Departed

چه زیبا روایت می کرد وقتی که از عشق های زمان جنگ می گفت. حکایت عشق های ناکام در قلب آفریقا یا در کوهستانی سرد. یادتان هست حکایت آن مرد مجاری را که فامیلش شبیه فرانسوی ها بود، بعد فکر کردند جاسوس آلمانی هاست اگر درست یادم مانده باشد، آخر سر هم در بیمارستان بالای تختش نوشتند بیمار انگلیسی. هم او که از مالکیت متنفر بود ولی خودش گرفتارش شد.
اگر نشنیده اید خبر را من می گویم: یکی از تعداد کارگردان های خوب کم کنید. آنتونی مینگولا دیگر فیلم نمی سازد.

لینک
٢۸ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

 Hyde and sick

دکتر جکیل در نامه آخرش به دوست وکیل خود توضیح می دهد که ماده موثر معجونش برای تبدیل جکیل به هاید یا به عکس، ترکیبی شیمیایی بوده که از داروخانه ای تهیه کرده بود. وقتی که می بیند ترکیب اثر می کند تمام موجودی داروخانه را می خرد ولی بالاخره ذخیره اش به پایان می رسد. بعدها هر چه برای به دست آوردن آن ترکیب این در و آن در می زند دیگر ترکیب به معجونش اثر نمی بخشد هر چه هم سعی می کند که آن ترکیب خاص را خالص تر تهیه کند، کمتر نتیجه می گیرد. کم کم به این نتیجه می رسد که ترکیب اولیه حاوی ناخالصی نامعلومی بوده که همان باعث اثر بخشی اش بوده.
شب عیدی ویار آن ناخالصی نامعلوم را دارم.
پ.ن. املای عنوان صحیح است.

لینک
٢٧ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

بهاریه
شاید ایران خودرو خلاق ترین شرکت اتوموبیل سازی دنیا نباشد ولی حداقل هر از چندی یک جور خودرو جدید بیرون می دهد. مثلا موتور یکی از آن قدیمی ها را روی بدنه دیگری می گذارد و می شود یک خودروی جدید! که لااقل وسط خیابان بی مقدمه موتورش آتش نمی گیرد و ضرر جانی و مالی به کسی نمی رساند. حالا من هم به مناسبت بهاری که در راه است و برای اینکه از قافله عقب نمانم بدون اینکه ضرر جانی و مالی به کسی بزنم طبع شعرم را به کار انداخته ام و بهاریه ای سروده ام که بدیع بودنش را شخصا تضمین می کنم. گوارای وجود:
عید نوروز چو آغاز شود

همه جا مدرسه ها باز شود

گل بخندد بر سر هر شاخسار

نرم نرمک می رسد اینک بهار

لینک
٢٧ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

 به علی حیدری

شما که غریبه نیستید پدربزرگ برای من قطعه سنگ خاموشی است میان دیگر سنگ های سرد و خاموش گورستانی قدیمی در شهری دور. عکسهایش را در آلبوم پدرم دیده ام، یکی دو عکس سیاه و سفید بیشتر نیست که آن هم با آن دوربین های قدیمی چیز زیادی را نشان نمی دهد. دیوان حافظش به من رسید. آن قدر قدیمی است که به هر صفحه اش که دست می زنم کاغذها وا می روند، از خیر صحافی کردن دوباره اش گذشتم. نام پدرش را از روی سنگ قبر قدیمی به زحمت خواندم تا لااقل اسم اجدادم را بدانم. سال تولدش مشخص نیست ولی تاریخ وفات ۱۳۵۰ است. من نه سال دیر رسیدم.

لینک
٢٥ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

 Home sweet home

آخرین روز کلاس در برلین:
پروژه هایی را باید در گروه های چهار نفری انجام دهیم. گروه ما: من ایرانی، یورگیاس یونانی، والریا ایتالیایی و الکساندر آلمانی. ولی گروه دیگر از گروه ما جالب تر است. یک آلمانی (با قیافه شبیه تمام افسران آلمانی فیلم های جنگ جهانی دوم)، یک ایتالیایی، یک روسی و یک فرانسوی. فکرش را بکنید این چهار نفر شصت و پنج سال پیش رو بروی هم قرار می گرفتند چه بلایی که بر سر هم نمی آوردند!

پ. ن. برگشته ام به خانه

لینک
٢۳ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد
در خیابان ۱۷ ژوئن بین دروازه براندنبورگ و زیگسویله بنای یادبودی ساخته اند برای ۲۵۰۰ سرباز شوروی که در نبرد برلین جانشان را از دست داده اند. تانک های ارتش سرخ هنوز هم در مقابل بنا نگهبانی می دهند ولی به جای گلوله از لوله هاشان گنجشکانی بیرون می آیند که آنجا لانه کرده اند. یاد آن آهنگ روسی زمان جنگ جهانی دوم افتادم. 
شبی تاریک
در دشت تنها سفیر گلوله
در جاده تنها نفیر باد
در دوردست
نور ستاره ها به خاموشی می گراید

شب تیره
ما را از هم جدا می کند
و میان ما دشتی تاریک و هولناک
دامن گسترده

شبی تاریک
می دانم که بیداری
و در بستر جوانیت
پنهانی اشکهایت را پاک می کنی

تو در انتظارم هستی همسرم
و می دانم که هر چه پیش آید
تو با آغوشی گرم استقبالم خواهی کرد
برای همین است که می دانم
که هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد
هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد

پ. ن. ۱ اگر شعر اشکال دارد هم شاعرش ببخشد هم خواننده ها. 

پ. ن. ۲ رستوران شایان هم ماجرای دیگری بود. هم پیدا کردنش و هم غذایش. یک تشکر اساسی به رضیه بدهکارم. 

لینک
٢٠ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

 Die Mauer

پس از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، کشورهای پیروز خاک آلمان را بین خود تقسیم می کنند. قسمتی به شوروی تعلق می گیرد و آمریکا و انگلستان و فرانسه هم هر کدام قسمتی را تصاحب می کنند. برلین در قسمت متعلق به شوروی قرار می گیرد با این حال خود شهر هم بین متفقین تقسیم می شود. با گذشت زمان نواحی تحت تسلط متفقین به آلمان غربی و برلین غربی و نواحی تحت تسلط شوروی به آلمان شرقی و برلین شرقی معروف می شود. به علت وضع اقتصادی بهتر آلمان غربی و برلین غربی عده زیادی از شرق به غرب مهاجرت یا در واقع فرار می کنند. تصورش را بکنید آمریکای کوچکی در دل کمونیسم! تا اینکه در ۱۹۶۱ دولت آلمان شرقی و شوروی تصمیم می گیرند که برای کنترل بهتر مرزها دیواری بین شرق و غرب برلین حائل کنند. گفته می شود که دیوار در عرض سه روز بر پا شد (که من باور نمی کنم). دیوار عبارت بود از بلوک های پیش ساخته بتون مسلح که حدود سه متر ارتفاع داشت و به شدت توسط ارتش آلمان شرقی محافظت می شد و هر کسی که قصد عبور از آن را داشت هدف گلوله قرار می گرفت.به این ترتیب همه شهروندان برلین شرقی از جمله کسانی که در برلین غربی کار یا تحصیل می کردند از ورود به پاره دیگر شهر منع شدند. شهروندان برلین غربی هم تا دو سال و نیم نمی توانستند به قسمت شرقی شهر بروند. پس از این مدت به آنها اجازه داده شد که با عبور از سه نقطه بازرسی قوای متفقین به شرق رفت و آمد کنند. یکی از این نقاط چک پوینت چارلی بود که در مرکز برلین و در تقاطع فردریش اشتراسه و زیمر اشتراسه قرار داشت و هنوز هم همان جاست. یک اتاقک بازرسی کوچک که جلوی آن با کیسه های شنی سنگر بندی شده. کنارش یک تابلوی قدیمی دارد که یک طرف آن به انگلیسی، آلمانی، روسی و فرانسوی نوشته شده توجه: شما در حال ترک منطقه آمریکایی هستید. و در طرف دیگر، توجه: شما در حال ورود به منطقه آمریکایی هستید. از دیوار فقط ردی بر جا مانده. بعد از فرو ریختن دیوار مردم با قلم و چکش و هر چه داشته اند به جانش افتاده اند و تکه تکه اش کرده اند. فقط چند بلوک را می شود در گوشه و کنار شهر یا در موزه ها دید. در همه مغازه های توریستی هم تکه های کوچک بتونی را که رنگ شده اند به عنوان تکه های اصلی دیوار برلین به جهانگردان ساده دل قالب می کنند. کنار سنگر شنی جوانی با لباس سربازان آمریکایی و پرچم آمریکا در دست ایستاده و به همراه یک نفر دیگر  که لباس سربازان انگلیسی به تن دارد و پرچم انگلستان در دست با توریست ها عکس می گیرد. خیلی آرام که کسی صدایش را نشنود می گوید که پدرش هندی بوده و خودش در آلمان به دنیا آمده است و چند سالی است که به همراه دوست مثلا انگلیسیش از این راه کسب درآمد می کنند. البته اگر اقرار نمی کرد هم لهجه آلمانیش لوش می داد. دور تا دور چهارراه پر است از مدارک وعکس های تاریخی که معلوم است نویسنده شان تمایل آشکاری به غرب داشته است. به طرف محلی می روم که زمانی دیوار در آنجا قرار داشته. روی پلاک فلزی که داخل سنگفرش قرار گرفته می خوانم: دیوار برلین ۱۹۶۱-۱۹۸۹. پای چپم را در برلین غربی می گذارم و پای راستم را در برلین شرقی و در چشم های جوان هیجده ساله ای نگاه می کنم که در حال عبود از دیوار تیر خورده. به پلیس برلین غربی دستور داده شده که دخالت نکند. نیروهای متفقین هم اجاره  دخالت ندارند. قبل از اینکه سربازان آلمان شرقی تصمیم بگیرند او را به بیمارستان برسانند همان طور که در چشمان من نگاه می کند یک ساعتی در پای دیوار از زخم هایش خون می رود و هیچوقت به بیمارستان نمی رسد. در سال ۱۹۹۷ دو سربازی که به طرفش تیراندازی کرده بودند هر کدام به یک سال و اندی زندان محسوب می شوند که آن هم اجرا نمی شود. خواندن دیوارنوشته های تاریخی را که تمام می کنم در برلین شرقی هستم. احساس گرسنگی می کنم. رستوران زنجیره ای آمریکایی Subway در طرف دیگر چک پوینت چارلی قرار دارد.

لینک
۱٩ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

حکایت من و جوجه کباب
راستش را بخواهید در ولایت ما رستوران وطنی پیدا نمی شود. چند باری خودم به فکر تاسیسش افتادم ولی اجازه کاری بجز کار دانشگاهی ندارم. این شد که امروز تصمیم گرفتم تا اینجا هستم دلی از عزا در بیاورم شاید وجدان ناراحتم بعد از نفله کردن جانوران بی گناه کمی آرام بگیرد. متوسل شدم به گوگل و نزدیک ترین رستوران ایرانی به پوتسدامرپلاتز را پیدا کردم. رفتم از گوگل مپ نقشه مسیر را هم گرفتم که مو لای درزش نرود و راه افتادم به سمت مقصود. چون همچنان در دوران اعتصاب به سر می بریم و اتوبوس ها چند تا در میان کار می کنند مجبور شدم از ایستگاه یورک اشتراسه تا پوتسدامراشتراسه پیاده بروم. محله فقیر نشینی است که فقط دو ایستگاه با قلب تجاری برلین فاصله دارد. تا آخر خیابان رفتم ولی رستوران خیام پیدا نشد. به دوستی که می دانستم پشت کامپیوترش نشسته زنگ زدم که شماره پلاک را برایم پیدا کند. پوتسدامراشتراسه ۱۷۱ و ۱۷۳. دوباره برگشتم و این بار شماره پلاک ها را دنبال کردم. از ۲۰۳ تا ۱۷۵ را دنبال کردم. شماره بعدی ۱۶۹ بود! پشت سرم را نگاه کردم دیدم ساختمان در حال تعمیری است. (آن وقت می گویند چرا اینجا می نویسی شایسه!) دنیا دور سرم چرخید. بعد از چند دقیقه که فحش هایم به زمین و زمان ته کشید دور و برم را نگاه کردم. یک رستوران عربی و یکی دو تا هم ترکی همان نزدیکی بود. خودم را انداختم توی رستوران عربی. انتظارش را نداشتم ولی آنجا با سیخ های جوجه کباب و  کوبیده روبرو شدم. آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم. زوج لبنانی سنگ تمام گذاشتند. روی بشقاب جوجه کباب و پلوی زعفرانیم یک سیخ کوبیده هم به رسم مهمان نوازی گذاسته و با نعنا تزیین کرده بودند. سالاد شیرازی هم کنارش بود.  را که گفت حمله کردم. مزه غذای ایرانی مخصوصا کباب بره بعد از نه ماه و آن هم بلافاصله بعد از آن ضد حال وصف ناشدنی بود.

این ماجرا را نوشتم که تلنگری باشد برای به یاد آوردن لذت های کوچک زندگی. 

لینک
۱٧ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

سلاخ خانه
در دوره کارشناسی می رفتیم از گوشه و کنار دانشگاه قورباغه و وزغ جمع می کردیم و در راه پیشرفت علم زیر تیغ جراحی می بردیم. این که چیزی نبود. موش و کبوتر و حیوانات دیگر هم نفله کرده ام. یک بار دست هایم غرق خون کبوتری بود که یکی از همکلاسی ها وارد آزمایشگاه شد. حالش بد شد و بیرون رفت و ما هم کلی به رقت قلبش خندیدیم. 
حالا آن ماجراها را رو نکرده ام و آمده ام برلین که مثلا سلاخی حیوانات را یاد بگیرم. دارند یادمان می دهند چگونه به آنها به چشم همکار در کار علمی نگاه کنیم و به شخصیتشان توهین نکنیم. 
جالب تر از همه این بود که بعد از اینکه استاد اخلاق بیچاره بیشتر از یک ساعت سوره یاسین در گوشمان خواند پرسید حالا باز هم حاضرید از حیوانات در آزمایشگاه استفاده کنید یکی گفت برای یک تکه زمین چند میلیون انسان جانشان را از دست می دهند چه اشکالی دارد که برای پیدا کردن داروی سرطان چند انسان را هم قربانی کنیم؟ حیوان؟ آنکه بالاخره خودش می میرد آن هم در طبیعت و با زجر چه بهتر که بدون درد در آزمایشگاه و برای یک هدف عالی بمیرد؟
  
لینک
۱٦ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Emma
طوفان اما دارد از بالای سرمان می گذرد. تنها کاری که تا حالا کرده این بود که دیروز برنامه بازدید از خانه گوته و موزه تاریخ طبیعی فرانکفورت را بهم زد (البته خساراتش بیش از این هاست). تا نیمه راه رفته بودیم که قطار مجبور شد سر و ته کند و برگردد. ما هم کم نیاوردیم رفتیم به یک روستای قشلاقی و ناهار را آنجا خوردیم تا جایگزینی باشد برای سفر نرفته. سرمای سختی خورده ام. چند جلد کتاب تازه گرفته ام. سپرده ام چندتایی را هم از ایران برایم بیاورند. انگار اما دارد از توی سرم رد می شود.
پ.ن. بهنام
ایده جدیدی دارد که من ازش سر در نمی آورم. شما سر بزنید.
لینک
۱٢ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

برای دل خودم
از شب چهارشنبه که در جلسه ای بودم که دوستی عکس های سفرش به ایران را نمایش می داد حالم خوش نیست. مجموعه ای قریب به صد اسلاید که کاملا حرفه ای و از دید یک شرق شناس تهیه شده بود. طرف پزشک بازنشسته ای است که عشق باستان شناسی دارد. بیشتر از همه آن عکسی که نزدیک شیراز از تنگه ای گرفته بود که اسکندر (کبیر) در آنجا متوقف شده بود دلم را لرزاند. حکایت آریو برزن را برایش گفتم و اینکه دیگر این حکایت را دبستانی ها در کتاب هایشان نمی خوانند. نمی دانم برایش معنی داشت یا نه.
امروز دیدم که مقاله دیگری به نامم دارد زیر چاپ می رود. چه افتخاری بیش از این برای یک محقق! پیغامی فرستادم و از استادم تشکر کردم. شاید بعدا کارتی هم برای تشکر بفرستم. به همه گفتم که خیلی خوشحالم ولی به خودم نگفتم چون باورش نمی شود.
خودم هم فریب تبلیغاتم برای مدیریت زمان را خورده. از وقتی شروع کرده ام آشپزیم هم مثل سابق نیست! امروز وبگردی طولانی کردم و به گور پدر مدیریت زمان خندیدم ولی چیزی دستم را نگرفت. انگار خشکیده است چشمه ذهن خلق؛ مال من هم.
هوس داستان های مجید ایزدی را کرده ام که خودم ویراستارش بودم. ویراستاری در متروی تهران کرج در حالی که بغل دستی ها از روی فضولی سرک می کشیدند ببیند چکار می کنم. شاید هم داستان های چاپ نشده مجید برای آنها هم جذاب بود. باید بپرسم بالاخره ناشری پیدا کرد که بتواند با دلی آرام و قلبی مطمئن حاصل کارش را برای چاپ به او بسپارد؟
بالای سر مدیر آموزشگاهی که سابقا در آن تدریس می کردم نوشته بودند خوشبخت آن کسی که به قدردانی چشم ندوخته زیرا هرگز ناامید نمی شود. فکر می کنم منظورش این بود که مدرس عزیز اگر حق الزحمه ات را چند ماه دیر دادیم شاکی نشو! نمی دانم چرا الان این جمله یادم آمد. البته من می دانم شما نمی دانید احتمالا.

یادم رفته بود از کسانی که لطف کرده بودند و تولدم را تبریک گفته بودند تشکر کنم. بدین وسیله جبران می کنم. به صداقت می گویم از هیچ کس انتظار نداشتم یادش باشد به جز از یک نفر. از بخت من همه یادشان بود جز همان یک نفر!

اگر رزباد نبود با کی حرف می زدم. (می زدم؟)

لینک
۱٠ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

 Limited time
۱) خیلی جرات می خواهد که در کشوری که به داشتن نظم و برنامه ریزی در دنیا معروف است سمیناری بدهی در مورد مدیریت پروژه و زمان. به دو دلیل این کار کردم؛ یکی این که این چیز ها را همین جا یاد گرفته ام و دیگر اینکه جراتی را که گفتم لازم دارد در خودم دیدم. نتیجه هم بسیار خوب بود هم استادم راضی بود و هم سایر شنوندگان. شاید خودپسندی به نظر برسد اگر بگویم آن چیزی که همین جا به من یاد داده بودند من بهترش را به خودشان یاد دادم (آنهایی که من را می شناسند می دانند که از خود راضی بودن صفت بارز من است  پس می توانم بگویم! ولی آنها که سمینار دیدن من را هم دیده اند می دانند که گزاف نمی گویم.)
۲) تا حالا از خودتان پرسیده اید که اگر دکترم به من می گفت که فقط چند ماه دیگر زنده ای چکار می کردم؟ در مورد خودم مطئنم که آخرین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که سمیناری در مورد مدیریت زمان بدهم. ولی یک نفر این کار را کرده! امروز فیلمش را دیدم. هفتاد و شش دقیقه است در دانشگاه ویرجینیا. همان چیزهایی را می گوید که من هم در سمینارم گفته بودم (دقیقا!) ولی حرف زدن او کجا حرف زدن من کجا. دلیل ساده ای دارد او می داند وقت چه ارزشی دارد و من نمی دانم. این چیزی نیست که بتوانم یاد بگیرم.
پ. ن. ۱ کسی به لینکی که در پست قبلی داده بودم سر زد؟ مکمل پست بود. آی مرگ مولفی ها به دادم برسید!
پ.ن. ۲ در گوگل عبارت Arabian gulf را جستجو کنید سپس رو اولین نتیجه کلیک کنید و با دقت بخوانید.
لینک
٥ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

آفت عشق؛ وصل یا بوسه
بعضی چیزها باید ناتمام بماند. حکایت من است با این فیلم اینک آخرالزمان کاپولا. چیزی که در موردش دوست دارم همگامی ساختار با روایت فیلم است. فیلم ماجرای سفر ادیسه وار یا سیر و سلوکی است که شخصی می پیماید تا به مرادی برسد. روایت هم از یک قالب یک داستان راست و پوست کنده شروع می شود و همین طور که پیش می رود تعالی پیدا می کند و پیچیده تر می شود. یاد منطق الطیر و سلوک عارفان می اندازدم. اولین باری که تصمیم جدی گرفتم فیلم را ببینم شبی بود که در سینمای کوی دانشگاه به زبان اصلی پخش می شد. دقیقا از وقتی که فصل آخر فیلم با حضور مارلون براندو شروع می شود. خوابم برد. دفعه دوم به زبان فارسی از تلویزیون پخش می شد. باز هم در ابتدای همان فصل ناتمام گذاشتمش. آخرین بار هم باز از تلویزیون به زبان آلمانی؛ ناتمام در همان فصل! هیچ وقت هم نخواستم دی وی دیش را بگیرم و ببینم. البته کتاب دل تاریکی ژوزف کنراد را که ماجرای فیلم بر پایه ایده آن ساخته شده خوانده ام. ولی فیلم را دوست دارم ناتمام بگذارم. شاید دلیلش این باشد. شاید بهتر است بعضی کارها به پایان نرسند.
پ.ن. ۱ کامنت پروانه در پست پراکنده را دیدید؟ دست مریزاد!
پ.ن. ۲ دوست ایتالیایی ممنون که سر می زنی. آدرست را گم کرده ام. کمک کن.
لینک
٤ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Strike

معتقدم که بهترین راه یادگیری یک زبان بیگانه این است که در کشوری که به آن تکلم می کنند مدتی زندگی کنی. در این حالت معنی کلمات کاملا برایت جا می افتد. مثالش همین کلمه بالایی است که معنی اش را می دانستم ولی درک نکرده بودم. امروز صبح صبحانه ام را نصفه و نیمه رها کردم تا به اتوبوس برسم ولی بعد از اینکه چند دقیقه ای سر ایستگاه ایستادم متوجه شدم که یک جای کار می لنگد. هم اتوبوس دیر کرده بود و هم ایستگاه از همیشه شلوغ تر بود. از یکی پرسیدم اتوبوس رفته؟ نگاهی عاقل اندر سفیه کرد که یعنی مگر رادیو و تلویزیون نداری؟ گفت امروز اشتغایک (اعتصاب) است. اتوبوس و تراموا به صورت نامنظم و هر از چند گاهی کار می کنند. شایسه! بعد از ده دقیقه منتظر ماندن تصمیم گرفتم پیاده راه بیفتم. مقداری از مسیر را که رفتم اتوبوس از کنارم گذشت تا حسابی بسوزاندم. نم نم بارانی هم شروع شد تا روزم کامل شود. یک ساعت بعد از من این هم آزمایشگاهی هندیم با لباسهای خیس آمد و از من پرسید احمد امروز چه اتفاقی برای اتوبوس ها افتاده؟ نگاهی عاقل اندر سفیه کردم که یعنی مگر رادیو و تلویزیون نداری یا معنی اشتغایک را نمی دانی؟

پ.ن. دوچرخه خریدم. هفته آینده تحویل می گیرم. 

لینک
۳ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

پراکنده
۱) عمو جواد در وبلاگش لینکی گذاشته بود که توصیه می کنم ببینید. چند دقیقه اول برنامه شب شیشه ای است آن شبی که حاتمی کیا مهمانش بود.
۲) بالاخره حامد هم من را دعوت کرد تا از کتاب های نیمه کاره رها کرده ام بنویسم. لینک ها را یکی یکی دنبال کردم ببینم این بازی از کجا شروع می شود که وسط کار رشته را گم کردم و به جایی نرسیدم ولی به هر حال معمولا یا کتابی را شروع به خواندن نمی کنم یا به هر زحمتی هست تا آخرش می روم بجز چند استثنایی:
- این اواخر کارهای هدایت را دنبال می کردم. کاروان اسلامش را واقعا جد و جهدی به کار بردم تا تمام شد. از آن کتاب هایی بود که از سر لجبازی می خواستم حتما تا آخرش را بخوانم. ولی توپ مرواری هنوز نیمه کاره مانده. اصلا نفهمیدم به کجا می خواهد برسد.
- این آیات شی طانی هم فکر می کنم اگر این قدر جنجالی نشده بود هیچ کس نمی شناختش. به نظرم نه سبک روایی جالبی دارد نه ... اصلا ولش کن.
- یک وقتی سعی کردم هر شب چند غزلی از حافظ بخوانم که نیمه کاره رها شد. دیوان شمس هم همین بلا سرش آمد. اصولا دیگر حوصله شعر خواندن ندارم.

- فعلا دیگر یادم نمی آید.

۳) جواد؛ مسعود؛ بهنام؛شهریار و بقیه این هم بهانه ای برای شما تا وبلاگتان را آپدیت کنید. بنویسید از آن کتاب هایی که نخوانده اید. 
۴) یک پست قدیمی را می خواهم دوباره اینجا بیاورم. البته اندکی جرح و تعدیلش کردم. پست اصلی را ششم مرداد هشتاد و چهار نوشته بودم. 

داخلی- روز "من" پشت کامپیوتر نشسته. یک سی دی را درون درایو می گذارد. پیغامی با این مضمون که برنامه اکنون شروع به نصب می کند ظاهر می شود.

قطع به .....

داخلی- شب "من" دراز کشیده و "دیگری" نشسته.

من: حالم بده.

دیگری: یعنی چه جوریه؟

- احساس تهوع دارم.

- می خوای یه قرص بهت بدم.

- نه.

- پس بذار بالا بیاری شاید بهتر بشی.

- نه اصلا اون طوری نیست.

- پس چه طوریه؟

- یه احساس تهوع توی وجودمه. از اون حس های تهوعی که ممکنه از توی دست آدم شروع بشه و به نوک انگشتاش برسه اون وقت سنگ ریزه ای رو که توی دستته بالا میاری و از دستت جدا میشه و میفته رو زمین.

- تهوع توی وجود؟ منظورت از وجود چیه؟

-  فکر کنم همون روحم باشه. چون می دونم مربوط به بدنم نیست.

- حالا چی رو می خوای بالا بیاری؟

- تنفری رو که نصف وجودم رو گرفته. چون از من نیست. یه چیزی جدا از منه. فکر کنم وجودم می خواد اونو بندازه بیرون چون توی وجودم غریبه ست.

- بقیه وجودت رو چی گرفته؟

- ....

- با نصفه متنفر می خوای چه کار کنی؟

- نمی تونم تا ابد باهاش زندگی کنم. باید بالا بیارمش.

قطع به ....پیغام بعدی مربوط به حق کپی برنامه و مسائل قانونی است. در صورتی که Agree رو نزند نمی تواند جلوتر برود. "من" این را می داند ولی حوصله خواندن آن اراجیف را ندارد.

قطع به .... 

- ببین تو از تهوع حرف می زنی که مربوط به بدنه. و میگی که نصف روحت رو می خوای بیرون کنی. نمی ترسی وقتی که می خوای استفراغ کنی بدنت بخواد همه روحت رو بالا بیاره؟

- ....- چت شد؟

- من  Agree رو زدم. بدون اینکه توافق نامه رو خونده باشم.

فید.

راهنمایی کنید با این تنفر چه کنم؟

لینک
٢ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی