Breakfast with Tarkovsky

پشت پنجره باران در حال باریدن است، آرام و متناوب. قطرات باران را می بینم که از لبه شیروانی پایین می افتند. از پنجره، برج ناقوس کلیسا پیدا است. هر چند بعضی وقت ها صدایش اعصابم را به هم می ریزد ولی عادت کرده ام به اعلام وقتش هر ربع ساعت. من و مهری پشت میز چوبی گرد نشسته ایم و آرام با هم حرف می زنیم. موسیقی زمینه صبحانه خوردن مان همان صدای چکه های آب است. یک دفعه احساس می کنم یک دوربین آن گوشه آشپزخانه قرار دارد. جایی پایین تر از سرهای ما، شاید در حد نشیمن صندلی با زاویه رو به بالا. کادرش بین من و مهری می افتد، پنجره و برج ناقوس را هم می گیرد. صدا هم سر صحنه است، همان موسیقی پس زمینه همیشگی که بهتر از صدای همه موسیقی ها شنیده می شود. نمی دانم آن دوربین واقعا آنجا هست یا نه. ترجیح می دهم با نگاه کردن به طرف دوربین، شات به این زیبایی را خراب نکنم، آن هم فقط برای ارضای یک کنجکاوی کودکانه.

لینک
۳۱ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

حال خونین دلان

از یکی از دوستان حدود دو هفته ای خبری نبود. مریض شده بود و من نمی دانستم. می گفت "آدم اگه مریضم میشه تنها مریض نشه..." گلایه داشت، نه از شخص خاصی، از همه که

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد دوست داران را چه شد؟ 

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟

راست می گوید. نمونه اش خود من. درست است که به علت زندگی کردن در قاره ای دیگر نمی توانستم به در خانه اش بروم و حالش را بپرسم ولی حداقل می توانستم تلفنی حالش را بپرسم. هر چند که حتی نمی توانسته تلفن را جواب بدهد، ولی به جای این فقط به یک یادداشت بی سر و ته در وبلاگش اکتفا کردم.

فقط صحبت این دوست نیست، الآن با خودم فکر کردم دیدم در این حدود یک سالی که من اینجا هستم به جز خانواده، تعداد کسانی که به من تلفن زده اند به تعداد انگشتان یک دست است و کلا تعداد تلفن هایی که به من شده کمتر از انگشتان دو دست. دلمان را به این خوش کرده بودیم که می شنیدیم

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی  

لینک
۳۱ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

KISS

پیش درآمد: اگر نتوانی مساله ای را به صورت ساده توضیح دهی معلوم می شود که آن را درست درک نکرده ای. آلبرت اینشتاین

مساله این است که فقط نیمی از موارد ابتلا به سرطان را می توان با استفاده از پیش زمینه وراثتی یا قرار گرفتن در معرض عوامل سرطانزا توجیه کرد. ما معتقدیم که علت بروز موارد دیگر می تواند ناهماهنگی یا عدم تعادل در تولید یا فعالیت برخی ترکیبات ضروری درون بدن باشد. به عنوان مثال آنزیمی به نام آنژیوتنسین درون بدن وجود دارد که تنظیم کننده اصلی فشار خون است. در برخی افراد مبتلا به فشار خون بالا میزان این آنزیم در خون بالا می رود. وقتی مقدار ماده ای در خون بالا رود کلیه سعی می کند مقادیر اضافی را دفع کند. بنابراین کلیه محلی است که بیشترین غلظت ماده اضافی را در آنجا می توان دید. متاسفانه افراد مبتلا به فشار خون بالا دچار نقص های کلیوی هم می شوند. نشان داده شده که شانس ابتلا به سرطان کلیه در افراد مبتلا به فشار خون بالا بیشتر از افراد گروه شاهد است. دلیل آن هم ساده است، آنزیم مفید آنژیوتنسین در غلظت های بالا باعث آسیب به ماده ژنتیک سلول های کلیوی می گردد.

Keep It Simple and Stupid این یکی از راه های ایراد یک سخنرانی موفق است. به کار بردن اصطلاخات فنی و به رخ کشیدن تسلط خود بر موضوع ممکن است یکی دو نفر را تحت تاثیر قرار دهد ولی به کار بردن KISS rule تاثیر ماندگارتر و عمومی تری دارد. باور نمی کنید امتحان کنید.

پ.ن. جایی تنها نشسته بودم، صذای چکه های آب می آمد. یاد فیلم های تارکوفسکی افتادم و عنصر آب در آنها. یاد سولاریس، ایثار، استاکر، کودکی ایوان و نوستالگیا. آه نوستالگیا نوستالگیا نوستالگیا. 

لینک
٢٧ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

سیاه وسفید

طرف های عصر بود. بی هدف در خیابان قدم می زد. از جلوی کافه ای رد می شد که یک بار قبلا آنجا آمده بود. هوس کرد سری به آنجا بزند. کافه دار به نظرش آشنا نیامد. رنگ و روی کافه هم کمی عوض شده بود. کافه دار جوانی بود با قیافه شرقی که لهجه غریبی هم داشت. قهوه ای سفارش داد و پشت میز کوچکی نزدیک پیشخوان نشست. خلوت بود و فقط پشت میز کناری دختر جوانی نشسته بود با بلوز و شلوار مشکی و موهای بلند که داشت از همان جا با کافه دار گپ می زد.
- برای روز اول بد نیست...
متوجه شد که چرا قیافه کافه دار و ظاهر کافه تغییر کرده بود. کافه دار که قهوه اش را آورد تشکری کرد و پرسید:
-واقعا روز  اولی است که اینجا را راه انداخته اید؟
- آره ولی اینجا قبلا هم کافه بوده. شاید قبلا هم اینجا آمده باشید. راستش خوش شانسیم که مشتری های قبلی را داریم. راستی اگر اینجا جایتان راحت نیست می توانید پشت آن میز در آن گوشه بروید جای دنج تری است.
با اینکه دلیل پیشنهاد کافه دار را متوجه نشد ولی تصمیم گرفت به توصیه اش عمل کند. حدس زد شاید می خواهد با دختر جوان میز بغلی راحت تر صحبت کند. از آن گوشه دنج می توانست همه جای کافه را زیر نظر بگیرد. بعد از مدتی کافه دار از پشت پیشخوان بیرون آمد و روبروی دختر جوان روی صندلی نشست و مشغول صحبت شدند. حدسش درست بود. چند دقیقه بعد کافه دار پشت پیشخوان رفت و با یک تیشرت سفید در دستش برگشت و آن را به دختر جوان هدیه داد. دختر تیشرت را برانداز کرد و خوش و بشی میانشان رد و بدل شد که او نمی توانست بشنود. بعد کافه دار دختر را به طرف طبقه پایین هدایت کرد و خودش هم پشت سرش راه افتاد. روی پله اول مکثی کرد، نگاهی به طرف گوشه دنج کافه انداخت و لبخندی زد و به راهش ادامه داد.

او هم در جواب لبخند کافه دار لبخندی زد و در افکار خودش فرو رفت. قهوه اش هنوز داغ بود. متوجه نشد که کافه دار کی دوباره بالا آمد. یاد آن ویالونیست روسی افتاد با موها و سبیل سفید با آن آهنگ غمگینش که سی دی کارهایش را با اجرای زنده توی پارک تبلیغ می کرد. مزه تلخ قهوه او را به خودش آورد. دختر جوان را دید که از پله ها بالا آمد تیشرت سفید تنش بود. فکر کرد همان بلوز مشکی بیشتر به او می آمد. دوباره به طرف کافه دار رفت لباس جدیدش را نشان داد و مشغول صحبت شدند.

قهوه اش که تمام شد چند دقیقه همان جا نشست. فکر کرد بعد از کافه کجا برود تصمیمش را گرفت. کافه دار را صدا زد تا صورت حسابش را بیاورد. ولی به جای کافه دار، دختر جوان به طرفش آمد. پیشبندی راه راه بسته بود. صورت حساب را که می داد سوالی معمولی در مورد طعم قهوه پرسید، پول را گرفت و فنجان قهوه را هم برد. وقتی برگشت پشت تیشرت سفیدش نام کافه خوانده می شد. یادش آمد که این کافه همان روز با مدیریت جدید شروع به کار کرده بود.     

لینک
٢٥ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

خواب بوده ام، خواب دیده ام
در خواب می دیدم که می خواهم در رزباد یادواره ای برای دوستی بنویسم که تازگی ها به آن سوی دنیا رفته. آن سوی غربی را نمی گویم، منظورم آن سوی جنوبی است. چیزهایی می خواستم بنویسم که در واقعیت، حقیقت ندارد ولی در رویای من حقیقی بودند. بعد یادم آمد که او دیگر مدت هاست که رزباد را نمی خواند. هم در واقعیت و هم در رویای من.
در خواب می دیدم که جایی هستم نزدیک سالتزبورگ در دامنه آلپ. داشتم با یک روباه روی سطح یخ بسته دریاچه ای پاتیناژ می کردم. از همان روباه های داستان شازده کوچولو که چیزهای خوب به آدم یاد می دهند. نمی ترسیدم که بیفتم ودست و پایم بشکند. حتی نمی ترسیدم که یخ دریاچه به اندازه کافی ضخیم نباشد.
پ.ن. (مخاطب خاص دارد) تیران، طهران یا چه می دانم جایی همان اطراف. به تو نگفت که او حواسش جمع تر از این حرف هاست؟
لینک
٢٤ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

 For the love of the game

شب از نیمه گذشته. سرم را که روی بالش می گذارم باز هم این هورمون ها، آنزیم ها و گیرنده هایی که این روزها رویشان کار می کنم هجوم می آورند. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. هنوز این مولکول ها رهایم نکرده اند، نتایج آزمایش های قبلی و برنامه آزمایش های این هفته. چراغ روشنایی خیابان به نظرم غریبه می آید. مثل این است که اولین بار است که آن را می بینم. ذهنم خسته است ولی چاره ای نیست. 
این هفته سرم شلوغ است. هفته آینده باید از حدود یک سال سر و کله زدن با این مولکول هایی که از سر و کولم بالا می روند دفاع کنم. خیلی چیزها را باید ثابت کنم به خودم، به بقیه.
پ.ن. من را از بازی کنار بگذارید لطفا.

لینک
٢۱ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

We still have Paris

 گاهی یک جمله کوتاه به اندازه یک کوه بار معنایی می رساند. هر چند که این ها را بیشتر می توان در کار فیلمنامه نویس های حرفه ای پیدا کرد مثل جمله عنوان از فیلم کازابلانکا یا این جمله فیلم اخیر داریوش مهرجویی:
- اگه از این ساز خوشت نمیاد چرا یه ساز دیگه انتخاب نمی کنی؟
+ مگه شما ساز دیگه ای هم درس می دین؟
عمویی دارم که ۷۰-۸۰ سال از عمرش می گذرد. روز اول عید قبل از تحویل سال از خانه بیرون می رود و تا ده روز هیچ (مطلقا هیچ) خبری از او نمی شود. همه بسیج می شوند و همه بیمارستان ها وکلانتری ها را زیر و رو می کنند ولی اثری پیدا نمی کنند. بعد از ده روز کامل خودش بر می گردد و در جواب همه اعتراض ها و پرخاش ها، در کمال خونسردی فقط یک جمله می گوید: بعضی وقتا برای آدم لازمه.
همین. این جمله را که به نظر نمی رسد برای هیچکس کافی بوده باشد، من در همان گروه جملات بالا طبقه بندی می کنم. این سفر یا مراقبه ده روزه و این جمله ای که فقط از یک روح آرام بر می آید کوهی از معنا است برای کسی که می شناسدش ولی تعجبم از این است که چرا کسی متوجه نشده چه می گوید.

