Of the people, by the people, for the people

کسی درست نمی داند چگونه وارد سیاست شد. در سال های بعد از جنگ، وقتی دید مردم کشور از وضعیت بد اقتصادی رنج می برند و مشکلات کشور از حد تحمل فراتر می رود تصمیم گرفت از ارتش خارج شده و وارد دنیای سیاست شود. در آن زمان از هر گوشه و کناری می شنیدی که او از جنس مردم است، از میان مردم برخاسته و برای مردم فعالیت خواهد کرد...

این ها گوشه ای از فیلم مستندی بود که دیشب دیدم. البته این قسمت های ابتدایی داستان بود. انتهایش قسمتی از خاطرات اوا براون، معشوقه اش بود که می گفت اصلا علاقه ای به زن ها نداشت. و در آخر بنا به شواهدی نتیجه گرفته بود که هیتلر همجنسگرا بوده است. 

لینک
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

نوشتن، با نوشتن آغاز نمی شود

یک دوره نویسندگی رفته بودم. نه از آن نویسندگی هایی که شما بلدید. دوره اینکه چگونه نویسنده علمی بهتری باشیم. تمرین های جالبی داشت. آخر دوره که ازمان بازخورد خواستند من گفتم که اولین چیزی که یاد گرفتم این بود که فرآیند نوشتن با نوشتن شروع نمی شود.

پ.ن. چیزهای زیادی باید این روزها بنویسم ولی حس نوشتن نیست.  

لینک
٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Wenn es Sommer Waere

تعطیلات مذهبی ماه می در بایرن چند تایی می شوند، مثل همین امروز. هر چند که نسل جوانشان اکثرا نمی دانند که علت تعطیلی چیست. هوا هم دو هفته ای است که آفتابی و نسبتا گرم است. فرصتی است برای دوباره دیدن زیبایی های اطراف. امروز دوباره رفته بودم به یکی از قصرهای شهر. تمام زیبایی های ظاهریش یک طرف و حکایت کسانی که بعد از ۱۹۴۵ برای دوباره سازی ویرانی ها از صفر شروع کردند یک طرف. در زمانه ای که اکثر مردها در جنگ کشته شده بودند و ویرانی ها خارج از قدرت تصور بوده است و همه دارایی ها به عنوان غرامت جنگی از ساکنین سلب شده بود. امروز کمی بیشتر از شصت سال از آن تاریخ گذشته. تاریخ شصت سال گذشته خودمان را هم که خوانده ایم یا تجربه کرده ایم.

پ.ن. ۱ شاید یک فتوبلاگ راه بیندازم، البته کمی پشتیبانی فنی لازم دارم.
پ.ن. ۲ 
این هم نسخه انگلیسی لینک بالا. نسخه فارسی ندارد.

لینک
٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

یک سال گذشت
آگهی ترحیم نیست. فقط خواستم بشمارم که چند وقت است اینجا هستم. فکر می کردم امروز یادداشت مفصلی در مورد آمدنم بنویسم ولی پشیمان شدم. شاید سال دیگر بنویسم. در این یک سال تغییر کرده ام؟ البته که تغییر کرده ام حتی اگر همان جا بودم هم تغییر می کردم ولی به طور کلی روند تغییرات سریع تر و کلی تری داشته ام. آرام تر شده ام و کاری تر. بشاش تر و جدی تر. محکم تر و انعطاف پذیرتر. البته همه اش هم صفات خوبی نیست ولی طبق اصول تکامل برای بقا لازم است. دوستانم کم و زیاد شده اند، می دانید که چه می گویم.  

دیشب برای اینکه یادم نرود از کجا آمده ام کمی اخبار سیاسی خواندم و شنیدم. امروز هم از مسیر پر ترافیک آمدم تا پنج دقیقه در ترافیک بمانم. سر ناهار سعی کردم اسم آشپزهای مرکز تحقیقات بیوشیمی و بیوفیزیک دانشگاه تهران را به خاطر بیاورم که هنوز موفق نشده ام. هر چند که آنها همیشه یادشان بود من چه غذایی را دوست دارم و از کدام غذا باید برای من بیشتر بریزند.

در جواب این سوالتان که آیا دلم تنگ شده، لبخندی می زنم و می گویم برای چه می پرسید؟   

لینک
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Difference

فرقش در این است که من وقتی چیزی اعصابم را به هم می ریزد خودم را کنترل می کنم ولی تو حتی اگر عامل خارجی برای خرد کردن اعصابت وجود نداشته باشد، خودت شخصا این وظیفه را بر عهده می گیری.

لینک
۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

سمفونی رنگ ها

پدرم هم که دیروز آمده مثل من معتقد است که رنگ ها، اینجا با آنچه قبلا دیده ایم فرق دارد. حالا که بهار است و سبز رنگ غالب است ولی همه این رنگ ها که من فقط می توانم آنها را تحت نام سبز طبقه بندی کنم طیف وسیعی از رنگ هستند. و رنگ های دیگر که من برایشان توصیفی نمی شناسم ولی تماشایشان سرگرمی هر روزه ام شده. نرگس ها، بنفشه ها، لاله های رنگارنگ و گلهایی که حتی نامشان را هم نمی دانم. چه جعبه مداد رنگی پر و پیمانی دارد این نقاش طبیعت. 

پ.ن. چند روزی سفر کوتاهی می روم.

لینک
۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Team work
نمی دانم اثر درجه حرارت بالای بدنم است یا کار این قرص های لعنتی است که همه چیز را به هم پیوند می دهند. در خیالم این اسلاید های سلول های خونی بیماران پارکینسون یک دفعه تبدیل شدند به اجسادی پیچیده در پارچه سفید و من که لباس افسران نازی به تن داشتم بالای سرشان ایستاده بودم.
شاید هم تقصیر این اسپیلبرگ جهود است با این فیلم فهرست شیندلرش که امکان ندارد آن صحنه های آخرش را ببینم و بغض گلویم را نگیرد. مهم نیست چند بار یا هر چند وقت یکبار. آنجا که ایزاک اشترن از قول تورات می گوید هر کس جان یک نفر را نجات دهد گویی جان همه انسان ها را نجات داده و  آن انگشتر طلایی را که با ذوب کردن دندان طلایی درست کرده اند به شیندلر می دهد ولی چون دستش می لرزد به زمین می افتد. و آن مونولوگ منحصر به فرد شیندلر که می گوید این ماشین را چرا نفروختم با این می شد جان ده نفر را نجات داد، یا این مدال که می توانست جان دو نفر را نجات دهد. یک انسان، کاش می توانستم یک انسان دیگر را نجات دهم. کاش ... و گریه که دیگر امانش نمی دهد. حالا نوبت یانوش کامینسکی است که هنر فیلم برداریش را نشان دهد. تصویر چهره شیندلر در اتومبیل که تصویر نجات یافتگان جانشین آن می شود. و موسیقی جان ویلیامز که این صحنه های زیبا را کامل می کند. آدم اصلا یادش می رود که این ها همه اش داستان و دروغ بوده است.
لینک
٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

اعترافات
راستش غرض از پی نوشت یادداشت قبلی این بود که ببینم چند نفر ۱۹۸۴ را (با علاقه) خوانده اند. ایده اش هم از نمایشنامه ای بود که چند شب پیش رفته بودم که جورج اورول را وارد فضای داستانش می کرد و با وینستون می نشست و گپی می زد. آخر سر هم متاسفانه در اتاق ۱۰۱به آرمانش پشت می کرد و کتابی می نوشت به نام ۲۰۲۰ که فرمایشی حکومت بود. راستش اینجایش را دیگر نپسندیدم. اصلش این است. ترجمه اش هم به روایت صالح حسینی با آنچه در یادداشت قبلی گفتم شروع می شود.

‘Oranges and lemons, say the bells of St Clement’s,
You owe me three farthings, say the bells of
St Martin
’s,
When will you pay me? say the bells of Old Bailey
When I grow rich, say the bells of Shoreditch.’


پ.ن.۱ آقا جواد حال دادی اساسی. باز هم معرفت دوستان غربت نشین.
پ.ن.۲ رضیه خانم هنوز نرسیده. اگر خبری شد اطلاع می دهم.

لینک
٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

برداشت آزاد از ۱۹۸۴
شما چه می گویید؟ اگر جورج اورول در فضای داستان خودش زندگی می کرد آیا زیر همان شکنجه هایی که به وینستون روا شده بود حاضر می شد تصویر ذهنی اش را تغییر دهد؟ کسی که در اسپانیا که حتی کشورش هم نبوده برای مقابله با یک حکومت خودکامه می جنگد چگونه ممکن است تحت فشار به آرمان خود پشت کند؟ شاید هم به یاد کاتانونیا را اریک بلر* نوشته نه جورج اورول. 

پ.ن. کسی ادامه این شعر را یادش هست؟

 ناقوس های سنت کلمانتن می گن نارنج و لیمو...

*اریک بلر نام واقعی نویسنده ای است که داستان هایش را با نام مستعار جورج اورول منتشر می کرد. 

لینک
٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

پیرمرد چشم ما بود
مسعود، یادت می آید وقتی برای خداحافظی آمده بودی ایستگاه متروی صادقیه، گفتم با خودم عکس نمی برم، در عوض سعی می کنم تصویری از آخرین باری که هر کسی را می بینم در ذهنم نگهدارم، بخصوص مسن تر ها را چون نمی دانم دوباره کی می بینمشان یا اصلا می بینمشان؟
برای خداحافظی که رفته بودم خانه شان موقع رفتن برای بدرقه ام تا دم در آمد. برای آخرین بار در آغوشم کشید و پیشانیم را بوسید. می گفت می ترسم دیگر نبینمت. توی ماشین که نشستم برگشتم تا برای آخرین بار ببینمش و تصویرش را به ذهنم بسپارم. خیلی وقت بود که دیگر حتی یک موی سیاه هم برایش نمانده بود. سال های طولانی بیماری صورت آفتاب خورده اش را تکیده کرده بود. همان پیراهن آبی آسمانی همیشگی را پوشیده بود و پیژامه ای سفید. به زور روی پاهایش بند بود و با تکیه به میله کنار باغچه تعادلش را حفظ کرده بود. مرتب با دستمالش اشکهایی را که چشمه خشکیده چشمانش قادر به بیرون دادن نبودند پاک می کرد. هر وقت به یادش می افتم فقط همین تصویر یادم می آید. 
هفته پیش رفته. امروز به من گفتند.
لینک
۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی