Glaucoma

توی ساختمان کره چشم، نقطه ای وجود داره که بیشترین تعداد حسگرهای بینایی اونجا قرار دارن. من اسم این نقطه رو می ذارم نقطه تمرکز. وقتی به یه شیء یا یه منظره نگاه می کنیم کره چشم طوری جهت گیری می کنه که تصویر روی اون نقطه بیافته. در این حالت تصویر بقیه اشیاء و مناظر اطراف روی اطراف نقطه تمرکز یعنی در سایر مناطق کره چشم می افته.

بیماری وجود داره به اسم گلاوکما که توی اون بینایی بیمار به طور جالبی کاهش پیدا می کنه. منظورم از جالب بودن، خود بیماری نیست چون می تونه به کوری منجر بشه اما اینکه چطوری بینایی بدون اینکه بیمار متوجه بشه کاهش پیدا می کنه جالبه. در این بیماری نقطه تمرکز آسیب نمی بینه و شخص می تونه نگاهش رو به طرف هر چیزی که دلش بخواد بچرخونه و اون رو کاملا واضح و کامل ببینه. ولی با پیشرفت بیماری مناظر و اشیایی که تصویرشون روی نقطه تمرکز نمی افته محو می شن. یعنی در واقع شخص چیزی رو که روش تمرکز نداشته باشه نمی بینه. جالب این جاست که اگه به بیمار بگین که بیناییش کاهش پیدا کرده  اصلا قبول نمی کنه. چون اون فکر می کنه که می تونه همه چیز رو کامل ببینه. اما چرا؟ دلیلش فرآیند پیچیده ایه که توی مغز اتفاق می افته. مغز به شکل خارق العاده ای تصویر قسمت هایی رو که نمی بینه بر اساس قسمت هایی که می بینه بازسازی می کنه!

یه مثال می زنم. من چون خودم این مثال رو به صورت تصویری دیدم برام کاملا ملموسه ولی نمی دونم چقدر می تونم اون رو توصیف کنم. تصور کنین که بیمار گلاوکمایی ما پشت فرمون ماشینش نشسته و با خیال اینکه همه چیز رو کامل می بینه شروع به رانندگی می کنه. اصولا موقع رانندگی روبروش رو نگاه می کنه و ماشینی رو که از روبرو می اد رو راحت می بینه. حتی می تونه راننده ماشین روبرویی رو هم ببینه که احتمالا یه خانم زیباست و چون بیمار ما مشکل نزدیک بینی هم نداره و چشم های کاملا تیزبینی هم داره و خیلی راحت هم می تونه تمرکز کنه متوجه میشه که رنگ سایه چشم خانمه با رنگ دسته عینکش هم ست شده! تا اینجا تصاویری بودن که روی نقطه تمرکز افتادن. ولی حالا تصاویر اطراف. چیزی که بیمار می بینه اینه که در طرف چپ خیابون چند تا ماشین پارک شده. در طرف راست هم پیاده رو می بینه کنار پیاده رو درخت کاری شده و ساختمون های طرف دیگه پیاده رو رو هم میتونه ببینه. متاسفانه اگه بیمار ما گلاوکما نداشت می تونست در طرف چپ خیابون حتی پلاک ماشین های پارک شده رو هم ببینه و مهم تر اینکه می تونست در طرف راست بچه ای رو ببینه که توپش افتاده توی خیابون و داره می دوه وسط خیابون تا توپش رو برداره! موضوع این نیست که مغز بیمار انتخاب کرده که چه جزئیاتی رو از تصویر ببینه و کدوم ها رو نبینه بلکه مشکل اینه که مغز چون سیگنال ورودی ازاون قسمت تصویر نداشته فقط تونسته با ادامه دادن خطوط افقی و عمودی و رنگ های قسمت هایی از تصویر که می تونسته ببینه یه تصویر برای خودش بسازه ولی چون بچه و توپش توی هیچ کدوم از خطوط افقی و عمودی قسمت های دیده شده وجود نداشتن اصلا در تصویر ساخته شده وجود ندارن. نتیجه وحشتناکه به ویژه اینکه اصلا بیمار متوجه نقص بیناییش نمی شه و معمولا فقط وقتی بیماری تشخیص داده می شه که شخص برای مشکل دیگه ای مثل دوربینی و نزدیک بینی به پزشک مراجعه می کنه. ولی هدف من از این همه درس پزشکی چی بود خصوصا اینکه نه اهلیتش رو دارم نه کلا علاقه شخصیم بوده.

