آلمان گرفته. بعد از یه مدت واسه خودش تو گروه آدم مهمی شد و شد خداوندگار علم وتحقیق تو نظر ما. ولی تازگی ها شنیدم که تحقیق و تدریس رو گذاشته کنار و واسه خودش آزمایشگاه تشخیصی زده.

حالا من هم دارم به سرنوشت اون دچار می شم. و اما دکتر؛ این کلمه ایه که من بعضی وقت ها خواهرهام رو باهاش صدا می زنم که خوب هستن یا اینکه می شنیدم بچه های آی بی بی برای مسخره بازی همدیگه رو دکتر خطاب می کنن. به خاطر همین کلا به نظرم چیز مسخره ای میاد.

آی بی بی که بودم یه آقایی بود که می اومد آزمایشگاه رو تمیز می کرد همیشه به من می گفت دکتر و من هم همیشه بهش می گفتم: آقای نویدی من دکتر نیستم! یه روز بالاخره از رو رفت و پرسید پس من شما رو چی صدا بزنم؟ من هم اسم و فامیلم رو بهش گفتم. از فرداش بهم می گفت آقا زینال! من که دلیلش رو نفهمیدم. لابد بنده خدا اینجوری متوجه شده بود. هنوز هم از بچه های آزمایشگاه احوال آقا زینال رو از دور می پرسه چون من هیچ وقت بهش اعتراضی نکردم. بالاخره آقا زینال از اون لقبی که قبلا بهم می داد به نظرم منطقی تر بود.   

لینک
٥ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی