خانه پدری

دیشب دوستی می پرسید کارت که اینجا تمام شد به کشورت بر می گردی؟

برایش توضیح دادم که ایران برای من مثل خانه پدری است. همیشه دوست دارم به آنجا برگردم ولی می دانی که از یک مرحله ای که بگذری دیگر نمی توانی تا آخر عمرت در خانه پدری زندگی کنی.

لینک
۳٠ خرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

"عذر دلپذیر تاخیر"

جایی نرفته ام. همین جا هستم. فقط کارها زیاد است و من دست تنها. هفته پیش یک سخنرانی جنجالی داشتم که خبرش را خودم هم تعجب کردم که تا کجاها رسیده بود. یکی از بهترین کارهایم در یک سال اخیر بود و برایم در تمام دپارتمان آبرو خرید. هفته دیگر هم یکی در پیش دارم که امیدوارم این قدر سر و صدا نکند.

اتفاق خاص دیگری نیفتاده که بنویسم. فقط یک اتفاق فوتبالی که اگر برسم شاید بنویسم. وبلاگ دور و بری ها را هم که می خوانم کسی چیز دلگرم کننده ای نمی نویسد بجز زانیار که چند وقت پیش خبر خوبی داده بود. بچه ها همه غمگین اند انگار. هر کدام  به علتی.

امروز بی مقدمه یاد آن شعر سهراب افتادم: وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. و بعدش یاد کی یورکه گار. دنبال روایت های کیارستمی می گردم.

لینک
٢٧ خرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

پشت هیچستان

جوان که بود پدر و مادرش رستوران کوچکی در مرکز شهر داشتند. جای دنجی بود و همه می گفتند از جاهای دیگر یک سر و گردن بالاتر است. مادرش آشپزی می کرد و پدرش به مشتری ها می رسید. همیشه می دید که پدرش سر میز می رود و از مشتری ها می پرسد که آیا از غذا خوششان آمده است و همه چیز رو به راه است؟ یا اینکه امروز مزه غذا چطور بوده و آیا همان چیزی بوده که انتظارش را داشته اند؟ می دانست که پدرش این کار را واقعا دوست دارد و از آن لذت می برد. پشت رستوران اتاق کوچکی بود که پدرش گاهی آنجا می رفت و می نشست و از شرابی که فقط مخصوص خودش بود جرعه ای می نوشید.

بیست و دو سالش بود که پدرش مرد. تصمیم گرفت که با کمک مادرش رستوران را سر پا نگه دارد. خودش شغل پدر را عهده دار شد. سر میزها می رفت و همان جملات را می گفت هر چند که از کارش لذتی نمی برد. تا اینکه روزی که از کنار یکی از میزها می گذشت شنید که یکی از مشتری ها به رفیقش می گفت "یارو رو ببین! عین خروس راه می رود". آرام به اتاق پدرش پشت رستوران رفت. مقداری از شراب پدرش در جام ریخت و گفت " پدر، همین جا می مانم و تا شرابت تمام نشده از اینجا نمی روم." برای اینکه آرام تر شود جارو را از کنار اتاق برداشت و شروع به جارو کردن کف اتاق کرد. کمی که گذشت متوجه شد که اینجا گوشه تنهایی پدرش است نه گوشه تنهایی او. یاد غارهایی افتاد که اجدادش سال های سال از آنها برای خنک نگه داشتن آبجو استفاده می کردند. آنجا رفت. بیست و یک کیلومتر تونل هایی که در دل کوه کنده شده بودند و دمایشان در تمام طول سال حدود هشت درجه است. حالا سال هاست که فریدریش انگلهارت بیشتر وقتش را در این تونل ها می گذراند. بچه هایش او را "موش غار" صدا می زنند. وقتی دیدمش با چنان عشقی از تونل هایش حرف می زد که فکر می کردی از یک موجود زنده سخن می گوید. بعضی از تونل ها هنوز هم به عنوان یک یخچال غول پیکر برای سرد نگه داشتن مواد غذایی و نوشیدنی ها عمل می کنند ولی یکی از تونل ها را برای خودش نگه داشته که البته زیباترینشان هم هست. درون تونلی که اسمش را "غار هنینگ" گذاشته بجز چند شمع که راه را نشان می دهد هیچ چیز دیگری نیست. ولی فریدریش عقیده دارد که همه چیز همان جایی است که هیچ نیست. به جایی می رسیم که حتی شمع هم نیست. تاریکی مطلق! می گوید "اینجا را خودت تنها بیا. کف غار کاملا مسطح است پس نگران نباش. مثل زندگی است، آینده را که جلویت است نمی بینی. ولی می توانی به گذشته پشت سرت نگاه کنی و به سمت جلو قدم برداری." او تونل خودش را خوب می شناسد. استفاده از هر نوع نوری را قدغن می کند و می رود و من می مانم و سکوت و تاریکی عجیبی که تا حالا نظیرش را ندیده ام. احساس می کنم که میان هیچ شناورم. گاهی حتی یادم می رود زمین زیر پایم را، ولی غار را که از همه طرف احاطه ام کرده به خوبی احساس می کنم. بعد از چند دقیقه راهپیمایی در میان هیچ، بالاخره راهم را از میان پیچ و خم های غار پیدا می کنم. تجربه منحصر به فردی بود و وقتی دوباره سوسوی نوری را در انتهای راه می بینم قدم هایم را تندتر می کنم و فریدریش را می بینم که در آستانه فضایی شبیه اتاق، مدتی است که منتظرم ایستاده. و این اتاق، از زیباترین قسمت های غار است که ارزش آن شناوری در تاریکی مطلق را بیشتر نمایان می کند. گشت و گذارمان که در غار تمام می شود، فریدریش در آخرین ایستگاه می ایستد، آنجا چند شمع کوچک را به صورت قلب چیده است. همان جا سفره دلش را باز می کند و داستان رستوران پدرش را برایم می گوید. بعد توصیه می کند که هر کسی حتما باید غار تنهایی خودش را داشته باشد. دکمه ای را فشار می دهد و از گوشه ای موسیقی متن فیلم "شکلات" پخش می شود. می گوید که درون، ده هزار بار از بیرون بهتر است ولی افسوس که باید حالا باز هم بیرون برویم و اینها را که می گوید اشک توی چشمش جمع می شود. بیرون که می آییم دستم را می گیرد. دستهایش مثل دست مرده سرد است. به چشمانش نگاه می کنم تا شاید معنی این کارش را دریابم ولی شیشه عینکش بخار گرفته و چشمانش را پوشانده. مرد غریبی است که هیچ جوری نمی شود به درونش نفوذ کرد. باز هم خودش راهنماییم می کند و می گوید که می خواهد گرمای دستان دیگری را وقتی دوباره درون سرمای غار قدم بر می دارد به یاد داشته باشد.

اگر روزی روزگاری گذرتان به ارلانگن افتاد، حتما سراغ "غار اردک کوچک" را بگیرید. شاید فریدریش هنوز آنجا باشد و شاید شما هم اردک کباب شده و آبجویی را که پسرانش سرو می کنند را دوست داشته باشید.

لینک
۱٩ خرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

سفر

شماها سفر می روید. یکی می رود ایران، یکی از ایران می آید. یکی می رود آمریکا، یکی داخل آمریکا سفر می کند. یکی می رود پاریس، یکی می رود آمستردام. یکی می رود شهر کاشان، یکی می رود کویر کاشان. یکی می رود کشور همسایه یا شاید شهر همسایه، یکی می رود شمال، ولی جنوب شک دارم کسی این وقت سال برود.

من اما همین جا می مانم. روزها کار می کنم و سمینار می دهم، شب ها هم می نشینم پای صحبت آن زمین شناس هندی که از شیوه اداره کشورش ناراضی است و پیشنهاد می کند به ما که به نخست وزیر هند نامه بنویسیم و نصیحتش کنیم. یا آن رهبر ارکستر اسپانیایی که از سالامانکا آمده و دیروز با ارکستر فیلارمونیک اینجا تمرین داشته و عقیده دارد آخر فصل است و نوازنده ها خسته اند. یا آن پزشک آلمانی که دعوتم می کند برای شام تا به هم در مورد سیاست های جدید ایران صحبت کنیم. یا آن شرق شناسی که سال ها پیش پنج ترم فارسی خوانده ولی حالا یادش رفته  و می خواهد من دوباره یادش بدهم.

وقت نمی کنم فیلم ببینم. فکر می کنم آخرین فیلمی که دیدم "گانگستر آمریکایی" بود. کتاب هم که این مادام بوواری فعلا روی دستم مانده. تب فوتبال هم که همه را گرفته.

لینک
۱٧ خرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Week End and other stories

فیلم "تعطیلات آخر هفته" ژان لوک گدار را دیده اید؟ البته زیاد مهم نیست که همه فیلم را دیده باشید. یک نمای چهار دقیقه ای تراولینگ دوربین دارد که دوستش دارم. این نما نشان دهنده صف طویلی از اتوموبیل هایی است که می خواسته اند برای آخر هفته به خارج شهر بروند ولی به خاطر ترافیک سنگین در جاده متوقف شده اند. با این حال تسلیم نشده اند و همانجا توی جاده بجای حرص خوردن در حال استفاده از تعطیلاتشان هستند. مثلا از داخل ماشین مشغول والیبال بازی کردن با ماشین جلویی می شوند یا کنار جاده و ماشینشان بساط پیکنیک را پهن کرده و مشغول می شوند. باید بگویم که پیام فیلم گدار اصلا این چیزی نیست که من گفتم ولی من همین جایش را لازم داشتم.

دفعه قبلی که می خواستم بروم فرانکفورت را که یادتان هست طوفان شد و از نیمه راه برگشتیم؟ این بار هم نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که توی ایستگاهی وسط جنگل قطار را نگه داشتند و همه پیاده شدند. گفتند باید جلوی ایستگاه منتظر شویم تا اتوبوس بیاید. در عرض دو دقیقه هر کسی مشغول کاری شد. مثلا والیبال بازی کردن. آنوقت انتظار دارید آدم یاد گدار نیفتد؟ البته خوشبختانه اتوبوس سریع آمد و ماجراهای این فیلم فرانسوی اتفاق نیفتاد هر چند که نزدیک بود. راننده اتوبوس آدم فوق العاده شوخی بود. می گفت بیست و هشت سال است که راننده است و در این مدت یک بار هم عصبانی نشده است. پیشنهاد می کرد که حالا که به طور اتفاقی به جای به این زیبایی وسط جنگل آمده اید، کجا می خواهید بروید؟ شب را همین جا بمانید. چند دقیقه بعد گفت فکرش را بکنید شما را که به ایستگاه بعدی برسانم باید دو ساعت تا خانه رانندگی کنم. خانم مسنی از ردیف جلویی یادآوری کرد که اگر اینجا جای خوبی است چرا خودت شب را نمی مانی؟ راننده حاضر جواب هم بدون معطلی گفت خوب اگر شما قبول کنید که بمانید من هم کنار شما می مانم. صدای خنده از همه طرف بلند شد. یکی گفت بدشانسی آوردی، شوهر این خانم هم در اتوبوس است! یک لحظه مسافرت اتوبوسی بروجرد و ملایر یادداشت قبلی و غیرت مردم آن بلاد جلوی چشمم آمد و صحنه های بعدی فیلم گدار، ولی نشد. به هر حال راه یک ساعت و نیمه را چهار ساعت در راه بودیم ولی رسیدیم و یکی از زشت ترین شهرهای اروپا را هم که تا به حال دیده ام، دیدیم. اگر این فتوبلاگ راه بیفتد چند عکس می گذارم. فعلا که سرورش مشکل دارد. 

لینک
۱٢ خرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

The words I love you

سالها پیش سفری داشتم به بروجرد و از آنجا به ملایر. آن موقع هنوز این mp3 player های جدید مد نشده بود. واکمنی همراه داشتم که چند نوار کاستی را که از بچه ها قرض گرفته بودم در طول سفر با اتوبوس و مینی بوس در گوشم زمزمه می کرد. یکی از این نوارهای کاست، اولین آلبوم گروه آرین بود. آن موقع ها هر وقت این آلبوم را می شنیدم بی اختیار دست و پایم شروع به تکان خوردن می کردند. البته نه اینکه ریتم آهنگ ها به رقصیدنم بیندازد، راستش استخری در شهرک نفت اهواز بود که هر وقت آنجا می رفتم همین آلبوم را مدام پخش می کرد و تکان خوردن دست و پای من هم به محض شنیدن آهنگ ها به علت ترس از غرق شدن بود! آلبوم "رنگهای پرنده" کریس دبرگ هم در آن سفر همراهم بود. با آن آهنگ های جادوییش.

در آن سفری که بهار قبلش برای نمایشگاه کتاب سال ٨٣ هم به تهران داشتم همین کاست ها را برده بودم. همان سفری که شاید مسیر زندگیم را کمی تغییر داشت. حالا خیلی وقت است که این چیزها دیگر خاطره شده اند ولی اتفاق جدیدی افتاده که این خاطره ها را زنده کرده. آهنگ کریس دبرگ همراه گروه آرین. این دیگر از آن چیزهاست. یکی از دوست نداشتنی ترین و کم اثرگذارترین کارهای کریس دبرگ است ولی بالاخره چند کلمه به زبانی آشنا دارد. وقتی آن را با ترانه دو زبانه دیگری از کریس دبرگ مثل "شب های لبنانی" مقایسه می کنم می بینم که چقدر بی معنی است ولی باز هم دوستش دارم. گفتم که چرا.  

لینک
۱٢ خرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Like a candle in the wind

سه شنبه ها معمولا همه بچه ها آزمایشگاه هستند. امروز توماس و میشائیلا نبودند. امتحانی داشتند شبیه کنکور خودمان. هر هفته یکی از اعضای گروه سخنرانی دارد. امروز نوبت استادم بود. موضوع صحبت در مورد تحقیقی بود که بر روی آسیب های ماده ژنتیک کودکانی انجام شده بود که یک نوع بیماری روانی دارند. این بیماری باعث آسیب به ماده ژنتیک نمی شود ولی هدف از انجام تحقیق این بود که ببینیم آیا ممکن است دارویی که برای جلوگیری از عوارض بیماری داده می شود باعث این نوع آسیب شود؟  قسمتی از نتایج که برای من جالب بود این بود که متوجه شدم میزان معمول آسیب ماده ژنتیک در کودکانی که که بیماری را دارند ولی هنوز تحت معالجه با دارو قرار نگرفته اند بیش از کودکانی است که داوطلبانه در مطالعه شرکت کرده اند. دلیلش را از استادم پرسیدم. نظرش این بود که کودکانی که داوطلبانه در مطالعات شرکت می کنند عموما از خانواده هایی هستند که نسبت به وضعیت عمومی زندگی از قبیل تغذیه، بهداشت و ... آگاهی بیشتری دارند، کلا رفاه بیشتری دارند  و بویژه تغذیه مناسب تری دارند در حالی که کودکان بیمار ممکن است از هر طبقه ای از جامعه باشند. نگاهی به هم آزمایشگاهی هندیم کردم که دختر دو ساله ای دارد. توی خودش بود. فکر می کنم داشت تصمیمات جدی در مورد تغذیه خانواده اش می گرفت.

جلسه که تمام شد به آزمایشگاه برگشتم. ماریا در گوشه ای از آزمایشگاه دو شمع روشن کرده بود برای توماس و میشائیلا. شمع هایی که می سوختندو شعله شان آرزوی ماریا بود برای موفقیت بچه ها.  با خودم فکر کردم که چند شمع برای کودکان سرزمینم باید روشن کنم؟ 

لینک
٧ خرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

معرفی

بهنام باز هم ایده جدید دیگری پیاده کرده است. البته مدتی است. شاید بعضی هایتان تا حالا دیده باشید. تا اینجا که حداقل از نظر فنی سیر تکاملی داشته اند. همکاران خوبی هم دارد. مثلا صدای پروانه که کاملا رادیویی است. به هر حال اینکه آدم کسی را داشته باشد که برایش داستان بخواند نعمتی است. شما هم می توانید همکاری کنید، شعر، داستان یا خاطره بخوانید و برایشان بفرستید.

نسخه اول فتوبلاگ خودم را هم راه انداخته ام. فعلا در جای بیگانه ای است. می گویند از ایران هم قابل دسترسی است. به نظر می رسد که هنوز برای نظر گذاشتن مشکل دارد. اگر آنجا نتوانستید پیام بگذارید همین جا هم قبول است. ممکن است در آینده به یک جای جدید نقل مکان کنم. فلیکر و پیکاسا را هم امتحان کردم. راستش هنوز جای دلخواهم را پیدا نکرده ام. 

لینک
٤ خرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی