در بساطی که بساطی نیست

امروز فرق داشت. بگذار یادم بیاید. با اینکه باز هم هوا سرد بود و درخت ها لخت بودند و کارها زیاد بود. باز هم اتوبوس سر وقت آمد و من سوار شدم و نشسته و ننشسته کتابی را از کیفم بیرون کشیدم و شروع به خواندن کردم و بیست دقیقه بعد نزدیک خانه پیاده شدم. ولی یک چیزی توی هوا بود. برف می بارید. شال گردنم را محکم کردم و یقه پالتو ام را بالا تر کشیدم و به طرف خانه راه افتادم. در ورودی را باز کردم. آنجا بود. جایی توی درخت های باغچه انتهای حیاط، یک قناری بود که می خواند. کلید توی دستم بود و زیر برف ایستاده بودم. می دانی چه می گویم؟ آنجا توی برف وسط زمستان یک قناری روی شاخه درختی نشسته بود و آواز می خواند و من یادم رفته بود که کجایم و چه می کنم.

لینک
٢٧ بهمن ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

تراژدی در دو پرده

١) هامون کتابی را ورق می زند و نقشه ایران را در دوره های مختلف تاریخی نگاه می کند.

"هخامنشی، ساسانیان،طاهریان، صفاریان، سلجوقیان، صفویه، قاجاریه. اه! این چرا این قدر کوچولو شد؟"

٢) مجموعه سکه هایم را مرتب می کنم. می رسم به سکه های ایران. ده ریالی های پهلوی، سکه های سالگرد پنجاهمین سال حکومت پهلوی، یک طرف تصویر رضا شاه یک طرف تصویر محمدرضا شاه، پنج ریالی ها، سکه های اوایل انقلاب، دو ریالی های مخصوص تلفن، پنج ریالی، ده ریالی.  پنجاه ریالی، صد ریالی، پنجاه تومانی ها دو تکه، پنجاه تومانی های یک تکه.

"اه اینا چرا این طوری شدن؟"    

لینک
٢٤ بهمن ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

ی ساده

مدتی که راه رفتیم بالاخره سواد کلیسای شهر پیدا شد. معلوم شد که به مرکز شهر نزدیک می شویم. شاید آنجا می توانستیم کسی را پیدا کنیم و آدرس ایستگاه اصلی راه آهن را بپرسیم. اولین کسی را که دیدیم مردی بود که خودش را حسابی پوشانده بود و کالسکه بچه اش را هل می داد. زبان همدیگر را نفهمیدیم ولی در بین حرف هایش با دست تابلویی را نشان داد که چیزی شبیه Information رویش نوشته بود. متوجه شدم که دارد به طرف دفتر اطلاعات جهانگردی راهنمایی مان می کند. بد فکری هم نبود، آنجا حتما می شد آدرس پرسید یا یک تاکسی پیدا کرد. تابلوها را یکی یکی دنبال کردیم تا بالاخره دفتر اطلاعات را پیدا کردیم. تعطیل بود! دست از پا درازتر دوباره دست به دامن رهگذرهایی شدیم که فقط چکی حرف می زدند. دست آخر دختری که خیلی هم عجله داشت و کمی آلمانی حرف می زد به دادمان رسید. گفت که همین خیابان را مستقیم بروید راحت پیدایش می کنید. پرسیدم چقدر باید برویم؟ جواب داد که پانصد متری بیشتر راه نیست. ما هم خوشحال راه افتادیم. بعد از انکه حداقل سه برابر پانصد متر را راه رفتیم کم کم به این نتیجه رسیده ایم که شاید عوضی فهمیده ایم . در همین فکر بودم که خیابان مستقیم تمام شد و به یک سه راهی رسیدیم. از مرکز شهر خارج شده بودیم و تابلوها را هم نمی توانستیم بخوانیم. مهری به یاد یک دوست چک اش افتاد، تلفن همراهش را از کیفش بیرون کشید که زنگ بزند و معنی کلماتی را که روی تابلوها نوشته بود را بپرسد، آنتن نمی داد. هیچ کس هم آن دور و بر نبود که دوباره آدرس بپرسیم. بالاخره یکی از سه راه را که عریض تر از دوتای دیگر بود انتخاب کردیم و راه افتادیم تا اینکه یک زوج مسن را دیدیم که از آن طرف خیابان می آمدند. مهری سریع خودش را به آن طرف خیابان رساند و تا من برسم اطلاعات را گرفته بود. از قضا این زوج آلمانی بودند و گفتند که راه را درست آمده اید و ایستگاه صد متر جلوتر است. من با شک پرسیدم صد متر؟ ولی این بار بیشتر از صد متر نبود. بیشتر از یک ساعت وقت صرف کرده بودم و قطاری را که بنا بود با آن برویم از دست داده بودیم ولی بالاخره ایستگاه راه آهن را پیدا کرده بودیم. حالا مانده بود که قطار دیگری پیدا کنیم و بلیط بخریم. شانس آوردیم و قطار دیگری پنج دقیقه بعد مستقیم به سمت پراگ می رفت. باید سریع بلیط می خریدم آن هم از متصدی که زبانش را نمی دانستم و البته با یورو. من و بلیط فروش هنوز سرگرم سر و کله زدن بودیم که قطار وارد ایستگاه شد. بلیط فروش که این صحنه را دید اشاره کرد که بروم و سوار شوم. من هم دیدم راه دیگری نیست، بدون بلیط سوار شدیم. می دانستم که جریمه خواهیم شد ولی لااقل این ماجرا تمام می شد. قطار که راه افتاد فقط خوشحال بودم که چند ساعت دیگر در پراگ خواهیم بود.

لینک
۱٦ بهمن ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

یک ماجرا

 -" دلم می خواهد چیزی غیر مترقبه، چیزی جدید، یعنی در واقع ماجراهایی برایم اتفاق بیفتد."

...

حیرت زده می پرسم "چه جور ماجراهایی؟"

- " هر جوری که بشود آقا. سوار قطار عوضی شدن، در شهری ناشناس پیاده شدن، گم کردن کیف بغلی، اشتباها دستگیر شدن، شب را در زندان گذراندن. آقا به نظرم می توان ماجرا را این طور تعریف کرد: رویدادی که از رده امور عادی بیرون می رود، بی آنکه ضرورتا فوق العاده باشد."*

اواخر دسامبر سال گذشته بود. داشتیم می رفتیم پراگ. هوا ده درجه ای زیر صفر بود و می دانستم که هر چه به سمت شرق برویم سردتر هم خواهد شد. چند روز قبل سرمای سختی خورده بودم که تا آن موقع حالم بهتر شده بود ولی صدایم بدجوری گرفته بود و به زحمت و با صدای نارسایی حرف می زدم. برنامه سفر به این ترتیب بود که با قطار تا مرز آلمان و جمهوری چک می رفتیم بعد یک قطار محلی از مرز ردمان می کرد و از آنجا دوباره قطار دیگری که تا پراگ می رفت. به ایستگاه مرزی که رسیدیم باورم نمی شد که قطار محلی که باید با آن وارد خاک چک می شدیم، در واقع یک واگن قدیمی روسی بود که حداقل شصت- هفتاد سال از عمرش می گذشت. (اینجا ببینیدش) چیزی شبیه یک اتوبوس با چند ردیف نیمکت. تنها نکته مثبتش، بخاری قدرتمندش بود که معلوم بود متناسب با سرمای اروپای شرقی  ساخته شده. کل سرنشینان واگن چهار نفر بودند، مرد راننده، زن کنترل چی، من و مهری. راننده و کنترل چی لبخندی تحویلمان دادند و چیزی به زبان چک گفتند که نفهمیدیم و تلاش برای برقراری ارتباط به آلمانی و انگلیسی هم موثر نیفتاد. دیگر فارسی را امتحان نکردم! فقط اسم ایستگاه مقصدمان را گفتم  و کنترل چی با اشاره سر و دست فهماند که در آنجا توقف داریم و خیالمان راحت شد. قرار بود طی این مسیر بیست دقیقه طول بکشد و من نمی دانستم که در همین بیست دقیقه، در چهار ایستگاه توقف خواهیم داشت. بیست و پنج دقیقه ای که گذشت وسایلمان را آماده نگه داشتیم و شال و کلاهمان را محکم کردیم و آماده پیاده شدن بودیم. به ایستگاهی رسیدیم که اسمش همان اسم ایستگاه مقصد ما بود. کنترل چی هم که ما را در آن وضعیت دید سریع به راننده اشاره کرد که بایستد. در را باز کرد و با لبخند بدرقه مان کرد. همین که پا از واگن بیرون گذاشتیم متوجه شدیم که یک جای کار می لنگد. جایی پیاده شده بودیم شبیه یک روستا. ساختمان ایستگاه راه آهن، یک اتاق فکسنی بود که پشت شیشه اش برنامه حرکت قطار را چسبانده بودند و البته در آن روزهای آخر سال هیچ کس آنجا نبود. خوب که به تابلوی ایستگاه نگاه کردم متوجه شدم که در زیر اسم ایستگاه کلمه دیگری با خط ریزتر هم نوشته شده که از داخل واگن ندیده بودمش، شاید علیا یا سفلی، شاید غربی یا جنوبی. به هر حال ایستگاه مقصد ما باید جایی می بود در همان حوالی، کمی دورتر. واگن قدیمی که با دود و سر و صدای زیاد راهش را از بین درخت ها کشید و رفت تازه متوجه شدم که فقط یک خط آهن از آنجا می گذرد یعنی راه یک طرفه بود. برنامه حرکت قطار را که نگاه کرم فهمیدم که آن واگن قدیمی تنها وسیله ای است که از آنجا می گذرد و ما باید منتظر می شدیم تا واگن به ایستگاه آخرش برسد و برگردد به طرف مرز آلمان، بعد همان مسیر را دوباره بیاید و ما را سوار کند و دوباره به سمت ایستگاه آخرش راه بیفتد و این رفت و برگشت ها بیشتر از دو ساعت طول می کشید. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مسیر خط آهن را بگیریم و دنبال واگن پیاده راه بیفتیم. ولی اگر واگن می خواست برگردد باید از روی همان ریل برمی گشت و بین آن درخت های به هم فشرده ای که خط آهن را محاصره کرده بودند هیچ شانس فراری نداشتیم. به خطرش نمی ارزید. راه باریکی که پشت ساختمان ایستگاه بود، به نظر تنها راه خروج از آنجا بود. کوله پشتی ها را برداشتیم و راه افتادیم. روز دوم کریسمس بود و پرنده پر نمی زد، فقط یک ماشین رد شد، این قدر ناگهانی و سریع که تازه وقتی دور شد متوجه شدیم که تاکسی بوده. رنگش هم شبیه تاکسی ها نبود، فقط یک تابلوی کوچک Taxi بالای سقفش بود، به هر حال تنها شانس مان هم از دست رفته بود. تازه مهری تذکر داد که هنوز یوروهایمان را به کرون چک تبدیل نکرده ایم. جایی بودیم در حومه یک شهر کوچک در یک روز تعطیل با مقداری پول خارجی. صدایم که در نمی آمد که حرف بزنم، شروع کردم با سوت، ابتدای اپرای فلوت جادویی موتزارت را نواختن: Zu Hilfe, zu Hilfe, sonst bin ich verloren**

 

ادامه دارد.

* تهوع، ژان پل سارتر، برگردان: امیر جلال الدین اعلم ، انتشارات نیلوفر، تهران ، 1365، ص66

 

** کمک کنید، کمگ کنید وگرنه از دست خواهم رفت.

لینک
۱۳ بهمن ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

ای کاش عشق را زبان سخن بود

پیش نوشت: این نوشته حرف هایی است دوستانه با حامد اسماعیلیون، نویسنده کتاب آویشن قشنگ نیست، تهران، نشر ثالث 1387. اگر کتاب را نخوانده اید شاید این نوشته را بعد از کتاب بخوانید بهتر باشد، خود دانید.

حامد عزیز سلام

نمی دانم آیا این نامه به دستت می رسد یا نه، مثل آن همه نامه که نوشتیم و نرسید، یا نفرستادیم یا اصلا ننوشتیم. همین حالا که این نامه را برایت می نویسم خواندن کتابت را برای دومین بار متوالی تمام کردم. حالا دارم طرح روی جلد را نگاه می کنم که انصافا خوب از کار در آمده. قبلا چند بار جلد را اینجا و آنجا دیده بودم ولی تا کتاب را نخوانی برایت معنی پیدا نمی کند. چرا این ها را به تو می گویم؟ تو که خودت بهتر می دانی. شاید حتی بتوانی بگویی چرا همه وجه های این تاس شش را نشان می دهند. شش، نهایت آرزوی بازیکن است. شاید برای نشان دادن عدد شش، همان شش وجه کافی باشد، من اگر می خواستم این طرح را برای داستان ها بکشم روی هر وجه فقط یک نقطه می گذاشتم برای آدم های ناکامی که هر چه هم به دست آورده باشند و به هر کجا که رسیده باشند دربرابر چیزی که به دست نیاورده اند بیشتر از حداقل نیست. اما من نه بلدم طرح بکشم نه چنان ذهن خلاقی دارم که برای داستانی طرحی بکشم.

جا به جا، تشبیه های بدیعی کرده بودی. مثل تشبیه به گدایی که پول خردهایش را روی زمین ریخته اند، هر چند به نظرم آن گدا باید در چنین حالی بنشیند نه اینکه خم شود ولی نفس نوآوری در این تشبیه ها جذاب است.

از مهدی برایم بگو. حالا کتاب را بسته ام و جلد روبرویم است، دارم فکر می کنم که اگر نیلوفر آن خانه وسطی باشد که از هر طرف با خانه دیگری در ارتباط است، مهدی آن پایین ترین خانه است. اگر آن یک جمله را رضا از زبان مهدی نگفته بود، شاید می شد خانه مهدی را در هر کوچه دیگری بجز کوچه دولتشاهی هم تصور کرد. نمی خواهم زیاد وقتت را بگیرم، فقط یک چیز دیگر هم بگویم و خلاص. آویشن که قشنگ نیست، گلاره و کژال را هم که هیچکس –حتی خود تو- توجهی بهشان ندارد، آنکه قشنگ است آن دختر سومی سرهنگ است. تو که از نزدیک همه این آدم ها را می شناسی نیلوفر را هم حتما دیده ای. این که گفتی قشنگ است را که چون به سلیقه ات اعتماد داریم چشم بسته قبول کردیم. ولی انصاف داشته باش، شنیدن کی بود مانند دیدن. این که فقط می گویی ابروهای کشیده و لب های ظریف و چند تار موی خرمایی تصویری جلوی چشم زنده نمی کند. چشم هایش چه رنگی است و چه حالتی دارد؟ نگاهش با پسرها چه می کند؟ فرم بینیش، گونه هایش، پیشانیش، فرم بدن، طرز راه رفتن و صحبت کردن و همه چیزهایی که یک زن زیبا را می سازد، همه را برایم بنویس.

خیلی حرف زدم، آخر شب است و فردا باید بروم سر کار. به همه سلام برسان. منتظر جواب نامه ات نخواهم بود. منتظر کتاب بعدی ات هستم.

                                                                      قربان ات احمد

                                                                     بهمن ماه 1387

لینک
۳ بهمن ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

سواد خوب است

کاربر گرامی

آنچه شما در جستجویش هستید "خنچه عقد" است، نه "غنچه عقد".

گوگل عزیز

تو که سال هاست رُزباد من را می خوانی دیگر باید بدانی که این صفحه به درد این مشتاقان وصال نوسواد نمی خورد. لطفا دیگر میهمان ناخوانده اینجا نیاور.

P.S.

- How do you do?

+ I've seen better days

لینک
۱ بهمن ۱۳۸٧ - احمد فاضلی