East of Eden

بعد از ظهر جمعه را دوست دارم. شروعی است برای دو روز تعطیلی. مدتی است از زمان و کارها عقب افتاده ام. صبح ها که می روم سر کار هنوز آفتاب در نیامده، وقتی هم بر می گردم دیگر تاریک شده. پوست سبزه من حالا دیگر از آفتاب ندیدن روشن تر شده است. تازه قرار است تا انقلاب زمستانی، روزها از این کوتاه تر هم بشوند. بعد از ظهر این جمعه خیلی خسته بودم. همین طور که برای رفع خستگی لم داده بودم فکر می کردم که چه بهتر بود اگر به جای این همه کار، این روزها مثل بعضی ها می رفتم سواحل شمال آفریقا، همین مصر یا تونس، کنار ساحل روی شنها دراز می کشیدم و آفتاب می گرفتم. بعد در خیالم خسته می شدم از آفتاب گرفتن و می رفتم دامنه جنوبی آلپ که تا چند وقت دیگر پوشیده از برف می شود برای اسکی. بعد از مدتی اسکی کردن هر روز هم دلم را می زد و آن وقت نمی دانم شاید می رفتم جنگل های استوایی، بعدش هم احتمالا قطب شمال یا نمی دانم کجا... در خیالم آخرش احتمالا از بیکاری یا احساس دیگری که حالا اصلا نمی شناسمش خسته می شدم برمی گشتم سر جای خودم.

کوفتگی بدنی که کمی رفع شد و با خودم فکر کردم که دوست داشتن بعد از ظهر جمعه برای این است که دو روز بعدش تعطیلی دارم که خستگی کار از تنم بیرون برود. اگر همه روزها شنبه و یک شنبه بود که بعد از ظهر جمعه معنی نداشت. و اینکه زندگی همینی است که هست، کیفیتش را می شود موقتی بهتر کرد ولی ماهیتش را نمی شود تغییر داد. زندگی ات را بکن این قدر غر نزن!

لینک
٢٥ آبان ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Oscar Wilde

- "دیروز سه ساعت منتظر شدم تا بالاخره موفق شدم ملاقاتش کنم. وقتی وارد شدم، اولین چیزی که گفتم این بود که آدمی در سن من دیگر آن قدرها وقت ندارد که سه ساعت را فقط در انتظار سپری کند."

یک سالی می شود که می شناسمش. خانم مسنی است که با شوهر و سگش زندگی می کند. بچه هایش این دور و بر نیستند. مدتی است که همدیگر را تو صدا می زنیم. گفتم: "دوریس، دلت می خواهد دوباره جوان می شدی؟" منتظر جواب نشدم چون سوال را برای گرفتن جواب نپرسیده بودم. ادامه دادم: "یادت می آید که در جوانی اشتباهی مرتکب شده باشی؟"

گفت که خوب البته چندتایی بوده اند که چندان کوچک نبوده و در خاطرش مانده اند.

گفتم: "اگر می خواهی احساس جوانی کنی همان ها را تکرار کن.

چیزی نگفت. بعد از مدتی لبخندی زد. برایش گفتم که این ایده از من نیست و در کتابی خوانده ام و باز هم حرف زدیم و نان و پنیر خوردیم تا دیروقت. 

لینک
٢٠ آبان ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

This is the life

امروز سه شنبه بود. روز مهمی بود برای سیاست داخلی و خارجی. روز مهمی بود برای مسعود که می خواست به سفر برود. روز مهمی بود برای نینا که نمی دانم چند سال پیش در چنین روزی به دنیا آمده بود. روز مهمی بود برای من، شاید برای تو.... حالا تمام شده، جزیی از گذشته شده. خوب که فکر می کنم با دیروز، سه شنبه قبل یا حتی چهارم نوامبر سال پیش هیچ فرقی ندارد. شاید برای آمدنش خیلی انتظار کشیدیم، شاید دوست داشتیم هیچوقت نمی آمد. ولی مثل همه روزهای دیگر آمد و رفت. برای من روزها با هم فرقی ندارند، مخصوصا وقتی متعلق به گذشته باشند. منتظر فردا نیستم، دیروز هم که بخواهم نخواهم از دستم پر کشیده و رفته است. زندگی همین است همه روزهایش هم، هم ارزند.

"و تو زیر لب آوازی می خوانی و می اندیشی که زندگی همین است"*

* قسمتی از آهنگ زندگی همین است، امی مک دونالد 

لینک
۱٤ آبان ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

باز می بارد آرام

برف می بارد. دست های نامریی باد دانه های درشت برف را به این سو و آن سو می کشانند و با آنها بازی می کنند. زمین با اشتهای زیادی همه دانه های برف را می بلعد بدون اینکه اثری از سفیدی آنها گوشه لب هایش بماند. زیر بارش برف راه می روم و زیر لب آهنگی زمزمه می کنم.

- موهایت پر از برف شده.

دستم را روی موهایم می کشم. دستم خیس می شود ولی برف توی دستم نمی آید.

لینک
۱٠ آبان ۱۳۸٧ - احمد فاضلی