Hallelujah

بالاخره خبر دادند که اجازه دارم از اینجا بروم. نمی دانم به خاطر کریسمس بود یا عید قربان و غدیر. شاید هم دلیل دیگری داشت که من نمی دانم. رفتم پیش مسوول پذیرش هتل و صورت حساب خواستم. اول فقط نگاهم کرد، بعد مثل کسی که بغض در گلویش بترکد، یک دفعه از قهقهه ترکید. این آخرین چیزی است که از آنجا یادم می آید. وقتی به خودم آمدم توی قطار بودم و کتاب A Christmas carol چارلز دیکنز توی دستم بود. شبح کریسمس گذشته و حال و آینده رفته بودند و اسکروج بعد از دیدن آن کابوس، صبح روز بعد را دوباره می بیند. با پای برهنه و لباس خواب به خیابان می دود و خوشحالی اش را فریاد می کند. صدای کر خواندن چند نفر در کوپه بغلی من را از کتاب بیرون می کشد. کتاب را می بندم و می روم و هم صدایشان می شوم. ها...له لویا.

لینک
۳٠ آذر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

The hum

تمام بدنم می لرزد. این زمزمه ها تمامی ندارد، انگشتم را فرو می کنم توی گوش ها ولی انگار این صداها را از داخل سرم می شنوم. می نویسم شاید کمی آرام تر شوم. صدای آن پیرمرد است که همیشه سوره عصر را می خواند. همیشه پشت دیوار اتاق بی پنجره من روی زمین می نشیند، به دیوار تکیه می دهد، زانوهایش را جمع می کند توی شکمش و دستهایش را حلقه می کند دور زانوها. بعد سرش را می گذارد روی زانوها و همین طور زمزمه می کند. کثیف و ژولیده است و بوی تعفن می دهد. رفته بودم که بگویم آرام تر زمزمه کند تا لااقل در اتاق من شنیده نشود که حلقه توی دستش توجهم را جلب کرد. شبیه مال من نبود، اصلا خود خود حلقه من بود. خوب نگاه کردم. یکی از نگین هایش هم افتاده بود. خوب یادم می آید آن نگین کی افتاده بود. آن اوایل کمی گشاد بود. یک روز در خیابان از دستم افتاد و قل خورد و رفت زیر یک ماشین که کنار خیابان پارک شده بود و از طرف دیگر ماشین بیرون آمد. خوش شانس بودم که زیر ماشین نماند و اگر نه باید سینه خیز می رفتم زیر ماشین دنبالش. همان روز دادم تنگش کردند. یک تکه از وسطش برداشته بودند و لبه ها را به هم رسانده بودند. پول آن تکه برداشته شده را که ندادند هیچ، یک چیزی هم برای کارمزد گرفتند.

نمی دانستم این لعنتی حلقه من را کی از دستم کش رفته بود که متوجه نشدم. من که نمی خوابم که موقع خواب از دستم کش رفته باشد. منتظر شدم تا شاید خوابش ببرد تا من هم دوباره از دستش کش بروم. هر چه صبر کردم زمزمه اش قطع نشد. یادم آمد که او هم هیچ وقت نمی خوابد. چاره ای نبود. دل به دریا زدم و رفتم جلو و خواستم بی سر و صدا حلقه را از دستش در بیاورم که یک دفعه سرش را از روی زانو بلند کرد. اولین بار بود که صورتش را می دیدم. وحشت زده یک قدم به عقب پریدم.چشم نداشت. به جای چشم هایش دو حفره بزرگ به اندازه یک پیاله قرار داشت که ته هر کدام یک آینه بود. حلقه را ول کردم و وحشت زده برگشتم توی اتاق. صدای زمزمه ها حالا بیشتر شده است.

لینک
۱٦ آذر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Welcome to the hotel California

به خیلی چیزها در مورد اینجا پی بردم. بیشتر آنها را از بروشور هتل که از میز پذیرش گرفتم فهمیدم. از وقتی این چیزها را فهمیدم تصمیم گرفته ام با کسی حرف نزنم. البته دیروز وسوسه شدم و کنجکاوی باعث شد با یک نفر چند کلمه حرف بزنم. می گویم دیروز، ولی مطمئن نیستم دیروز بوده باشد. حساب زمان از دستم در رفته. خورشید اینجا هیچوقت غروب نمی کند تا بتوانم زمان را بسنجم. گرسنه هم نمی شوم تا حداقل از روی وعده های غذایی بفهمم چقدر زمان گذشته. اولش می ترسیدم اگر اینجا غذا بخورم مسموم شوم. نگران بودم که اگر گرسنه شدم چه باید بکنم. بعد فهمیدم نگرانیم بی دلیل بوده. فقط تشنه می شوم چون هوا خیلی گرم است. حاضرم برای یک لیوان آب خنک حتی آدم بکشم. یک بار که تشنگی داشت حسابی فشار می آورد رفتم طرف میز پذیرش و خواستم به هر قیمتی شده برایم آب تهیه کنند. مسوول پذیرش همان طور که داشت چیزی می نوشت گفت که از نهم شهریور ٨۵ اینجا آب نداریم. نهم شهریور؟ این تاریخ به نظرم آشنا بود. انگار تولد خواهرم بود. تشنگی ام یادم رفت و فقط می خواستم بدانم چرا از نهم شهریور. هر چه پرسیدم دیگر جواب نداد. به نظر غرق نوشتن می آمد. نگاه کردم ببینم چه می نویسد. هیچ کاغذی زیر دستش نبود. ولی خودکار توی دستش یک خودکار تبلیغاتی بود. رویش نوشته بود: چهاردهمین کنفرانس سراسری زیست شناسی ایران، دانشگاه تربیت مدرس، ٩ شهریور ٨۵. قبل از اینکه تصمیم جدی برای کشتنش بگیرم آن بروشور کذایی را داد که سرگرم شوم. گفت این طوری تشنگی را فراموش می کنی ولی دروغ می گفت.

آها! داشتم از دیروز می گفتم، اگر دیروز بوده باشد. دیدم یک نفر کتابی می خواند. نمایشنامه "پشت درهای بسته" سارتر بود. اولین بار بود که اینجا کتاب می دیدم. رفتم و خواستم که کتاب را ببینم. همه برگ هایش سفید بود. گفتم این که سفید است چی اش را می خوانی؟ خیلی جدی گفت: نمی خوانم، می نویسم.

مردک دیوانه! اصلا حقش است که اینجا باشد. کاش یک کتاب واقعی پیدا می کردم. هر چی. اگر پیدا نکنم شاید خودم یکی بنویسم و بعد بخوانمش.

لینک
۱٢ آذر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Between Quadalquivir and old Seville

نمی دانم می توانم این یادداشت را منتشر کنم یا نه؟ حتی مطمئن نیستم که بشود به شبکه وصل شد. تازه رسیده ام. هنوز جای مشخصی ندارم. به نظر من هوا اینجا فوق العاده گرم است. آنهایی که مدت بیشتری اینجا بوده اند می گویند که از وقتی یادشان می آید همین قدر گرم بوده است. از وقتی که تشریفات آمدنم به اینجا تمام شده با خیلی ها صحبت کرده ام. البته باید بگویم که معمولا صحبت ها اینجا دوستانه نیست. جالب است که اکثرشان معتقدند که خیلی زود مرده اند و فرصت کافی نداشته اند. چند نفری هم گفتند که خیلی دیر نوبت شان شده. به هر حال در مورد هیچکس انصاف را رعایت نکرده اند. منتظر یادداشت بعدی نباشید، اینجا جایی نیست که بشود در موردش چیزی نوشت.

لینک
٩ آذر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

Heldenbuch von Iran

هنوز نمی دانم حین بازدید از یک کتابخانه قرن نوزدهمی، وقتی کسی دستم را می کشد تا ترجمه آلمانی دوجلدی شاهنامه را که در سال ١٨٢٠ چاپ شده نشانم دهد، احساسی که تجربه می کنم حس وطن دوستی است یا نوستالژی. فرقی هم شاید نداشته باشد.

لینک
٥ آذر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی

       

سکوت

خارجی  اوایل شب، ایستگاه اتوبوس

هوا تاریک و برفی است. یک اتوبوس درون شهری در ایستگاه می ایستد.

داخلی، اتوبوس

با اینکه چند صندلی خالی است، دو سه نفری سرپا ایستاده اند. یکی از آنها مرد مسنی است با موهای جوگندمی. دختری حدود ده ساله روی یک صندلی نشسته و سگ کوچکی هم همراهش است. جوانی که تازه سوار شده از کیفش یک کتاب جیبی بیرون می کشد و گوشه ای می ایستد.

دختر از روی صندلی بلند می شود و سگش را کنار می کشد، با اشاره ابرو صندلی خالی را به مرد مسن نشان می دهد. مرد سرش را به علامت نفی تکان می دهد. دختر بر می گردد و روی صندلی می نشیند. 

پ.ن. یک یادداشت اتوبوسی دیگر هم سه سال پیش نوشته بودم.

لینک
٢ آذر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی