Confessions of a dangerous mind

اول از همه یک عذرخواهی به همه بدهکارم برای تحریک احساساتتان ولی برای نوشتن مطلب قبلی دلیلی وجود داشت. مشکل اینجا بود که آشنایی من و خوانندگان وبلاگم عمدتا از ورای این صفر و یک هایی است که یادداشت های آنها در وبلاگهایشان و بازخوردهایشان در وبلاگ من را تشکیل می دهند. وقتی که مطلبی می نوشتم و بازخوردها را می خواندم در مورد شخصی که آن را نوشته هیچ تصوری نداشتم البته بجز دوستانی که از نزدیک می شناسم. این بود که طبق اقتضای شغلی آزمایشگر بودن، تصمیم گرفتم با نوشتن مطلبی که می دانستم سر و صدا راه می اندازد و حتی ممکن است بعضی را ناراحت و عصبانی کند این آزمایش را انجام دهم. و البته همان طور که نوشته بودم حتی انتظار بد و بیراه هم داشتم.

در مورد هلگا باید بگویم که پاراگراف اول در موردش صدق می کند و دلایل ذکر شده خیر. برای دلیل اول که اصلا وقت ندارد. در مورد دلیل دوم، در حال حاضر دانشجویان آزمایشگاه عبارت اند از سه پسر و یک دختر. این نسبت هیچوقت ثابت نبوده و بالا و پایین شدنش هم از دید جنسیتی هیچ وقت معنادار نبوده است. مورد سوم می تواند تا اندازه ای درست باشد چون هلگا شش هفته مرخصی سالانه اش را به جای اینکه مثل ما در طول سال استفاده کند برای فصل تعطیلی مدارس ذخیره می کند که البته حداقل به نظر من نکته منفی به شمار نمی رود. در مورد دلیل چهارم خوشبختانه این خصوصیت را مدت هاست کمتر دیده ام. و بالاخره در مورد دلیل پنجم راستش فکر نمی کنم حتی اگر تصمیم به باردار شدن مجدد داشته باشد در این سن و سال شانس زیادی داشته باشد والبته خطرش بیشتر از شانسش است.

و اما آزمایش به نظر من موفقیت آمیز بود. قصد انتشار نتایج را ندارم، با اجازه همگی بازخوردهای یادداشت قبل را هم به "نظر خصوصی" تبدیل کردم. می دانم که احتمال دارد قبل از نوشتن نظر خودتان نظر بقیه را خوانده باشید ولی نمی خواستم حالا که کل قضیه را می دانید بتوانید دوباره نظر دیگران را بخوانید. چون پروانه نوشته است که بهتر بود برای چنین روزی یک کپی از نظرش نگه می داشت، می توانم برای هر کسی در صورت لزوم نظر خودش را به صورت خصوصی بفرستم.

در پایان باز هم عذرخواهی می کنم که شما را ندانسته در این آزمایش بی رحمانه وارد کردم. نتیجه این آزمایش را هم نه برتر از شناختی می دانم که از روی نوشته هایتان تا حالا به دست آورده ام و نه مهم تر از آن. فقط مقداری داده اضافه است برای تکمیل شناخت. امیدوارم این دو یادداشت اخیر باعث لطمه خوردن به روابط مجازی مان نشود. سعی می کنم به زودی یادداشت بهتری بنویسم تا این بحث همین جا تمام شود.

با تشکر

وبلاگ صاحاب

لینک
۳۱ شهریور ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Women in science

هلگا، دانشمند مسوول پروژه من یا همان استاد راهنمایم، خانمی است چهل و اندی ساله، محققی باهوش و کاری و دارای قابلیت هایی که در کمتر کسی دیده ام. سه بچه همزاد دارد که سال ٩٩ به دنیا آمده اند. سال دو هزار هم به درجه پروفسوری رسیده است یعنی وقتی که بچه ها یک ساله بوده اند و در اوج مسوولیت مادری. در همه کارهایش تند و سریع عمل می کند. در فکر کردن، حرف زدن، عمل کردن، غذا خوردن و ... موقع راه رفتن من همیشه باید بدوم تا بتوانم همراهیش کنم و البته در سایر کارها هم همین طور. نفر دوم آزمایشگاه هم خانم دیگری است که نسخه جوان تر و البته کمی متفاوت از استادمان است. ولی به دلایلی من تصمیم گرفته ام از این به بعد در زمینه علمی فعالیت هایم را با خانم ها کاهش دهم.

١) اگر خانم ها انرژی را که صرف بحث های مربوط به "زنان در علم" می کنند در خود علم صرف می کردند، از چیزی که حالا هستند خیلی جلوتر بودند.

٢) خانم ها به دلیل اینکه بتوانند تعداد "زنان در علم" را بیشتر کنند و البته کسی را پیدا کنند که در مورد "زنان در علم" همپای صحبت شان شود بیشتر دوست دارند دانشجوهای دختر را انتخاب کنند. جالب است که دانشجوهای دختر بیشتر تمایل دارند که با استادان مرد کار کنند. دلیلش را از خودشان بپرسید.

٣) خانم ها علاوه بر زندگی علمی به نسبت بیشتری در مقایسه با آقایان در مورد زندگی شخصی احساس مسوولیت می کنند و البته نباید از حق گذشت که وظیفه مادری بسیار سنگین تر از وظیفه پدری است. بنابراین ممکن است در فصل تعطیلی مدارس چند هفته در آزمایشگاه دیده نشوند.

۴) خانم ها خیلی سریع بحث های علمی را شخصی تلقی می کنند، جبهه می گیرند و بویژه اگر طرف دیگر بحث مرد باشد سریع نتیجه می گیرند که طرف مقابل نمی تواند پیشرفت "زنان در علم" را ببیند.

۵) طبق قوانین طبیعی خانم ها باردار می شوند و برای مادر شدن چند ماه به مرخصی می روند و آن وقت علی می ماند و حوضش.

پ.ن. تجربیات بالا شخصی بوده و جنبه عمومی ندارند. در ضمن تا سه روز نیستم که در برابر بد و بیراه هایتان واکنش نشان بدهم. 

لینک
٢٧ شهریور ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

کار من این است که کاریم نیست

گفتم این که نشد تعطیلات! از صبح می نشینم پای شبکه و به هر گوشه ای سر می زنم یک دفعه می بینم که شب شده. بلند شدم کوله پشتی را بستم و پریدم توی اتوبوس و رفتم تا سر تپه وسط جنگل. بین درخت ها قدم زدم و به صدای باد که برگ ها را جابحا می کرد و به صدای پای خودم که برگ های خشکیده را لگد می کردم گوش دادم تا رسیدم به جایی که محوطه باز و بدون درختی بود. دراز کشیدم زیر آفتاب و گزیده دیوان شمس را باز کردم که آمد:

کار من این است که کاریم نیست

عاشقم، از عشق تو عاریم نیست 

دو ساعتی که گذشت و به اندازه کافی صدای جیرجیرک ها و رد هواپیماها را در آسمان دنبال کردم و آفتاب حسابی پوستم را سوزاند و بدنم پر از سبزه و حشرات گوناگون شد، بلند شدم و دوباره به جنگل برگشتم. بعد هم رفتم در کلیسا به دعا کردن مردم گوش دادم و نقاشی ها و مجسمه ها را نگاه کردم. شب که شد برگشتم، دیدم بچه ها از تمام وسایل ارتباطی مثل تلفن خانه و همراه و ایمیل استفاده کرده اند که خبرم کنند برویم مینی گلف و البته بی نتیجه. این است که می گویم هیچ چیز کامل نیست.  

لینک
۱٩ شهریور ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

تاریک خانه

در تاریک خانه نشسته ام و منتظرم فیلم ها ظاهر شوند. اتاق ساکت و تاریک است و فقط به کمک  نور کم سوی لامپ قرمز کوچکی اطراف را می بینم. تاریک خانه اگر خلوت باشد یکی از جاهای مورد علاقه من در دنیاست. بوی محلول ظهور و محلول ثبت فضا را پر کرده است. با خودم فکر می کنم که دیروز روز خوبی بود. باغ گیاه شناسی، موسیقی جاز، غذای خوب و گپی دوست داشتنی. دو تا از دوستان نه چندان نزدیک ولی خیلی خوب را احتمالا برای آخرین بار دیدم. یکی می رود اتریش، یکی می رود آمریکا. دنیا این قدر بزرگ هست که احتمال بدهم دیگر هیچ وقت نخواهم دیدشان. کار ظهور و ثبت فیلم ها که تمام می شود چراغ را روشن می کنم. می بینم که یکی از فیلم ها در نور کم سوی لامپ قرمز از زیر دستم در رفته و فراموش کرده ام ظاهرش کنم. حالا نور خورده و سوخته! بعضی وقت ها آدم خیلی چیزها را حتی در موقعیت های دوست داشتنی نمی بیند. با خودم فکر می کنم آیا دیروز روز خوبی بود؟  

لینک
۱٧ شهریور ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

دلخوشی ها کم نیست!

پیش نوشت: این مطلب در پاسخ دعوت وبلاگ داروگ نوشته شده است. این را هم همزمان بشنوید:

یک شنبه ها همیشه کسل کننده است، بخصوص اگر هوا ابری هم باشد. روز خوبی برای از خانه بیرون زدن نیست. همه فروشگاه ها و مغازه ها تعطیل است و در خیابان پرنده هم پر نمی زند. آنهایی هم که بیرون می روند خودشان را می تپانند در کافه ای، موزه ای، جایی. ولی یکشنبه ها روز کافه رفتن من نیست.  کافه نشینی های من محدود می شود به چهارشنبه ها در باشگاه دانشجویان خارجی، دوشنبه های اول هر ماه، گاهی در کافه کتاب فروشی "هوگن دوبل" که یک شنبه ها تعطیل است و گهگاهی آخر شب ها. موزه ها را هم همه دیده ام، حالا باید منتظر بمانم ببینم کی نمایشگاه جالبی در یکی از موزه ها برپا می شود.

بعد از صبحانه  در حالی که به والس شماره دو شوستاکوویچ گوش می دهم در مورد یادداشتی که می خواهم بنویسم فکر می کنم ولی چیزی به ذهنم نمی رسد. آوای موسیقی حواسم را پرت می کند. این آهنگ در ذهنم به فیلم چشمان کاملا بسته کوبریک گره خورده. فیلم خوبی بود. یادم می آید که چند روز پیش جایی خواندم که " کریس نولان" در مورد فیلم های مورد علاقه اش گفته بود که هر چیزی را که کوبریک ساخته باشد دوست دارد. همیشه همین طور است، بحث که به سینما می رسد کنترل ذهنم از دستم خارج می شود. یاد آخرین فیلم نولان می افتم که تازه دیده ام. با چند نفر از دوستان رفته بودیم. در سینما قبل از اینکه فیلم شروع بشود بغل دستیم پیشنهاد کرد که هفته بعد برای دیدن یک نمایش کمدی آلمانی برویم. گفتم به  کمدی علاقه ای ندارم ولی در برنامه فصل جدید تئاتر شهر اپرای "فلوت جادویی" موتزارت را دیده ام. پیشنهاد کردم که برویم آن را ببینیم که قبول کرد. کجا بودم؟ آها! می خواستم حواسم را جمع کنم و چیزی بنویسم. کاغذهای روی میز را جمع و جور می کنم که چشمم به دعوت نامه نمایشگاه کتاب فرانکفورت می خورد که انتشارات "شیکر Shaker" فرستاده. چه اسم عجیبی برای یک انتشاراتی! می خوانم. نوشته که بزرگترین نمایشگاه کتاب دنیا است که نیمه اکتبر برگزار می شود و دعوت کرده که به غرفه شان سری بزنیم. اصلا این نامه چرا برای من آمده؟ کی فرستاده؟ امضای زیر نامه "دکتر خالد شاکر" است. آها! پس شیکر نبود، شاکر بود. به هر حال می شود یک آخر هفته به فرانکفورت رفت و برگشت. قیمت بلیت برای دو نفر را چک می کنم. نه، بد نیست، اگر همین امروز رزرو کنم با تخفیف 50 درصدی می شود 56 یورو، با این قطارهای سریع السیر. شاید بروم، ولی قبل از آن باید یک پوستر برای کنفرانسی که اواخر سپتامبر برگرار می شود آماده کنم. اگر بتوانم جایزه بخش پوستر را ببرم خیلی خوب می شود. راستی من آمدم اینجا نشستم که یک چیزی بنویسم. همه پنجره های روی صفحه کامپیوتر را می بندم تا حواسم جمع شود. این عکس روی دسکتاپ را کجا گرفته بودم؟ باغ گیاهشناسی بود انگار. چند وقتی است که فتوبلاگم را به روز نکرده ام. همین رزباد را هم به روز نگه دارم خیلی هنر کرده ام. در مورد چه می خواستم بنویسم؟ دلخوشی ها! سهراب یک شعری داشت در این مورد:

مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می خواهی؟   

من از او پرسیدم دل خوش سیری چند؟

...

لینک
۱۳ شهریور ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

This city deserves a better class of criminals 3

جوکر فیلم شهسوار تاریکی، The dark knight آخرین ساخته اکران شده کریستوفر نولان، مجرم متفاوتی است. شهری که فرشته نگهبانی همچون بتمن دارد که نقاب به چهره می زند و از روی بام ها می پرد* به مجرمی مثل جوکر هم نیاز دارد. مجرمی که ارزشی برای پول قائل نیست و انگیزه های روانی عجیب و غریب هم ندارد. او فقط می خواهد چهره دوم مردم شهر را به خودشان نشان بدهد. دشمنی اش با بتمن هم به این خاطر است که بتمن به عنوان یک چهره خوب مطلق شناخته شده است، حال برای موازنه، وجود یک چهره بد مطلق لازم است که جوکر خودش این نقش را به عهده می گیرد. طیف بین این دو چهره خوب و بد مردم شهر اند که "دو چهره" Two face نماینده آنهاست، آنها همگی دو چهره خوب و بد دارند و گاهی به این طرف متمایل می شوند و گاهی به آن طرف. با اینکه بتمن پس از مرگ "دو چهره" دستور می دهد که فقط روی خوب او را به مردم نشان دهند ولی حقیقت این است که جوکر در حد قابل قبولی به اهداف خود رسیده است. جوکر قدرت بدنی و امکانات بتمن را ندارد، مانند ابلیسی است که می داند قدرت رویارویی با خدا را ندارد ولی عصیان می کند. در خود فیلم نیز نقش جوکر بسیار پررنگ تر از بتمن است، جوکر به رغم نقش منفی اش، دوست داشتنی تر است، جوکر متعلق به رسته بهتری از تبهکاران است، جوکر نمایاننده چهره بدی ها است ولی جوکر خوب است.

* از آخرین دیالوگ بین بتمن و ستوان گوردون در فیلم Batman begins

لینک
٦ شهریور ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

This city deserves a better class of criminals 2

یوستین گوردر نویسنده نروژی که آثارش بنا به اقتضای شغلی یک معلم فلسفه بیشتر حاوی اشارات فلسفی صریح یا گاهی نه چندان روشن است، اثری دارد به نام "راز فال ورق" که نویسنده در قالب آن، به دو مسأله آفرینش و اختیار انسان می پردازد. این داستان، حکایت یک دسته ورق بازی است که از خیال ملوان تنهایی در یک جزیره به واقعیت راه پیدا می کنند. هر ورق شخصیت خاص خودش را پیدا می کند و در این میان مرموزترین و البته جالب توجه ترین شخصیت، جوکر است. جوکر که خود نیز آفریده ذهن ملوان است در برابر این آفرینش محسور نمی شود بلکه به دنبال چراهایی است که بالاخره باعث نابود شدن این دنیای خیالی می شود حتی اگر بهای این کار نابودی خودش باشد. 

خارج از این داستان، جوکر ویژگی های خاصی در بین ورق ها دارد که او را از بقیه متمایز می کند. جوکر متعلق به هیچ خالی نیست. به علاوه بر خلاف سایر ورق ها هیچ مرتبه ای هم ندارد. با وجود این در صورت لزوم می تواند جانشین هر یک از ورق ها شود و از عهده نقش جدید خود به خوبی بر آید. در بازی هایی هم که به طور مستقل وارد می شود معمولا بالاترین مرتبه را دارد.

جوکر در میان ورق ها (انسان ها) شخصیت بی نظیری است، شخصیتی متفاوت، تنها و مثل هیچ کس. شخصیتی با توانایی های بالا که از عهده هر کاری خوب بر می آید. Joker نه clown است و نه freak.  جوکر فقط جوکر است و وقتی تصمیم بگیرد مجرم باشد با بقیه مجرم ها فرق خواهد داشت. 

لینک
٤ شهریور ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

This city deserves a better class of criminals 1

جوکر خوب است.

لینک
۳ شهریور ۱۳۸٧ - احمد فاضلی