روزی روزگاری

آن روزها که هنوز ساختن فیلم در ایران منحصر نشده بود به استفاده از بازیگران خوش چهره یا پرداختن به موضوعات روز که فردا رنگ می بازند گاهی فیلم هایی با ته مایه های فلسفی هم ساخته می شد. آن موقع البته من بچه تر از آن بودم که بفهمم در این فیلم ها چه می گذرد. یک روز در اصفهان پدرم من را برای دیدن فیلمی به اسم "هامون" به سینمایی نزدیک سی و سه پل برد. هر چند آن موقع من "گربه آوازه خوان" یا "دزد عروسک ها" را ترجیح می دادم ولی آن فیلم که ذره ای هم از آن نفهمیده بودم تا مدت ها در خاطرم مانده بود. دلیلش را نمی دانم شاید به خاطر صدای بازیگر نقش حمید هامون بود. سال ها بعد دوباره هامون را دیدم و سه باره و چند باره. از فیلم های محبوبم در سینمای ایران بود. آن صحنه را که حمید هامون در مورد "ترس و لرز" کی یورکه گار حرف می زند به شدت دوست دارم. اسم خسرو شکیبایی که می آید همیشه همین صحنه در نظرم مجسم می شود و البته علی علی صدا زدنش با آن صدای دلنشین. یادش گرامی.

لینک
٢۸ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

بأی ذنب قتلت؟

بعضی وقت ها که روی تخت دراز می کشم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم این جرثقیل زرد و گنده ای که خانه همسایه را می سازد هی خود را تکان می دهد و از جلویم رد می شود. امروز دیگر حوصله ام را سر برد، نگاه کردم دیدم با آن دست و پای درازش یک بلوک بتونی را که به نظر نمی رسد بیشتر از پنجاه کیلو وزن داشته باشد جابجا می کند. با طعنه بهش گفتم "خجالت نمی کشی با این هیکل، این بار ریزه را جابجا می کنی؟ این را که دو تا عمله هم می توانند بدون هیچ زحمتی بالا ببرند." یک دفعه دیدم مکثی کرد. به نظرم آمد که پوزخندی زد و بعد صدایی آمد که "خوب من کار آنها را راحت تر کرده ام، اشکالی دارد؟" باورم نمی شد. آن جرثقیل بی قواره با آن دست و پای دراز و زردش داشت با من حرف می زد. دور و بر را نگاه کردم و مطمئن شدم که راستی راستی خودش است پس من هم برایش تعریف کردم که سه سال پیش سه هزار تومان داده بودم به آن سرایدار افغانی آپارتمان که یخچال فریزر صد کیلویی را چهار طبقه از پله ها بالا ببرد و برده بود. گفت "فکر کردی هنر کرده؟ چند سال دیگر برو از اوضاع کمرش بپرس." بعد برایم شروع کرد از فواید جرثقیل ها صحبت کردن. راستش اصلا فکر نمی کردم جرثقیل ها عقلشان به این چیزها قد دهد. اصلا جرثقیل ها که کله ندارند که عقلی تویش باشد، همه اش دست و پا هستند. می دانم که باور نمی کنید ولی داشت می گفت که علاوه بر اینکه در ساختن بناها کمک می کنند در خراب کردن شان هم می توانند مفید باشند. یک دفعه یاد آن ساختمان هفت طبقه سعادت آباد افتادم. برایش جریان را از سیر تا پیاز تعریف کردم و پیشنهاد دادم که شاید بشود از جرثقیل و بیل مکانیکی و این جور چیزها برای بیرون کشیدن جسد از زیر آوار هم استفاده کرد. جرثقیل زرد با آن دست و پای درازش که حالا کاملا دست از کار کشیده بود به فکر فرو رفت. کمی ساکت ماند و بعد گفت این همه ماشین آلات گوناگون اگر وجود داشتند چرا در خراب کردن بنا از آنها استفاده نشده بود؟ اصلا جایی که هر هفته موشک هایی را امتحان می کنند که بردشان تا فلان کشوری که حتی وجودش به رسمیت شناخته نمی شود می رسد، مواد منفجره کافی برای تخریب یک ساختمان پیدا نمی شود؟ گفت که در تلویزیون دیده است که ساختمان های هفت طبقه که سهل است هفتاد طبقه هایش را هم با همین ها خراب می کنند بدون اینکه ساختمان های اطراف آسیب ببیند. بعد دوباره ساکت شد و سر کارش برگشت. از آن به بعد هم هر کاری کردم که دوباره به حرفش بیاورم دیگر نشد.

