رنگ ها

امروز یکی از دوستان لینکی برایم فرستاده بود که قسمتی از کارتون های دوران کودکی مان را نشان می داد. راستش از دیدن رنگ در تصاویر تعجب کردم. نمی دانم گذشت زمان رنگ خاطرات را از ذهنم پاک کرده یا کودکی من در زمان تلویزیون های سیاه و سفید گذشته است.

پ.ن. شما هم دوست داشتید، ببینید.

لینک
۳٠ فروردین ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

زاویه

رفته بودم قصر کوچکی را در حومه شهری ببینم. دور ساختمان چرخیدم و چند عکس گرفتم. عکس ها بد نشده بودند ولی دنبال زاویه بهتری می گشتم. بالاخره چیزی را که دلم می خواست پیدا نکردم و از تپه ای که ساختمان روی آن قرار داشت پایین آمدم تا به سمت شهر برگردم. کمی که پایین رفتم یک دفعه چیزی به خاطرم رسید، برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. همان چیزی بود که می خواستم.

بعضی وقت ها لازم است از محیطی که در آن هستی دور شوی یا پشت سرت را نگاه کنی تا چیزهایی را که دور و برت اتفاق می افتند بهتر درک کنی.

پ.ن. عکس ها را ببینید، شاید با انتخاب زاویه یا نتیجه گیری من موافق نباشید.

لینک
٢٤ فروردین ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

مثلا ١۴٠٠

چند سال که گذشت یک روز که در خانه تنها هستم و تلویزیون و رادیو و اینها که مزاحم نباشند، فنجان قهوه را می گذارم روی میز و فرو می روم توی مبل و تا وقتی که قهوه به اندازه ای سرد شود که دهان را نسوزاند به آن روز فکر می کنم که آن موقع مدت ها است از آن گذشته. روزهای اول بهار بود و هوا کم کمک گرم می شد. یکی از اولین روزهایی که خورشید بالاخره تمام آسمان را از ابرها پس گرفته بود بعد از نهار با بچه های آزمایشگاه رفته بودیم روی پشت بام ساختمان محل کارمان، همان جا که همیشه قرق سیگاری ها بود ولی آن موقع از خوش شانسی ما آن دور و برها نبودند. صندلی ها را گذاشته بودیم رو به خورشید و نشسته بودیم و با چشم های نیم بسته از زور آفتاب بستنی های چوبی را که زیر آفتاب وا می رفتند لیس می زدیم.

بعد لبخندی می زنم و  فنجان قهوه را که مدت هاست یخ کرده بر می دارم و می روم یکی تازه بریزم.

لینک
۱٥ فروردین ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

La chevalerie

تا چند روز پیش به عمرم شهسوار ندیده بودم. به نظرم شهسوار ها همیشه سوار بر اسب سفیدی بودند و زره فلزی و کلاهخود داشتند و احیانا درفشی هم در دست. آدم هایی عضلانی و خوش چهره که حتی می توانستند ملکه ها را هم اغوا کنند.

به هر حال چند روز پیش تمام این خیالات نقش بر آب شد. شهسواری که من دیدم پیرمردی بود که یک عینک جای کلاهخود را روی صورتش گرفته بود. لقب شهسواری را هم نه برای مهارتش در جنگیدن و کشتن انسان ها بلکه برای پیدا کردن درمان جدیدی برای یک بیماری و نجات جان انسان ها از ملکه انگلستان گرفته بود. البته رفتار مبادی آدابش، اشرافی بودنش را در همان لحظه اول فاش می کرد.

مثل اینکه کسی وقت نهار از او پرسیده بود که جناب شهسوار چه کنیم تا به جایی برسیم که شما امروز هستید. این بود که سخنرانیش را با یک توصیه عمومی تمام کرد. "از کاری که می کنید لذت ببرید، اگر نمی برید خوب دنبال کار دیگری بروید."

پ.ن. بیچاره زبانی که وقتی می خواهند معنی یک کلمه اش را توضیح دهند باید از زبان دیگری کمک بگیرند. در ویکیپدیای فارسی نوشته است که شهسوار به معنی شوالیه است! 

لینک
۱٢ فروردین ۱۳۸۸ - احمد فاضلی