لینک
۱٧ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

 غمگین خاطر

بادمجان های پوست کنده را قطعه قطعه می کنم. کاست با ستاره های همایون شجریان را می گذارم و شروع می کنم به سرخ کردن بادمجان ها. می گویند غذا مثل بچه است. باید بالای سرش باشی تا خوب از کار در بیاید.
چه غریب ماندی ای دل، نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری،نه ز یار انتظاری
سرخ کردن بادمجان ها که تمام می شود پیاز و فلفل دلمه ای را که ریز خرد کرده و مخلوط کرده ام در ماهیتابه می ریزم. عطرش آشپزخانه را پر می کند، عجب معجون سحرآمیزی است. قدیم تر ها همیشه مقداری از سرخ کرده آماده اش را در فریزر داشتم. حال دیگر آن قدرها خانه دار نیستم. آشپزی که می کنم همیشه یاد تمام کسانی که از آنها آشپزی یاد گرفته ام به ذهنم هجوم می آورد. این یکی را از حسین یاد گرفتم. تلخ ترین بادمجان ها به این روش رام می شوند.
شب که می رسد از کناره ها
گریه می کنم با ستاره ها
نوبت گوجه های حلقه شده می رسد. نمک و زردچوبه اینجا اضافه می شوند. یک طرفشان که سرخ شد برشان می گردانم و بادمجان ها را رویشان می گذارم. پیاز و فلفل سرخ شده را هم بالای بادمجان ها.
دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ
گریبان غمت را می زند چنگ

کمی آب اضافه می کنم. نکته اینجاست که آب در حال جوشیدن از داخل بادمجان تلخ و پیاز شیرین و ادویه روی گوجه ها می گذرد و مزه گس بادمجان را از بین می برد.
دلم خون و دلم خون و دلم خون
از این دنیای دون از این دنیای دون دنیای وارون
خیار رنده شده را در ماست ریخته ام و مقداری نعنای خشک. نان لواش را کنار سفره می گذارم.
ای سینه امشب از غمش فریاد کن فریاد کن
ای دیده اندر ماتمش بیداد کن بیداد کن

لینک
۱٥ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

 این شرح بی نهایت

پیش در آمد:

 هر چند ز کار خود خبردار نیم       بیهوده تماشاگر گلزار نیم

در حاشیه کتاب چون نقطه شک    بیکار نیم اگر چه در کار نیم

محمد را خیلی وقت است که می شناسم. پسر خوبی است و سرش همیشه به کار خودش بوده و از آنهایی است که به قول معروف آزارش به کسی نمی رسد. خانواده جالبی دارد. اسم پدرش و همه برادرهایش هم محمد است. بعضی وقت ها وقتی در خانه شان می روم اگر خودش در را باز نکند واقعا مشکل است که به کسی که در را باز کرده حالی کنم با کدام محمد کار دارم. ولی تازگی ها این تشابه اسمی برایش دردسری شده است. آقای خیری روزنامه نگاری است که با مقاله هایی که در روزنامه محلی می نویسد برای خودش شهرتی به هم زده است. مقاله هایش از نظر هنری چنگی به دل نمی زند ولی زبان تندی دارد. چند هفته پیش پسری به اسم محمد که خانه شان دو تا کوچه پایین تر است و بچه شری هم هست شیشه همسایه آقای خیری را شکسته است. همان همسایه را می گویم که از نواده های آن نقاش معروف است، البته نمی دانم شاید هم نباشد ولی اسم فامیلشان که یکی است. از قضا آقای خیری و این همسایه دوستان خیلی صمیمی هستند. حالای آقای خیری رفته و در روزنامه اش مطلب تند دیگری نوشته و نتیجه گیری کرده که آنهایی که اسمشان محمد است آدم های شری از آب در می آیند و ممکن است باز هم شیشه بشکنند. می گوید دیگر کسی نباید اسم بچه اش را محمد بگذارد. آدم را یاد آن تحقیق چند سال پیش می اندازد در مورد ماشین های سیاه و میزان جرائم رانندگی. سرانجام ان تحقیق به آنجا رسید که متوجه شدند آنهایی که ماشین سیاه می رانند بیشتر خلاف می کنند. ولی بالاخره معلوم نشد این رنگ سیاه ماشین است که باعث می شود راننده ها بیشتر خلاف کنند یا آدم های خلافکار ماشین های سیاه رنگ را بیشتر دوست دارند. از بحثمان دور نشویم. آن پسر شر دو کوچه پایین تر را نمی دانم. شاید اگر به گوشش برسد برود شیشه آقای خیری را هم بشکند، به خودش مربوط است ولی به این دوست من هم برخورده است. با هم که صحبت می کردیم می گفت او و برادر هایش مانده اند چه کار کنند. اگر بروند شیشه آقای خیری را بشکنند که حرفهایش را تایید کرده اند. دلشان هم رضا نمی دهد که هیچ نگویند. پیشنهاد کردم که آنها هم روزنامه ای تاسیس کنند و مقاله ای در دفاع از خودشان بنویسند ولی از آقای خیری بد نگویند. ولی پیشنهادم به نظر خودم هم مسخره آمد. آخر محمد که این کاره نیست. برادرهایش هم همین طور. تازه می دانی چند سال طول می کشد تا روزنامه شان معروف شود و مشتری پیدا کند؟ ولی فکر می کنم تنها راهش همین است. 

لینک
۱٠ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

 Images

I felt that I had been very far away, in some land where the customs were strange - in Persia, I thought ... But I could not remember the end of the dream

دوبلینی ها، جیمز جویس، انتشارات پنگوئن ص ۱۲

لینک
۸ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Bourgeoisie

داخلی، قسمت درجه یک قطار که فقط با یک جدار شیشه ای از قسمت درجه دو جدا شده است:

 You know, I dont feel so comfortable, we sit here with lots of space and people over there don't have enough room to sit, espicially that we can see each other through this glass

داخلی، همان، نیم ساعت بعد، در قسمت درجه دو چند نفری با صدای بلند مشغول صحبت  کردن و خندیدن هستند:  

I can't understand why these sons of the guns make so much noises! Don't they know any respect to the others? These second class people!

لینک
۸ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

 No borderline

 پیش درآمد: آهنگ No borderline کریس دبرگ

دوران دبیرستان که بودیم یک روز با پسر عمویم کنار رودخانه اروند در آبادان قدم می زدیم. غروب اروند واقعا زیبا و خیال انگیز است. ( مخصوصا ایام عید که در خیابان های آبادان جای سوزن انداختن نیست. اگر هنوز از تعطیلات عیدتان چیزی مانده، بجنبید برای سیزده بدر مثلا) ایستادیم به تماشا که پسر عمویم بدون مقدمه شروع کرد که: فکرش را بکن اگر آن طرف رودخانه به جای عراق فرانسه بود مثلا چه می شد؟ خود من که شبانه از رودخانه رد می شدم و خودم را به آن طرف می رساندم.
درنگی کردم و بعد در آمدم که: خوب اگر آن طرف فرانسه بود حتما این طرف هم کشور اروپایی دیگری بود مثل آلمان. آن وقت دیگر لازم نبود شبانه فرار کنی!
نگاهی کرد که یعنی حتی نمی توانی ببینی برای یک دقیقه رویای خوشی داشته باشیم؟
از شهر تریر آلمان تا شهر لوکزامبورگ پایتخت کشور لوکزامبورگ با این قطارهای عادی پنجاه دقیقه بیشتر راه نیست. خیلی کنجکاو بودم ببینم مرز بین کشورهای عضو اتحادیه اروپا چه شکلی است. هر چه دنبال علامتی گشتم که مرز را مشخص کند هیچ نبود. نه پرچمی، نه  تابلوی به فلان کشور خوش آمدید، هیچ. فقط در یکی از ایستگاه ها متوجه شدم که برای نشان دادن شماره سکو کلمه آشنای Gleis وجود ندارد به جایش نوشته Voie . فهمیدم از مرز رد شده ایم. گذرنامه هم سفر آسوده ای را درون جیبم
 گذراند. فرصت نشد لوکزامبورگ را ببیند.

پ.ن. آهنگ Say goodbye to it all همان

لینک
٥ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

 بوی عیدی

بوی سفره هفت سین، بوی سرکه اش که اتاق را پر کرده، سمنو و سنجد پیدا نکردیم، ساعت و سکه جایگزینش شده اند، ماهی قرمز هم که نگه داشتنش در تنگ آب خلاف اخلاق است، صدای رادیو که آغاز سال ۱۳۸۷ را اعلام می کند من هستم و مهری، و الهام که مهمانمان است. دیوان حافظ را باز می کنم، غزل سیصدم می آید:
مرا امید وصال تو زنده می دارد
وگرنه هر دمم از هجرت است بیم هلاک

سال نو همگی مبارک.

لینک
۱ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی