Memory Flashbacks 4

همان روز دوم بود. منتظر "کارن" بودم. روی نیمکت کنار خیابان "دُم اشتراسه" نشستم. چند قدم آن طرف تر چشمم افتاد به آبنمای کوچک ستاره ای شکلی با سه مجسمه در اطرافش که آرام آرام آب توی حوض می ریختند. به خیابان سنگفرش نگاه کردم، ماشینی نبود، فقط هر چند دقیقه یک تراموا تلق و تلق کنان رد می شد و برای رهگذرهایی که بی خیال روی سنگفرش این طرف و آن طرف می رفتند زنگ می زد. کبوتری کنار پایم روی زمین را نوک می زد و اصلا نمی ترسید. آن طرف حوض یک گل فروشی بود که گل هایش را تا وسط پیاده رو روی زمین پهن کرده بود و روبرویش آن طرف خیابان یک فروشگاه زنجیره ای که بالای ویترنش یک ردیف کامل گلدان گذاشته بود پر از اطلسی های سفید و بنفش. گاهی ناقوس کلیسا چند ضربه می زد، به جز آن فقط صدای آبی شنیده می شد که توی حوض می ریخت و صدای پاشنه کفش هایی که بی عجله روی سنگفرش فرود می آمدند. به خودم گفتم پسر، اینجا اروپاست!

لینک
٢٩ دی ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

برف روی برف می بارد

دنیای کوچک کودکی ما چهار نفر بیشتر جمعیت نداشت. بابا و مامان و شیوا و من. بشقاب هایمان همه ملامین بود. ملامین های سفید با عکس چهار تا خانه که با جاده باریکی که یک پل سنگی هم داشت به هم وصل می شدند. ما که نمی دانستیم چه بر سر خانه مان در آبادان آمده بود خانه های توی بشقاب را بین خودمان تقصیم کرده بودیم. اولین خانه را شیوا برداشته بود، خانه قرمز کوچکی با سقف شیروانی. دوتا خانه قرمز و خاکستری وسط را که بزرگ تر بودند و چند طبقه با اتاق های زیاد، به مامان و بابا بخشیده بودیم. دورترین خانه که دیوارهایش زرد بود و دوتا درخت کاج کنارش بود به من رسیده بود. بعدها بشقاب ها چینی شدند و آرکوپال و دنیای کوچک ما که توی یک بشقاب جا می شد با خودمان قد کشید ولی باز هم همان دورترین خانه کنار کاج ها به من رسید.

لینک
٢٠ دی ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

Disconnect for a while, face a book

دیوارهای مغازه را از کف تا سقف قفسه های کتاب پوشانده است. سقف مغازه هم بلند است و برای رسیدن به طبقه های بالایی یک نردبان تعبیه کرده اند که زیرش چرخ دارد. هر بار که از جلو مغازه رد می شوم از پشت شیشه پیرمرد کتابفروش را می بینم که با موهای جوگندمی پشت میزش نشسته و یک لپ تاپ جلویش روشن است. آرنج دست چپش را روی میز گذاشته و سرش را به کف دست تکیه داده و دود از سیگاری که بین انگشتانش است و یادش می رود بهش پک بزند آرام بالا می رود. با دست راستش هم موش لپ تاپ را محکم گرفته که فرار نکند.

لینک
۱٠ دی ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

ای که گفتی بدهم...

انار و آجیل و شیرینی شب یلدا را که خوردیم کم کم همه رفتند که بخوابند. من مانده بودم و دو تا خواهرها که بعد از سه سال که همدیگر را دیده بودیم در آن اتاقی که پنجره هایش رو به "توپقاپی" باز می شد، حرف برای گفتن زیاد داشتیم. شروع کرده بودیم از بچگی هایمان حرف زدن، از سال های جنگ و در به دری و زندگی در دهات از ترس موشک باران شهرها. من که همیشه فکر می کردم زندگی آرام و بدون ماجرایی داشته ایم حالا که از پشت همه این سال ها به عقب نگاه می کردم یکباره دیدم که اتفاقات آن سال ها برای پر کردن یکی دو کتاب کفایت می کند و چقدر پدر و مادر ما در آن سال ها کوشیده بودند که ما بچه ها از همه خطراتی که دور و بر ما بود بی خبر و آسوده بمانیم و تا سال ها نفهمیم در آن روزگار چه بر ما گذشته. بعد، از بازی ها و سرگرمی های آن موقع یاد کردیم که کامپیوتر و اینترنت نداشتیم و تلویزیون دو تا شبکه بیشتر نداشت ولی کتاب بود و شعر بود و حافظ پوسیده پدربزرگ که از رویش شعر حفظ می کردیم و وقت هایی که برق قطع می شد و آن وقت ها زیاد هم اتفاق می افتاد مشاعره می کردیم. این بود که به یاد بچگی مان شروع کردیم به مشاعره. یکی دو ساعتی گذشته بود و هنوز کسی جا نزده بود ولی ذخیره شعر های توی حافظه مان داشت ته می کشید. نوبت من بود که "الف بدهم" و داشتم سعی می کردم بیتی پیدا کنم که با "ای که..." شروع شود. احساس کردم چیزی یادم آمد و شروع کردم به خواندن:

ای که گفتی بدهم کامت و جانت بستانم

ترسم آخر ندهی کامم و جانم بستانی

و لبخندی از سر رضایت زدم که توانسته بودم نوبتم را رد کنم که دیدم دارند چپ چپ نگاهم می کنند و بعد پقی زدند زیر خنده. حالا از آن طرف دنیا ایمیل می زند و  عنوانش را می گذارد "ای که گفتی بدهم...".

پ.ن.١ حتما می دانید که اصل شعر چیز دیگری است و من نادانسته فریب حافظه ضعیفم را خورده بودم. به هر حال از نظر عروض شعر بدی نیست:

گفتی بدهم کامت و جانت بستانم

تر سم ندهی کامم و جانم بستانی

پ.ن.٢ این هم شب و روز آن شهر قشنگ که اگر خواستید ببینید.

لینک
۸ دی ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

A story of a return

شب کریسمس است و همان طور که در سالن ترانزیت فرودگاه زوریخ منتظر پرواز بعدی هستم کتابی می خوانم و به صدای به هم خوردن فنجان و بشقاب ها در کافه سالن گوش می دهم. یک نفر پشت پیانو آهنگ Yesterday بیتلز را می نوازد و پشت سرش As time goes by   فیلم کازابلانکا را. سرم را از توی کتاب بالا می آورم و به آویزهای رنگی و چراغ های آویخته از سقف نگاه می کنم. یاد حرف رضیه می افتم که گفته بود چرا آرامشی که اینجا هست، آنجا نیست؟ دو دوتا چارتایی می کنم و می گویم فعلا که اینجاییم بین این آدم هایی که توی کافه قهوه شان را سر می کشند و تند و تند شکلات سوییسی می خرند و بر می گردم توی کتاب. چند صفحه دیگر می خوانم تا می رسم به این جمله:

"من ایرانی ام، دلم برای مملکتم می سوزد. اما ببین چه وضعی شده که آدم راضی می شود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش دهند."*

کتاب را می بندم، یک ساعت دیگر مانده تا پرواز ولی دیگر کتاب خواندن نمی چسبد. کتاب را می گذارم توی کوله پشتی و دوربین را بر می دارم.

*سمفونی مردگان، عباس معروفی، تهران، انتشارات ققنوس، ص ٩٧

لینک
٥ دی ۱۳۸۸ - احمد فاضلی