Kammermusik

اواسط سپتامبر هنوز هوا گرم بود. با ماشین باید یک ساعتی می رفتیم تا به "تپه قو" برسیم. بالای تپه دهکده کوچکی قرار دارد که کلیسایش به خاطر کنسرت های خیریه ای که برگزار می کند معروف است. این کنسرت ها را معمولا چند نوازنده اجرا می کنند و قیمت بلیطش گران تر از معمول است ولی چون به مصرف خیریه می رسد خیلی ها می آیند. آن شب سالن کوچک تقریبا پر بود. ما باید ردیف دوم می نشستیم. روی صحنه کوچک چوبی که برای آن شب ساخته بودند یک پیانوی بزرگ قرار داشت و یک سلو که به پایه ای تکیه داده بودند. آن شب قرار بود تریو اجرا کنند. نوازنده ها که وارد شدند صدای تشویق بلند شد. نوازنده پیانو مردی با کت و شلوار معمولی بود که زیر کتش پیراهن سبز سیری پوشیده بود و ریش خط کشی شده ای داشت. مرد دوم نوازنده سلو بود، قد کوتاهی داشت با موهای پریشان و ریش کم پشت و نامرتب. سومی زنی بود که با ویولنی در دستش وارد شد. موهای بوری داشت که با وسواس خاصی مرتبشان کرده و جا به جا با سنجاق سر نگهشان داشته بود. اندام کشیده اش را پیراهن مشکی بلندی می پوشاند. نشستند و شروع کردند به کوک کردن ویولن و سلو با کلیدهای پیانو. این کوک کردن سازها قبل از کنسرت را دوست دارم. زنده است و مثل پیش قراولی است که خبر از یک اجرای هماهنگ می دهد. بعد همه جا آرام شد و در یک لحظه شروع شد. صدای کشیده شدن آرشه روی سیم ها ی ویولن و سلو و ضربه های چکشک های پیانو روی سیم ها. از جایی که من نشسته بودم نوازنده سلو دیده نمی شد. صدای سازش هم گرچه بم بود ولی مثل اینکه چون نمی دیدمش، صدای سازش را هم خوب نمی توانستم تشخیص بدهم. چند دفعه متوجه شدم که حرکات عجیبی می کند. از بالای شانه نفر جلویی گردن کشیدم و دیدم که چند تا از موهای دم اسب آرشه اش از یک طرف بریده شده بود و می خواست بدون اینکه در آهنگ وقفه ای ایجاد شود آنها را جدا کند. دو نوازنده دیگر را خوب می دیدم. گفتم که سالن کوچکی بود. زن نوازنده ویولن حرکات نرمی داشت. هر وقت در بین نت ها فرصت می کرد، دسته ای از موهایش را که روی صورتش می افتاد، پشت گوش ها بند می کرد و دوباره مشغول می شد. نوازنده پیانو که چهارستون آهنگ را به دوش می کشید کارش سخت تر بود. حرکات سریعی داشت، مخصوصا وقتی که باید دفترچه نت را ورق می زد. چنان سریع و ماهرانه این کار را می کرد که هیچ از آهنگ جا نمی ماند، در کسری از ثانیه! با هر حرکتی که می کرد موهایش بالا و پایین می پرید. و من آنجا نشسته بودم، در ردیف دوم، روی صندلی که چندان هم راحت نبود. گاهی چشم هایم را می بستم تا حواسم بیشتر روی چیزی که می شنوم متمرکز شود. لرزش سیم های سازها موجی را در هوا می ساخت که در سالن پخش می شد و می آمد تا به گوش من می رسید و همان جا می مرد. چیزی نبود که بشود نگهش داشت، باید می مرد تا جایش را نت بعدی بگیرد و من در همان حالی که مشتاقانه می خواستم هر کدام شان را یک جوری، یک جایی ثبت کنم و برای خودم نگهدارم، دوست داشتم سریع تر از بین بروند تا راه برای نت بعدی باز شود. بعد چشم هایم را باز می کردم و به آدم های دور و برم نگاه می کردم. به آن پیرمردی که بین من و نوازنده سلو قرار گرفته بود و تمام مدت دست زن کناریش را در دست داشت. شاید او این موج های توی هوا را جور دیگری می شنید، شاید یاد خاطره دوری می افتاد، شاید هم چرت می زد. شاید آن پسر بچه ای که با پدر و مادرش آمده بود و هر چند دقیقه یکبار، سعی می کرد گره کراواتش را شل کند و نفسی بکشد، احساس دیگری در آن فضا داشت. بعد دوباره ویولن زن را می دیدم که موهایش را پشت گوشش می برد و آن دست های سریعی که دفترچه نت را ورق می زد و موهایی که بالا می پرید و رشته هایی از صدا که می آمدند و می رفتند و برای همیشه گم می شدند. حالا از آن شب فقط همین تصویرها در ذهنم مانده و صداها همه مرده اند. زیبایی این اجراها این است که فقط یک بار اتفاق می افتند. لذتی می آفرینند که ارضا کننده نیست، تکرار شدنی هم نیست. صداهایی که هیچ جا ثبت نشدند، تصاویری آفریدند که هر وقت به یادشان می افتم بدون اینکه متوجه شوم، لبخندی می آید گوشه لبم، نگاهم می رود تا افق و غرق می شوم در آن فضا تا اینکه یک دفعه صدایی می پرسد "به چی فکر می کنی؟"    

لینک
٢۱ دی ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

تبلیغات خوب است

وقتی دانشگاه تهران بودم، در یک کارگاه با مرجان آشنا شدم. زبان و ادبیات انگلیسی خوانده بود و تا آنجا که یادم می آید بعدها پایان نامه اش را در مورد ادبیات نمایشی آمریکای قرن بیستم نوشت و البته که من حافظه خوبی ندارم. سلیقه خوبی در انتخاب کتاب و فیلم داشت. سینمای اروپا را خوب می شناخت و بهتر از همه نمایش را. مدتی بعد کاری اداری در دانشکده ما گرفت و فرصت بیشتری پیدا شد تا از مرجان کمی ترجمه و ادبیات یاد بگیرم. نمی دانم بالاخره من زودتر از دانشگاه تهران بیرون آمدم یا او.

چند روز پیش باخبر شدم که موسسه رخداد نو ترجمه مرجان از نمایشنامه "لانه خرگوش" را چاپ کرده است. تماس که گرفتم گفت که ترجمه "شهر ما" هم در راه است و به زودی چاپ می شود. خودم که هنوز کتاب ها را ندیده ام ولی به سلیقه مرجان اعتماد دارم و البته به سلیقه داوران جایزه درام پولیتزر که این دو نمایشنامه را در سال های ٢٠٠٧ و ١٩٣٨ انتخاب کرده اند.

لینک
۱٧ دی ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

The only thing that's worth a damn

نزدیک نیمه شب است. روی پل هستیم. هوا چند درجه زیر صفر است و سوز گزنده ای از روی رودخانه بلند می شود که تا عمق استخوان را می سوزاند. از نیم ساعت پیش صدا و نور ترقه ها و فشفشه ها همه جا را پر کرده. همه با صورت های سرخ و سفید، معکوس می شمارند. ده، نه، هشت، ... صدای ترقه ها یک دفعه پرتابم می کند به سال ها قبل. صدای یک انفجار نزدیک. " احمد، شیوا، بدوید توی زیرزمین!" باز هم موشک. ولی این دفعه از آژیر خبری نبود. فرصت فکر کردن به این چیزها نیست، می دویم. چند قدمی در زیرزمین صدای انفجار دوم، خیلی بلندتر از اولی. در فلزی زیرزمین به شدت به هم می خورد و صدایی که از صدای انفجار کمتر نیست. می افتیم روی زمین. از کوچه سر و صدا و همهمه می آید. کنجکاوی کودکانه می کشاندمان توی کوچه. همه در خانه رویا و رامین، هم بازی هایمان، جمع شده اند. پدر رویا و رامین وسط کوچه ایستاده و از ترس شوکه شده. سر تا پا می لرزد. زبانش بند آمده و مو ها و لباس هایش سوخته. این دفعه موشک نبوده. شیر گاز را باز گذاشته، تا کبریت را پیدا کند آشپزخانه پر از گاز شده. کبریت را که می کشد انفجار اول، انفجار دوم هم سیلندر گاز بوده. شانس آورده که زن و بچه هایش خانه نبوده امد. سه، دو، یک، پااااق! چیزی نیست، صدای پریدن در شیشه شامپانی است. چیزی نیست، صدای ترقه های جشن و شادی شب سال نو است. همین الآن هم کم نیستند کسانی که از صدای هر ترقه ای دلشان می ریزد. کافی است تلویزیون را روشن کنید و از بین همه کانال هایی که جشن گرفته اند، یک شبکه خبری را پیدا کنید. 

لینک
۱٢ دی ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

زن زیبایی آمد لب رود

پراگ شهر زیبایی است. معماری زیبایی دارد که دست هیچ جنگی به آن نرسیده است. بهشتی است برای عکاسی. چند تا از عکس هایی را که گرفته ام در فتوبلاگ قاب می گذارم. شب ها که عکس شهر در رودخانه ولتاوا می افتد، زیباییش دو برابر می شود، مثل روی زیبای زنی که در آب افتاده و دو برابر شده. در پراگ میزبان عزیزی داشتیم که می گفت اگر مسحور زیبایی مکانی شدی، قبل از هر کاری، یکی دو روز را فقط در محیط وقت بگذران تا از بند ابهت آن خارج شوی. وقتی از قید جادوی پراگ خارج شدم، چهره دیگری از شهر خودش را نمایاند که در نگاه اول از دید پنهان مانده بود. نه اینکه چیز خاصی دیده باشم ولی حالا به نظرم دیگر پراگ نمی تواند عروس شهرهای جهان باشد.

پ.ن. یک تشکر (یکی که نه، خیلی) به میزبان مان در پراگ بدهکارم که با صدای این روزها گرفته ام نتوانستم ادا کنم. و البته به معرف میزبان.

لینک
۱۱ دی ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

ویژگی های اقلیمی

این سو و آن سوی متن عباس معروفی را می خواندم تا رسیدم به جایی که از ویژگی های اقلیمی می گوید و اثرشان در داستان. هر چه فکر کردم به نظرم نیامد که مثلا اقلیم کرج با تهران فرقی دارد یا نه. حتی آبادان و اهواز هم با این ها تفاوتی که در ذهن من بدرخشد ندارند. آبادان شهری ساحلی است و اهواز کارون را دارد به آن بزرگی. تهران اصلا رودخانه ندارد (و این بزرگ ترین عیب یک شهر است) به جایش کوه دارد که در قسمت جلگه ای خوزستان پیدا نمی شود. ملایر و بروجرد شهرهای کوهپایه ای هستند ولی واقعا این ها آن تفاوت اقلیمی را که در ذهن من مانده باشد ندارند، در حالی که گوناگونی جغرافیایی ایران با گوناگونی جغرافیایی کل اروپا برابری می کند. از تفاوت رفتار مردم هم چیزی در ذهنم نمانده. و این بسیار عجیب است که مردمی که تمام روز را در آپارتمان های مکعبی زشت روی هم چیده شده می گذرانند فرقی با آنهایی که در خانه های ویلایی با باغ های سبک انگلیسی زندگی می کنند ندارند. روستاها ولی متفاوتند. در این شکی نیست.

به عکس، اقلیم متفاوت را در شهرهای اروپایی دیده ام. طوری که حتی گذراندن یک روز در شهری، ویژگی های منحصر به فرد شهر را در ذهن حک می کند. حرفم درباره تفاوت شهرهای مثلا آلمان و ایتالیا نیست که حتی اگر کسی هیچوقت پایش را در این دو کشور نگذاشته باشد احتمال می دهد که چقدر باید متفاوت باشند، تفاوت شهرهای مثلا خود آلمان را می گویم. مثلا هانوفر شهری است خفه و دلگیر. شهری که باغ های بزرگ و بلوارهای وسیعش با آن مجسمه های مرمری و طلایی رنگ، هیچ از سردی و خاموشی شهر نمی کاهد. رفتار مردم هم خشک و سرد است، درست مثل خود شهر. یاس و وازدگی حتی در پارکی زیبا با دریاچه ای که اردک ها با سر و صدا در آن شنا می کنند، خودش را با قدرت از پس تک تک اجزای تصویر می نمایاند.

آقای معروفی قسمتی از کتاب "فریدون سه پسر داشت" را در آلمان روایت می کند. در یکی از صحنه ها، رفتار سرد و بی اعتای یک ایرانی با شخص اول داستان (مجید) را می بینیم که وقتی مجید به قول خودش گیر افتاده و به در خانه اش می رود، بدون اینکه در را باز کند، از پنجره اعلام می کند که حاضر نیست او را به خانه راه بدهد. این صحنه همیشه در ذهن من در هانوفر اتفاق می افتد. امروز که دوباره سراغ کتاب رفتم تا مطمئن شوم، دیدم که جریان در دوسلدورف رخ داده است. شاید آقای معروفی حسی را که من در مورد هانوفر دارم در مورد دوسلدورف داشته باشد. به هر حال به نظرم هیچ تصادفی نیست که در این کتاب فقط یک بار نام این شهر برده شده و آن هم برای توصیف این صحنه تأثر آور. 

لینک
٥ دی ۱۳۸٧ - احمد فاضلی