تعداد افرادی که این بیماری رو از نوع چشمیش دارن اگه اونایی رو هم که بیماری شون تشخیص داده نشده در نظر بگیریم نسبتا زیاده ولی تعداد خیلی بیشتری این مشکل رو از نوع ذهنی دارن. می گم مشکل و نه  بیماری چون مطمئن نیستم بشه اسمش رو بیماری گذاشت حتی اگه خیلی خطرناک باشه. شاید هم سرشت آدمی این چوری باشه. معمولا ما ها روی یه هدفی توی زندگی مون تمرکز می کنیم ( البته اگه حتی این کار رو هم بکنیم که خودش جای بحث داره ) و دیگه هیچ چیزی رو اطراف مون نمی بینیم. به آدم های دور و برمون توجه نمی کنیم. نمی دونیم اطراف مون چی می گذره. متوجه مشکلات حتی نزدیک ترین کسان مون تا وقتی که خودشون مستقیما در موردش حرف نزنن نمی شیم. حتی مناظر اطراف مون رو به ندرت می بینیم. نقطه تمرکزمون می شه یکی دو نفر و یا اصلا ده نفر یا صد نفر و بقیه می رن توی حاشیه ای که دیده نمی شن. دور و برمون آدم ها میان و می رن بدون اینکه حسشون کنیم. اتفاقاتی می افته که اصلا متوجه رخ دادنشون نمی شیم و ... چقدر آدم های به ظاهر بی تاثیر (حداقل تا حالا) حاشیه زندگی مون رو می شناسیم؟ اصلا تقسیم بندی آگاهانه ای در این مورد داریم؟ اگه  یه brain storming درست و حسابی انجام بدیم و خوب به این تقسیم بندی ذهنی توجه کنیم تعجب می کنیم که چه آدم های مهمی توی حاشیه قرار گرفتن و دیده نمی شن. چقدر مسیر محل زندگی تا محل کار یا نمی دونم مدرسه و دانشگاه مون رو می شناسیم؟ چقدر مناظر زیبا رو هر روز توی این مسیر از دست می دیم؟ در مورد سایر جنبه هاش هم خودتون فکر کنین. نه وقتش رو داریم و نه انرژی؟ این اولین واکنش مغزه چون داره خیلی راحت و بدون توجه به عواقبش خطوط افقی و عمودی رو ادامه می ده و با رنگ ها بازی می کنه.

شاید بهتر باشه تا با ماشین اون بچه رو زیر نگرفتیم دوباره یه نگاهی به دوروبرمون بندازیم و دایره تمرکزمون رو گسترش بدیم.

راستی گلاوکما درمان نداره فقط می شه جلو پیشرفتش رو گرفت.

لینک
٢٢ آذر ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

So damn cold

در جواب پست یاد ایامی یه میل جالب توی میل باکسم دیدم که مسعود برام فرستاده بود.

"امشب تو تاکسی بودم و [محمد] نوری داشت می خوند. یاد اون شب هایی افتادم که توی سرمای زمستون سوار مینی بوس های [خوابگاه] فیض می شدم و می اومدم بالا می دیدمت. چند باری نوری تو اون مینی بوس ها می خوند. خوابگاهت به برج میلاد خیلی نزدیک بود، خیلی هم سرد بود شب ها... اون وقت ها هنوز ازمایشگاهی نداشتی که خودت رو نشون بدی و بعضی درس هات رو فقط برای پاس کردن می خوندی. کلی هم ناراحت بودی که چرا فضایی نیست که بتونی توانایی هات رو اثبات کنی. یادمه یه دفعه یه دانشجوی دکتری رو سر میز ناهار [در مورد کار آزمایشگاهی] راهنمایی کردی و طرف کلی حال کرد. اگه تو دلت برای تابستون [دانشگاه تربیت معلم] کرج تنگ شده من دلم واسه زمستون های [خوابگاه] فیض تنگ شده. زندگی ها کردیم با هم ها. "   

و اما خوابگاه فیض کجا بود و این خاطرات مربوط به چه زمانی بوده؟

پاییز سال ۸۲ بود و من تازه از ۷۸۵۰۴۱۸ تبدیل شده بودم به ۶۴۰۱۸۲۰۱۳. یعنی اینکه دوره کارشناسی رشته ژنتیک دانشگاه شهید چمران اهواز رو تازه تموم کرده بودم و دوره کارشناسی ارشد بیوفیزیک دانشگاه تهران رو شروع کرده بودم. و اما تا اونجا که یادمه من توی اهواز دانشجوی نسبتا خوبی بودم، درس هام رو دوست داشتم، توی آزمایشگاه های دانشگاه به قول معروف TA یا شاید هم دستیار آزمایشگاه بودم و توی یه آزمایشگاه تحقیقاتی هم کار می کردم. سردبیر یه نشریه علمی دانشجویی بودم، کلاس فیلم برداری هنری می رفتم و زبان انگلیسی تدریس می کردم. بعد یه ماه قبل از آزمون کارشناسی ارشد تازه به این نتیجه رسیدم که شاید فکر بدی نباشه فوق لیسانس هم بگیریم. می گن برای قبول شدن تو کنکور کارشناسی ارشد فقط کافیه تصمیم بگیری توی آزمونش شرکت کنی و راست هم می گن. خلاصه زد و همون اولین انتخابم یعنی بیوفیزیک دانشگاه تهران قبول شدم. حالا مجبور بودم همه موقعیت هایی رو که در عرض چند سال برای خودم فراهم کرده بودم بذارم کنار و مهاجرت کنم به تهران. خوب خیلی هم بد نبود بالاخره یه محیط بزرگتر و مسلما موقعیت های بیشتر. ولی همه چیز اولش اون طوری که فکر می کردم پیش نرفت. اولا که رشته بیوفیزیک دانشگاه تهران در مقایسه با سایر رشته ها مثل ژنتیک، سلولی مولکولی، بیوشیمی و حتی بیوفیزیک دانشگاه های دیگه فوق العاده سخت بود. درس هایی مثل فیزیک مدرن، بیوترمودینامیک و روشهای بیوشیمی و بیوفیزیک بد نبود ولی بیوفیزیک مولکولی واقعا چیزی نبود که تو کله من بره و واقعا خدایی بود که اون درس رو با نمره 13 پاس کردم. بعد ها فهمیدم که شاید تعداد کسایی که این درس رو واقعا به طور کامل فهمیدن از تعداد انگشت های یک دست هم در کل عمر این درس بیشتر نباشه. در ضمن ترم اول فقط تئوری بود و من بعد از اون همه کار آزمایشگاهی واقعا برام سخت بود تمام هفته رو سر کلاس بشینم. از طرف دیگه مسیر دانشگاه تا خوابگاه هم بیشتر از همه چیز رو اعصابم می رفت. اول که خیابون امیرآباد با اون ترافیک وحشتناکش بعد که تازه می رسیدم روبروی کوی دانشگاه باید منتظر مینی بوس هایی می شدم که اصلا سر وقت حرکت کردن براشون هیچ معنایی نداشت. تازه اگه اصلامینی بوسی در کار بود. چون نمی دونم بعد از چه ساعتی که البته تازه سر شب بود دیگه مینی بوسی در کار نبود. حالا این مینی بوس ها کجا می رفتن؟ خوابگاه فیض کاشانی، بالاتر از انرژی اتمی نزدیک تقاطع همت و چمران بالاتر از اونجایی که بعدها شد اتوبان حکیم. اون بالا واقعا سرد بود. کل زمستون اونجا برف و یخ داشتیم، بچه ها توی کوی شاید بارون داشتن و دانشگاه حتی بارون هم نمی اومد. اونجا یه اتاق داشتم همراه سه نفر دیگه که با هم هیچ و مطلقا هیچ نقطه مشترکی نداشتیم.

بدترین خاطره اون روزها زلزله بم بود و بعدش لرزه های خفیف تهران که باعث شده بود خیلی ها از وحشت شب ها زیر آسمون بخوابن. من از اون لرزه ها نمی ترسیدم چون توی بچگیم خیلی از این شدیدترش رو تجربه کرده بودم.

اون روزها فقط مسعود و حجت تهران بودند که به دلایلی که یادم نمی آد زیاد همدیگه رو نمی دیدیم. شاید فقط هفته ای یه بار شاید هم کمتر. دیگه چه کار می کردم؟ از جواد کاست نوای شجریان رو می گرفتم و گوش می دادم، "ما گدایان خیل سلطانیم" "بگذار تا مقابل روی تو بگذریم" و البته "غم زمانه خورم یا فراق یار کشم"، کتاب جزء و کل هایزنبرگ، قمار عاشقانه سروش و کتابای شریعتی رو می خوندم. سینمای جهاددانشگاهی می رفتم و برنامه سینمای کلاسیک رو دنبال می کردم. فیلم هایی مثل تعطیلات رمی، بلوار سانست، غول، شرق بهشت، بهترین سالهای عمر ما و خیلی فیلم های دیگه رو اونجا دیدم. توی مغازه های کتاب دست دوم دنبال کتاب های کازانتزاکیس و اریک فروم می گشتم.

آری چنین بود برادر. بالاخره ترم اول تموم شد و همه چیز یعنی واقعا همه چیز بهتر شد. یه ذره طول کشید تا من توی موقعیت جدیدم جا بیفتم و با کارهام خودم رو ثابت کنم. می گن هیچ مردی کار کردن رو دوست نداره.من هم دوست ندارم. بیشتر دوست دارم یه گوشه لم بدم و در مورد کارهایی که می شه انجام داد فقط فکر کنم. ولی چیزی که در مورد کار دوست دارم اینه که کار این شانس رو بهت می ده که خودت رو پیدا کنی، حقیقت خودت رو، برای خودت و نه برای دیگران، چیزی که هیچ کس دیگه ای نمی تونه در مورد تو بدونه. ولی حالا اون روزها فقط خاطره شدن، خاطره هایی که شاید اگه مسعود زنده شون نمی کرد من هیچ وقت یادم نمی اومد. ممنون مسعود.

منتظر خاطره های دیگه از بقیه هم هستم. آدرس میل من رو که دارین؟

لینک
٢٠ آذر ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی، حافظ

"شگفت انگیز است که چه فاصله عظیمی است میان زنان و حقیقت. آنان در دنیای مخصوص خود زندگی می کنند، دنیایی که هیچ گاه چیزی به مانند آن نبوده و هرگز چیزی نمی تواند شبیه آن باشد. روی هم رفته این دنیا زیاده از حد زیباست و اگر آنان تصمیم بگیرند آن را بسامان کنند پیش از اولین غروب خورشید از هم خواهد پاشید."

پ.ن. ۱ یه نگاه به پست قبلی بندازین متوجه می شین این جملات از کجا اومده.

پ. ن. ۲ این پی نوشت رو به علت اینکه خودم باهاش موافق نبودم قبل از به روز کردن پاک کردم!

پ. ن.۳  یه هفته مرخصی گرفتم به خودم برسم.

 

لینک
۱۸ آذر ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Heart of darkness

شنبه پیش با دوستی رفته بودیم کتاب فروشی که یه کتاب برای اوقات فراقتم پیدا کنم. من رفتم قسمت کتابای انگلیسی زبان و مشغول گشتن توی سری Penguin classics شدم. دوستم هم رفت یه طرف دیگه که من نمی دونم کجا بود. بعد از یه مدت با دست خالی برگشت پیش من و پرسید تو چیزی پیدا کردی؟ کتاب "دل تاریکی" جوزف کنراد رو که از قضا کم حجم ترین کتاب اون سری بود بهش نشون دادم و گفتم آره می خوام این رو بگیرم. یه نگاه به کتاب من کرد و یه نگاهی هم به سایر کتابای اون سری و بعدش نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت اینا که همشون یه قیمتن، چرا این کوچیکه رو برداشتی خوب یکی بزرگترش رو برمی داشتی!  

لینک
۱۱ آذر ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Sense, reason, sentiment and passion

تا حالا به این نکته توجه کردین که منظومه آرش کمانگیر سیاوش کسرایی و خوان هشتم اخوان ثالث چقدر از لحاظ ساختار روایی شبیه هم اند؟ به نظر من که بازگو کردن دو داستان به صورت همزمان (یا یک داستان در دل داستان دیگه) به این دو منظومه جلوه تصویری داده. آدم یاد مونتاژ موازی می افته. عمو نوروز سیاوش کسرایی و مرد نقال اخوان ثالث خیلی شبیه هم دیگه هستن هر چند که در نگاه اول به نظر می رسه  که عمو نوروز برای بچه ها قصه می گه و مرد نقال برای کسایی که در قهوه خونه جمع شدن ولی دست آخر مخاطب هر دو قصه ماهایی هستیم که داریم شعر رو می خونیم.  حتی محل اتفاق افتادن و حال و هوای رخ دادن قصه ها هم خیلی شبیه همه.

در آرش کمانگیر می خوانیم که

"برف می بارد

برف می بارد به روی خار و خارا سنگ

کوه ها خاموش دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

....

آنک آنک کلبه ای روشن"

که این کلبه همان جایی است که "قصه می گوید برای کودکان خود عمو نوروز". قصه آرش، پهلوانی که با پرتاب یک تیر سپاه توران رو تا سرزمین ماوراء النهر از مرزهای ایران عقب می رونه.

و در خوان هشتم:

"صولت سرمای دی بیدادها میکرد

و چه سرمایی، چه سرمایی

باد برف و سوز وحشتناک

 لیک خوشبختانه آخر سر پناهی یافتم جایی"

و این سرپناه همان قهوه خانه ای است که مرد نقال با لحن حماسی خود داستان کشته شدن رستم به دست برادرش شغاد را بارگو می کنه.

هر دو منظومه داستان های حماسی هستند که توسط دو پیرمرد که به نظر می رسه این قصه ها رو زندگی کردن نقل می شه. بعضی وقتا که قسمتی از این دو تا قصه رو برای خودم زمزمه می کنم درست مطمئن نیستم که اونا رو با هم قاطی نکرده باشم.

اگه خواستین این شعرها رو برای اولین بار بخونین اول آرش کمانگیر رو بخونین و بعدش خوان هشتم رو. توصیه بعدی هم اینه که بعد از خوان هشتم به هیچ وجه شعر بعدی اخوان به نام "آدمک" رو که اتفاقا با خوان هشتم منتشر شده رو نخونین چون حسابی تو ذوقتون می خوره.  

لینک
۱۱ آذر ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Hoax

اول صبح یه روز عادی:

بعد از مدت ها میای میل دانشگاه قدیمت رو باز می کنی ببینی از همکلاسی های سابقت که ممکنه به غیر از اون آدرس نشونی دیگه ای ازت نداشته باشن پیغامی داری یا نه. می بینی که ادمین محترم سایت طی دو تا میل مفصل با Subject   Very important مفصل توضیح داده McAfee دیروز یه ویروس شناسایی کرده که خطرناکترین ویروس شناخته شده است و CNN و Microsoft هم چنین گفته اند و چنان! پیش خودت می گی بابا بازم ای ول به ادمین خودمون این خارجکی ها که ما رو خبر نکردن تا اقدامات پیشگیرانه انجام بدیم. بعد فکر می کنی که حیفه فقط من از این خبر مهم مستفیض بشم و شایسته است که بقیه رو هم از این فیض مستفید بنماییم. بلافاصله دست به کار می شی و به همه کسایی که فکر می کنی در خطرند سریعا یه میل می زنی و هشدار می دی که هرچی میل با عنوان Invitation براتون رسید باز نکنید که ویروس است! بعدش هم خوشحال به پشتی صندلیت تکیه می زنی و یه لبخند حاکی از رضایت بر لبانت نقشمی بنده که اول صبح یه کار خیر کردی.

چند ساعت بعد:

بازم میل دریافت می کنی اونم از یکی از همون کسایی که میل قبلی رو براشون فرستادی. خوب حتما یارو می خواد ازت تشکر کنه. متن میل تقریبا اینه: Dear Ahmad Thanks a lot for your concern but I found it a hoax

هی دیکشنری ذهنت رو ورق می زنی ببینی یادت میاد این Hoax یعنی چی که خوب البته فایده ای نداره. متوسل می شی به دیکشنری های آنلاین. معنی: آنچه واقعی نیست ولی کسی سعی دارد شما را متقاعد کند که حقیقت دارد!

حالا باید باز هم میل بزنی. اول به دوستی که لطف کرده و شدیدا حالت رو گرفته. خوب یکی نیست بگه آقا جون مگه مجبورت کردن این حس خوب کار ثواب اول صبح ما رو از بین ببری. میل دوم به ادمین محترم برای تشکر و قدردانی از اینکه خبر بسیار مهمی رو بهت داده که این طوری که از شواهد بر میاد تو سال ۲۰۰۶ ملت رو سر کار گذاشته بوده و ایشون تازه نزدیک سال ۲۰۰۸ سرکار رفتن و همه ملت رو هم سر کار گذاشتن. جالبه که وقتی میری سایت میل دانشگاه قبلیت رو باز کنی که با ادمین محترم ارتباط برقرارکنی می بینی که چندین نفر دیگه هم لطف کردن و همون میل رو باز هم برای Every one فرستادن! حالا تازه باید ببینی که اون آژیر قرمز رو برای کی ها فرستادی تا دوباره براشون آژیر سفید بفرستی و از نگرانی درشون بیاری که این دم سال نویی دعوت نامه های جشن کریسمسشون رو پاک نکنن!

نتیجه اخلاقی: از قدیم گفتن شنونده باید عاقل باشه، بنده اضافه می کنم خواننده میل هم باید عاقل باشه.

نتیجه غیر اخلاقی: دفعه بعدی که چنین میلی به دستتون رسید برای خودتون نگرش دارین و به هیچ کس دیگه هم نگین. کامپیوتر یکی دیگه ویروسی بشه بهتره یا اینکه شما سنگ روی یخ بشین؟  

لینک
٩ آذر ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

یاد ایامی، یاد ایامی...

می خوام از تریبون غنچه رز استفاده کنم و از یه جمعی که یه روزی کنار هم بودیم یادی بکنم تا هم تجدید خاطره ای برای خودم بشه و هم بهشون یادآوری کنم که هنوزم به یادشون هستم.

بابا مهم نیست که چند تا تست Are you like me? و Picture personality پر کنم و مهم نیست نتیجه شون چی باشه. هم من می دونم هم تو می دونی که کسی که بیشترین شباهت رو تو دنیا به من داره تویی. برای اینکه توی خیلی چیزا همیشه بهترین الگو برام بودی و همیشه خواستم که شبیه تو باشم. نمی دونی چقدر دلم می خواد دوباره دوتایی بشینیم تو اون پیکان مدل ۵۱  و بریم با هم یه دوری بزنیم. شجریان گوش بدیم و درباره همه چیزای مهم و غیر مهم دنیا حرف بزنیم. آخر سر هم ماشین تو راه بزارتمون مجبور بشیم تا خونه هلش بدیم. 

حسین، پایه همیشگی کجایی برادر؟ بیا یه سر تا کاشون بریم و ساعت دو شب بلند شیم با اون رنو بریم تو کویر زیر آسمون کویر دراز بکشیم و ستاره ها رو نگاه کنیم تا پلیس دنبالمون بیفته. یا بریم برای صدمین بار خونه طباطبایی ها رو ببینیم. یه سر تا ابیانه بریم یا اصلا وسط زمستون که چند متر برف تو پلنگ چال نشسته با یخ شکن و تجهیزات کامل یه سر بریم اونجا. یه بار دیگه با هم بشینیم همشهری کین و دیکتاتور بزرگ رو ببینیم و اورسون ولز رو تحسین کنیم. اصلا بی خیال بریم خیابون ویلا رستوران مکزیکی و برای رو کم کنی  به گارسون بگیم آقا سس تند هم دارین؟ و البته دیگه نمی گم بعدش تا چند روز چه مشکلاتی داشتیم! راستی یادته اون شب علی چقدر غذا خورد؟ آها یه سوال، اگه آدم نصفه شب تو قطار خوابش نبره، باید بره تو رستوران بشینه جلوی آینه چه کار کنه؟ ای ول! خوشم میاد هنوز پایه ای.

علی داداش هاردا سن؟ خیلی حرف برای گفتن داریم. جون من دیگه این دفعه ساعت هشت شب از رویان نیای مستقیم بری تو رخت خواب! بیا آقاجون لااقل شامت روبخور. دست پخت حسین حیفه ها. فلفل هم توش نریخته! فقط یه یه ذره نزدیک بوده تند بشه (می دونی که این حرف حسین یعنی چی). دلم هوای اون چایی کوهیه رو کرده. راستی اینجا دقیقا همون رو پیدا کردم البته ورژن کیسه ایش رو! راستی هنوز قراره این دفعه که رفتی اردبیل برای معده درد من از کوه شیرین بیان بیاری ها. یادت نره. این قدر مدیونتم که نمی دونم در مورد کدومش بنویسم.  

مسعود، من و تو با هم یه  اندازه یه تاریخ زندگی کردیم. دلم هوس تابستون تربیت معلم کرج رو کرده اون موقعی که آشپزی هم بلد نبودیم. همون موقعی که فلسفه وجودی عطر رو دوباره کشف کردیم. یه سر زنجان رفتیم و لئون و گلادیاتور و ماتریکس رو هر کدوم دوازده دفعه دیدیم و این قدر در مورد همه کلیات و جزئیاتشون حرف زدیم تا دیگه رسیدیم بهCustom design  گلادیاتور. من که تا یه مدت بعدش تمام دیالوگ های این سه تا فیلم رو حفظ بودم. بیا یه دور دیگه کلیات فلسفه، دنیای سوفی، ۱۹۸۴، قلعه حیوانات و آخرین وسوسه مسیح رو بخونیم، Spanish train و Brother John کریس دبرگ رو گوش بدیم و در مورد اسپینوزا و دکارت و ویتگنشتاین حرف بزنیم. تو ای پری کجایی بخونیم و در مورد Joop ، Hugo و Kenzo تو بازارای سوریه حرف بزنیم.

موسیو یوسف حسابی فرانسوی شدی دیگه هیچ خبری ازت نیستا مونامی! هنوز سنتور می زنی؟ من که یادم نمی ره با چه سوزی می خوندی که "قاصدک ابرهای همه عالم شب و رووووووووز، در دلم می گریند" اون کاست که ممنوع شد و ما دیگه پیداش نکردیم ولی صدای تو رو هنوز یادم نرفته و  البته دست پختت رو. من از تو یاد گرفتم که می شه از غذا خوردن لذت برد. باور کن قبلش اصلا نمی دونستم! راستی کنسرت ایرج بسطامی رو تو اهواز یادته. بعد از کنسرت رفته بودی به اون نوازنده گیر داده بودی که چرا اجراتون این قدر ضعیف بود.

امیر، دلم هوس قله آسمان کوه رو کرده. یه سر بریم اونجا با اون رفیق عارفت بهروز، در مورد ترس و لرز کی یورکه گار حرف بزنیم از کانت بگیم و بهروز شعراش رو برامون بخونه. بهش بگو دلم واسه SMSهاش تنگ شده. راستی فیلم جدید نساختی؟ چه جور کارگردانی هستی تو؟ از وقتی من رفتم چند بار دالان سبز، ترمیناتور دو و سر ظهر رو نگاه کردی؟ راستی DVD رهایی از شاوشانک رو گرفتم یه برنامه بزار با هم بشینیم برای شستمین بار نگاه کنیم.    

داش بهنام ما اشکال کامپیوتری داشته باشیم باید از کی بپرسیم؟ چی شد اون قراری که گذاشتیم؟ مثلا قرار بود یه کورس فشرده بیوانفورماتیک برای ما بذاری! خوب از زیرش در رفتی ها! آقا بدجوری دلم هوای تئاتر شهر کرده. هی مرد گنده گریه نکن، دنیای دیوانه دیوانه، اصلا کافی شاپ دنج، ساندویچ آیدا، ساندویچ هایی که تو از خونه می اوردی. آقا اینا رو نمی شه تو یه جمله We worked in the same lab 2003 to 2006 خلاصه کرد. راستی این وبلاگ رو از سایه سر شما داریم قربان. من که هنوز گواهینامه نگرفتم تو گرفتی بالاخره؟ کتاب آئین نامه ات هنوز دست منه. گذرت افتاد بیا بگیر. راستی یه موضوع انشا بگو بشینیم یه ذره گپ بزنیم.

مرجان دلم بره سینمای اروپا لک زده. یه چند تا از اون سی دی های سوررئالیستیت رو کن. فکر نمی کنم دیگه کسی رو پیدا کنم که در مورد تکنیک فرافکنی برشت برام توضیح بده بعد یه دفعه بزنه تو خط فمینیسم و نابرابری حقوق زنان در جامعه امروز و ... آبجی صبر کن ما جا موندیم. اون اتاق کوچیکت تو IBB فکر کنم تنها نقطه مرکز بود که اینجور بحث ها توش می شد. اگه بازم خواستین ورک شاپ بذارین خبر بده. راستی از دلارام چه خبر؟

حجت، تو اصلا معلومه کجایی؟ راستی بچه ها! حجت هم بالاخره رفت قاطی مرغ ها! زحمت نکشین به موبایلش زنگ بزنین بهش تبریک بگین شماره اش عوض شده. چقدر نشستیم سعی کردیم برای مشکلات دنیا راه حل پیدا کنیم ریشه مشکلات رو پیدا کنیم و کاملا منطقی باهاشون روبرو بشیم.  آخرش به این نتیجه رسیدیم که اصلا به ما چه. خیلی هنر کنیم مشکلات خودمون رو حل کنیم. یاد اهواز و خونه صفای خدا بیامرز افتادم. هوس یه کباب ترکی تو خیابون جمهوری کردم و بعدش با هم یه قدمی بزنیم تا چهاراه کالج و پارک دانشجو و تئاتر شهر. راستی من آخرش سینما سپیده نرفتم ها!

آرزو خانم دیگه سراغی از ما نمی گیری فقط دورادور از طریق دوستان سلام می فرستی. تو فکرم دوباره یه نشریه راه بندازم، سردبیریش با من فقط یه مدیر مسئول کم داریم. راستی اون فایل BLAST رو هنوز داری به شدت لازمش دارم. هر چند قیافه NCBI کاملا عوض شده. یادته مکه رفته بودی برای من سوقاتی چی اوردی؟ آها، یه چیزی، به حسن بگو اون پیتزایی  تو شیخ بهایی رو سفت بچسبین. تو خود ایتالیا هم همچین پیتزایی ندیدم. البته شاید هم مزه اون پیتزا به خاطر این بود که سه سال براش صبر کرده بودم! یاد پارک کوهسار و بعدش هم آب انار محمد بخیر.

مجید یه سری اسلاید باحال واسه Comet assay دارم. بیا یه سر با هم تا بیمارستان آسیا بریم هم یه سر به نیکوفر می زنیم هم یه سری کار می ذاریم.  خلاصه ما هنوز هم پایه کار مشترک هستیم اسممون رو هم توی مقاله نیاوردن خیالی نیست تو چرا غصه اش رو می خوری من از اولش هم انتظار نداشتم. آقا شیرینی فروشی تمشک و فرانسه می رین یاد ما هم بکنین. حیف شد سر پیش دفاعت نبودم وگرنه یه چند تا سوال تقی زاده ای ازت می پرسیدم حالت جا بیاد.

آهای بقیه! به یاد شما هم هستم. باور کنین! حتی اگه من هم دروغ بگم شما باور کنین کی به کیه؟

پ.ن.1 الهام دستت به خاطر این سی دی ها درد نکنه. واقعا بهم انگیزه دادن که بشینم این قدر بنویسم. باز هم تولدت

مبارک.   

پ. ن. 2 شما هم چیزی یادتون میاد بنویسن. دیگه یه میل فرستادن این قدر سخته؟

لینک
٦ آذر ۱۳۸٦ - احمد فاضلی

       

Larger than life

شما چند نفر رو می شناسین که هیچ وقت به چیزای کوچیکی که مردم عادی رو یه عمر سرگرم می کنه اهمیت نمی دن و همیشه دنبال هدفهای بزرگتری هستن که خیلی ها حتی به فکرشون هم نمی رسه؟ هدفهایی که توی دنیای کوچیک ما نمی گنجه. کسایی که ممکنه ازشون بشنویم که "به تجربه دریافتم که آنچه از قبیل مال، شهرت و لذتهای جسمانی که مردم را به خود مشغول می کند مرا راضی نمی کند" * اصلا یه سوال اساسی تر، نظرتون راجع به چنین کسایی چیه؟ شاید شما هم فکر می کنین اونا یا دارن خیلی سخت می گیرن یا اصولا چنین کسایی در زندگی های عادی اطراف ما وجود ندارن و بعضی ها فقط دارن ادای اونا رو در میارن و وظیفه ما اینه که تا می تونیم حالشون رو بگیریم تا دیگه هوای کلاس گذاشتن به سرشون نزنه! شاید هم شما درست می گین ولی من نظر دیگه ای دارم.

اولا چنین کسایی دور و بر ما زیادن. بعضی وقتا این قدر ساکت و خاموشن که حتی نمی بینیمشون و بعد از یه مدت طولانی که هر روز بی توجه از کنارشون رد شدیم کاملا اتفاقی ممکنه متوجهشون بشیم. اگه تا حالا ندیدیمشون شاید دلیلش این باشه که دنبالشون نگشتیم و برامون مهم نبودن نه خودشون و نه هدفهاشون.

دوم اینکه هر چی تعداد کسایی که از این دسته می شناسیم بیشتر باشه و هر چی مقدار وقتی که برای شناختن اونا و هدفها و برنامه­هاشون صرف می کنیم بیشتر باشه شانس این که بعد از یه مدت ما هم شبیه اونا بشیم بیشتره. حداقلش اینه که می تونیم وقت بذاریم و حرفهای تازه بشنویم و شاید هم رویی از زندگی رو که تا حالا ندیدیم ببینیم.

یه نکته دیگه اینکه اگه نمی تونیم مثل اونا بشیم شاید بهتر باشه که سعی کنیم وجودشون رو باور کنیم و به افکارشون احترام بذاریم. لااقل می تونیم این قدر خودخواه نباشیم و باور کنیم که ممکنه هدفی که ما تو زندگی داریم تنها هدف ممکن و یا بهترین هدف نباشه.

حیفه که این آدما یه عمر برای ما عدسی هایی بتراشن که ما بتونیم با اونا دنیا رو بهتر ببینیم و آخرش خودشون توی تنهایی این قدر غبار شیشه تنفس کنن که ریه هاشون از کار بیفته.

*باروخ اسپینوزا
لینک
۱ آذر ۱۳۸٦ - احمد فاضلی