پ.ن. دیر است می دانم. برای هیچ داغ دیده ای هم مرحمی نیست می دانم. ولی ادای دینی بود که به خودم داشتم.

لینک
٢٦ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

زنگ ها برای که به صدا در می آیند؟

گاهی وقت ها تلفن دقیقا همان وقتی که نباید زنگ بزند، زنگ می زند. وقتی وسط کاری هستی، دستت بند است یا اصلا حوصله حرف زدن نداری. یاد آن آهنگ "سوزانا سوزانا" آرت کمپانی  می افتم که درست وسط معاشقه تلفن زنگ می زند و از قضا طرف شماره را اشتباهی گرفته و عذرخواهی می کند که ببخشید وقتتان را هدر دادم.

گاهی وقت ها نیاز داری که تلفن زنگ بزند. نه برای اینکه تنهایی یا حوصله ات سر رفته یا نمی دانم دلت برای کسی تنگ شده. فقط برای اینکه بیرون بیایی از آنچه در وسطش بوده ای. گفتگویی، فکری یا هر چیزی. آن وقت است که لا مذهب همان گوشه ساکت می نشیند و زل می زند به عذاب کشیدن تو. توی فیلم ها این اتفاق به موقع می افتد و مثلا تام کروز را بیرون می آورد از شوک اعتراف زنش در فیلم "چشم های کاملا بسته". چرا در واقعیت کسی زمان زنگ زدن تلفن ها را کنترل نمی کند پس؟

پ.ن. این هم یکی از دلایل دیگری که من تلفن همراه ندارم. نه اینکه نداشته باشم، همراه ندارم. این آهنگ را که گفتم به یک بار شنیدن می ارزد.

لینک
٢٥ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

دنیای رو به زوال

از پنجره که به آسمان نگاه می کنم از پس این جرثقیل بزرگی که خانه آن طرف خیابان را خراب می کند دو دسته ابر توی آسمان می بینم. یک دسته که در ارتفاع بالاتری قرار دارند محکم به آسمان پشت سرشان چسبیده اند و تکان نمی خورند ولی این دسته پایینی را باد با خودش این طرف و آن طرف می کشاند. کتابم را از کنار تخت برمی دارم و شروع به خواندن می کنم. به اینجا می رسم که می گوید "من و زنم دیگر آن تپل مپلی اولیه مان را از دست داده و وارد سال های نی قلیونی شده ایم*". یاد آن جمله جورج کلونی می افتم که جایی گفته بود "در کافه ای بودیم که به دوستم گفتم می دانی، شده ایم یکی از همان آدم های چهل ساله ای که عادت داشتیم بهشان نگاه کنیم و بگوییم غم انگیز نیست؟"  با خودم فکر می کنم چطور می شود از آن دسته ابرهایی بود که دست باد بهشان نمی رسد.

*سلاخ خانه شماره پنج، کورت ونه گات جونیور، ترجمه ع.ا.بهرامی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ پنجم ١٣٨۶ 

لینک
٢۱ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

تا باد چنین بادا

امروز کارت عضویتم به دستم رسید. رو را می بینید؟ هنوز حرف زدن به زبانشان را خوب بلد نیستم رفته ام عضو انجمن دوستداران تاریخ و هنر فرانکونیا شده ام. راستش اولش برای وردودی مجانی سالانه به دو موزه و یک نمایشگاه دوره ای بود ولی برنامه های خوبی دارند، مخصوصا در مورد تاریخ. البته در این نمایشگاه دوره ای هم گاهی کارهای معروف در حد جهانی دیده می شود. چند وقت پیش یک سری از کارهای کاندینسکی را آنجا دیدم. چندتایی هم از شاگال و پیکاسو در یکی دیگر. حیف که میانه شان با مادلیانی خوب نیست.

مینی گلف هم بازی مهیجی است. فکر می کردم همان گلف است که برای بچه ها در ابعاد کوچکتر درستش کرده اند ولی وارد بازی که شدم به عمق اشتباه بی انتهایم پی بردم. زمین شهر ما هیجده مرحله دارد. می گویند اگر سی و شش امتیاز بیاوری (امتیاز کمتر=نتیجه بهتر) حرفه ای به شمار می آیی. چهل و هشت امتیاز در اولین روز بد نبود، مخصوصا که در چهار مرحله با اولین ضربه توپ وارد هدف شد. این زمین پای تپه و کنار رودخانه ای که محل پارو زدن قایقرانان است هم که حکایت ذغال خوب و رفیق بد است. هر وقت امتیازم به سی و شش رسید خبرتان می کنم.

دکتر تاوتز زنبورشناس بسیار معروفی است که آخرین کتابش به هیجده زبان ترجمه شده است که مسلما فارسی جزو آنها نیست. به شوخی می گفت که ترجمه چینی ها حتی قبل از اینکه کتاب را تمام کند به پایان رسیده بود. کتاب شرح ساده ولی کاملا علمی آزمایش های خودش در مورد رفتار زنبورهای عسل، علت های موفقیت این حشرات اجتماعی و شباهت های یک جامعه زبورها با یک پستاندار است. نتیجه کار فوق العاده است و البته دکتر تاوتز چند سال پیش جایزه ای برده که شاید بشود اسمش را گذاشت علم به زبان عامه فهم. یکی از افراد حاضر در جلسه پیش نها د ترجمه را به من داد. خواستم برایش بهانه بیاورم که آخرین ترجمه مان که البته کاربردی تر از کتاب دکتر تاوتز بود با اینکه برای کتاب سال دانشجو نامزد شده بود حتی یک چهارم شمارگان هم فروش نکرد ولی دیدم این در اصل موضوع خللی ایجاد نمی کند. حالا که فعلا موزه گردی و مینی گلف وقت سر خاراندن برایم نگذاشته اند.

لینک
۱۸ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

آلبالوها

رفته بودم خرید. از توی پارک که رد می شدم، درخت های آلبالو نظرم را جلب کردند. آلبالوهای درشت و رسیده از بالای درخت، حتی روی همین شاخه های پایینی چشمک می زدند. نمی دانم چه باعث شد که دستم برای چیدنشان دراز نشود.

یک روز در آن پیاده روی هایی که آن موقع بیشتر وقت برایشان بود، در یک خیابان پرت و خلوت چند درخت آلبالو نظرم را جلب کردند. آلبالوهای درشت و رسیده از بالای درخت حتی روی آن شاخه های پایینی چشمک می زدند. کمی مردد شدم. برگشتم مجتمع و یک راست رفتم در اتاق پارتو، همین پسر هندی که هم ورودی مان است. می دانستم که یک چراغ دستی دارد. جریان را برایش گفتم و قرار گذاشتیم هوا که تاریک شد برای عملیات برویم. کمی از من جوان تر است و هنوز این ایده های کودکانه به وجدش می آورد. نمی دانم بنده خدا کجا بزرگ شده که بالا رفتن از درخت را بلد نبود. یک بار سعی کرد ولی نزدیک بود کار دست خودش بدهد. این شد که من بالا می رفتم و او با کیسه پایین درخت منتظر می شد و با چراغش نور روی شاخه ها می انداخت. چند هفته ای آلبالویمان به راه بود تا اینکه نمی دانم باتری چراغ تمام شد یا انرژی ما، شاید هم آلبالوها دلمان را زد.

حالا یک سالی از آن موقع می گذرد. پارتو در یک طرف شهر ساکن شده و من در طرف دیگر. و آلبالوها از روی همین شاخه های پایینی با لوندی آویزانند، انگار خیالشان راحت است که اگر من سراغشان نروم تا آخر عمرشان روی همین شاخه های پایینی می مانند. انگار می دانند همه این ماجراها را. به فروشگاه که رسیدم اول رفتم قسمت میوه ها و یک بسته آلبالو برداشتم.

لینک
۱٤ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

برای مسعود

نشستی و فکر کردی که آیا دلیلی دارد انسان آزادی خودش را فدا کند؟ معامله سختی بود. باید چیزهایی را که در دست داشتی می دادی  برای رسیدن به جایی که تجربه نکرده بودی. باید چیز بزرگی آن طرف معامله می بود تا به این کارت وادارد. بالاخره چیزهایی پیدا کردی. بالاخره برای به دست آوردن یک پایگاه عاطفی، برای رسیدن به حس استقلال، برای پاسخ به نیازهای تن و برای گذر از دوران کودکی فکری و رسیدن به حدی از تکامل که فقط از این راه امکان دارد،  زندگی مشترک را انتخاب کردی. مبارکتان باشد.

"و عشق، تنها عشق تو را به خلوت (این) سیب می کند مانوس". بقیه را فراموش کن. آنها مال دوران صحت و امان بود. سعی کردم تلفن بزنم ولی همه تماس هایم بی جواب ماند.

لینک
۱۱ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Das Fräulein

آخر هفته برای شرکت در یک کنفرانس رفته بودم. یک قصر کوچک قدیمی وسط یک دشت باز. خانمی در سال ١٩٧٩ ساختمان در حال تخریب را خریده و دوباره سرپایش کرده بود. حالا هم در یکی از اتاق های قصر ساکن است. پسرش مسؤولیت اداره هتل-قصر قدیمی را به عهده دارد. ردپای مادر همه جای قصر دیده می شود. در اوقات فراغتش روی کاشی و ظروف سرامیکی نقاشی می کند. کاشی ها که دیوارها را پوشانده اند و در ظرف ها هم غذا سرو می شود. قبول کرد که گوشه و کنار قصر را نشانمان دهد. در همان حال تعریف کرد که سال ها برای موسسه گوته در کشورهای مختلف کار می کرده است. باغ را خودش طراحی کرده بود و با دستان خودش گیاهان را کاشته بود. فواره و مجسمه توی حیات پشتی طراحی دخترش بود و عروسش که در مجارستان هتلداری خوانده بود اوضاع را سر و سامان می داد. یک دختر فرانسوی هم آنجا بود و در کارها کمک می کرد. آلمانی را دست و پا شکسته حرف می زد. تعجب کردم که چطور از آنجا سر در آورده. می گفت که تابستان را اینجا می ماند. از صبح تا ظهر در کارها کمک می کند و به مشتری ها می رسد. بعد از ظهرش هم مال خودش است. در برابر کاری که می کند پول زیادی نمی گیرد ولی غذا و جای خوابش در هتل مجانی است. این سفر را برای یاد گرفتن زبان آلمانی آمده بود. هر چه هم بلد بود همان جا در محیط یاد گرفته بود. یکی از دختران گروه ما فرانسوی بلد بود و جاهایی که گیر می کرد به کمکش می آمد. فرانسوی را بعد از دبیرستان در فرانسه یاد گرفته بود. یک سال در اصطبلی در حومه پاریس کار کرده بود.  

لینک
۱٠ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Die Katze auf dem heissen Blechdach

وقتی آدم بازی پل نیومن و الیزابت تایلور را به کارگردانی ریچارد بروکس دیده باشد نباید اجرای دیگری را ببیند. حتی اگر حجم نور، طراحی بدیع صحنه و زنده بودن اجرا فریبش بدهند. حتی اگر بداند که ریچارد بروکس رابطه بین بریک و اسکیپر را بنا به دلایلی خوب نشکافته و داستان را ناقص گذاشته است. لا اقل می توانی به خودت بگویی که این بازیگر ها قیافه الیزابت تایلور و پل نیومن را ندارند. آن وقت مثل من پشیمان نمی شوی. به هر حال یاد آوری بعضی دیالوگ ها بد نبود.

مگی رو به بریک شرح می دهد که چرا باید در مراسم 65 سالگی پدر بزرگ شرکت کنند: "اشکالی ندارد که آدم در جوانی پول نداشته باشد ولی فقر و پیری با هم جور در نمی آیند. من که حتی تصورش را هم نمی کنم."

نیم ساعت بعد پدر بزرگ حقایقی را برای بریک شرح می دهد: "می دانی من در عرض یک سال چقدر پول در آوردم؟ آن قدر که می توانستم هر چیزی را از بازارهای آمریکا و یا حتی اروپا بخرم. ولی پسر! یک چیز هست که با پول نمی توانی بخری و آن وقتی است که صرف در آوردن پول کرده ای."*

* گربه ای روی شیروانی داغ. تنسی ویلیامز

لینک
٦ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

آیدا در آینه ای شکسته

روایت آن درخت صنوبر خانه شاعر را از زبان آیدا نمی دانم شنیده اید یا نه. آیدا با زبانی صمیمی حکایتی را نقل می کند که آمیخته ای است از یک داستان نمادین و زندگیی که خودش سال ها جزیی از آن بوده است. از صنوبری در خانه ای که آشیانه عشقی بوده که در زبان فارسی ماندگار شده است. همان صنوبری که در "شبی تاریک و بهتانی به ضرب" "رعد وحشتناکی" شکسته بود. آن درخت اگر آن شب زمستانی از پای در نیامده بود امروز می شکست و هزار تکه می شد. 

"بر چهره زندگانی من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایت می کند
آیدا
لبخند آمرزشی است"

در کارهای کمتر شاعری نام معشوق به این وفور که شاملو نام آیدا را بکار برده دیده می شود. از سوی دیگر بر خلاف مثلا فریدون مشیری که "بهار"ش در شعرهایش حضور دارد و حتی شعری در رثای فرزند مرده به دنیا آمده اش دارد، در شعر شاملو هیچ ردپایی از فرزندانش دیده نمی شود. من در زندگی شاملوها نبوده ام ولی از روی همین قرینه در این دعوا خودم را در کنار آیدا می بینم نه در مقابلش. 

لینک
٤ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

لیلا

امشب یاد لیلای مهرجویی افتاده بودم. بدون هیچ دلیلی به نظرم یکی از بهترین فیلم های سینمای ایران است. البته نه بدون هیچ دلیلی. مثل این صحنه:

لیلا و رضا با هم فیلم تماشا می کنند. دکتر ژیواگوی دیوید لین را با آن موسیقی متن فوق العاده اش و از قضا آن صحنه ای را که بیشتر از همه فیلم دوست دارم. یوری، لارا را در سورتمه رقیب می گذارد (و عجب شجاعتی می خواهد این کار) و می داند که دیگر او را نخواهد دید. هنوز نرفته دلش برایش تنگ می شود. تصمیم می گیرد برای آخرین بار ببیندش. پله ها را چند تا یکی طی می کند تا به طبقه بالای عمارت برسد و از پنجره آنجا بتواند برای آخرین بار محبوبش را ببیند. و چه بی رحم است آن یخی که شیشه پنجره را گرفته و حتی نمی خواهد بشکند. و وقتی که می شکند چه دیر است و چه دور و کوچک شده تصویر لارا. چشم های لیلا از اشک پر می شود.

از خودم می پرسم آیا این صحنه را لین ساخته یا مهرجویی؟ 

 

لینک
۳ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی