بوی عیدی

از ناهار که بر می گشتم پروانه ای با بال های زرد از جلوم رد شد و نگاهم را دنبال خودش کشید توی چمن های کنار راه. لابلای چمن ها گل های زرد و سفید وحشی روییده. همسایه ها توی باغچه هایشان مشغول کاشتن گل شده اند. تقویم فارسی هم که نداشته باشی، حس و حال عید هم که نداشته باشی، آمدن بهار را نمی توانی نادیده بگیری. 

پ.ن. سفره هفت سین با هفت سین سنتی برقرار است. نوروز همگی خجسته باد.

لینک
٢۸ اسفند ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

آقای اسکورسیزی، از شما انتظار نمی رود فیلم خوب بسازید.

آقای اسکورسیزی، وقتی شنیدم در فیلم جدیدتان "شاتر آیلند" دنیای ذهنی بیماران روانی را دستمایه قرار داده اید هیجان زده شدم. می دانم که شما استاد کاویدن دنیای درون شخصیت ها هستید. اوج این استادی را در "آخرین وسوسه مسیح" نشان دادید. ولی واقعا از شما توقع ساختن یک فیلم خوب را نداشتم، انتظار من دیدن یک شاهکار بود که برآورده نشد.

جایی خواندم که اسکورسیزی بعد از سال ها ساختن فیلم های خوب، با ساختن "شاتر آیلند" به دوران طلایی "راننده تاکسی" برگشته است. ولی این فقط تبلیغی است برای یک فیلم خوب دیگر. راستش دیشب که فیلم را روی پرده می دیدم در یک ساعت و نیم اول فیلم باور کرده بودم که با یک شاهکار روبرو هستم. در اولین نما، وقتی که کشتی از مه بیرون آمد و متوجه شدم که حقیقت فیلم باید مثل کشتی که آرام از دل مه بیرون می آید، ذره ذره رو شود توی صندلی راست نشستم که یعنی عجب فیلمی قرار است ببینم. بعد که دیدم کارگردان بزرگ صحنه های روی عرشه کشتی را به جای اینکه واقعا روی عرشه یک کشتی فیلم برداری کند داخل استودیو فیلم برداری کرده و بعد تصاویر را مونتاژ کرده پیش خودم گفتم که بودجه این فیلم حتما این قدری بوده که بشود این صحنه را بیرون استودیو فیلم برداری کرد و حتما کاسه ای زیر نیم کاسه این صحنه است (که اخر فیلم هم دلیلش معلوم می شود) و از لذت تماشای فیلم دست هایم را به هم مالیدم. بازیگرهای تراز اول هم که از همه نسل های بازیگران خوب از ماکس فون سیدو گرفته تا دی کاپریو و روفالو انتخاب شده بودند و همه در کارشان استادند. دی کاپریو تیک های عصبی را خیلی خوب بازی می کرد که البته تجربه اش را از "هوانورد" دارد. مدت ها بود که فیلمی این قدر من را درگیر نکرده بود. کار از آنجایی خراب شد که روانشناس ها سعی کردند اصل ماجرا را برای بیمارشان تعریف کنند یا در واقع کلیدهای معمای داستان را به تماشاگر بدهند. اشکال کار اینجا بود که این وسط تماشاگر را حسابی روشن کردند، به همین هم بسنده نکردند و باز هم ادامه دادند تا طرف حسابی خرفهم شود. خوب آقای عزیز آن که باید خرفهم شود گوشش از مال ما درازتر است. چرا ما را این قدر پرت فرض کردید؟ یعنی دیدن صحنه ها در ذهن بیمار کافی نبود که قبلا باید یک نفر برایمان توضیح می داد یا اینکه قبلش توضیح دادند چه قرار است ببینیم که اگر دل دیدنش را نداریم از سینما بزنیم بیرون. دی کاپریو هم در مهم ترین صحنه فیلم یعنی جایی که با جسد بچه های غرق شده در دریاچه روبرو می شود در بازیگری کم می آورد. شاید هم مشکل در این است که من این صحنه را با صحنه گریه کردن ال پاچینو  بعد از تیر خوردن دخترش در "پدرخوانده٣" مقایسه می کنم. آن گریه بی صدایی که هر چند بار هم که ببینم باز هم اشکم را در می آورد. خوب هنوز ندیده ام کسی مثل ال پاچینو گریه کند و ناخودآگاه گریه های همه بازیگرها را با آن مقایسه می کنم.

راستش اگر خط آخر دیالوگ فیلم نبود، اصلا این فیلم را خیلی خوب هم طبقه بندی نمی کردم. خوب این خلاقیت کارگردان یا نویسنده فیلم نامه است که با یک جمله آخر فیلم نظر من تماشاگر را درباره فیلم تغییر می دهد. به هر حال فیلمی که این قدر اشتیاق دیدنش را داشتم انتظارم را برآورده نکرد. فیلم بعدی که منتظرش هستم "Inception" کریس نولان خواهد بود.       

لینک
٢٥ اسفند ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

تلفن

روی تخت دراز کشیده ام. انگشت هایم را زیر سرم در هم قفل کرده ام و به سقف زل زده ام. امروز تازه یک خط موبایل گرفته ام و با ایمیل شماره ام را به چند نفری داده ام و حالا منتظرم ببینم کسی زنگ می زند یا نه. بالاخره گوشی ام برای اولین بار در آلمان زنگ می خورد. شماره ایران افتاده است. گوشی را که می گذارد چند دقیقه بعد دوباره زنگ می خورد. بعد نفر سوم و بعدش چهارمی. همان شب پنج نفر زنگ می زنند. از ایران، آلمان، کانادا و آمریکا. فکر می کنم که آدم وقتی دوست داشته باشد، آن طرف دنیا هم که باشد خیالش راحت است که کسانی به یادش هستند. بعد می تواند راحت بخوابد.

آنهایی که مدتی خارج از ایران زندگی کرده اند خوب می دانند که آن روزهای اول آدم چقدر احتیاج دارد که صدای آشنایی را بشنود، پیامی بگیرد، بفهمد که آنهایی که تا چند وقت پیش کنارشان بوده حالا چه می کنند، به او فکر می کنند و هنوز نرفته، فراموشش نکرده اند. امروز شنیدم که یکی دیگر از دوستان هم از ایران خارج شده. امیدوارم زودتر در زندگی جدیدش جا بیفتد. 

لینک
۱٥ اسفند ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

Memory flashbacks 5

بی نام ها و نشانه ها 3

در کتابفروشی "هوگن دوبل" شواینفورت بودم. روی یکی از کاناپه های قرمز نشسته بودم. کتاب "مردی در تاریکی" پل آستر دستم بود، چند صفحه اش را خوانده بودم ولی هنوز تصمیم نگرفته بودم که می خرمش یا نه. یک نفر با سر و صدا روی کاناپه ها بالا و پایین می پرید و حواسم را پرت می کرد. سرم را از توی کتاب بلند نمی کردم ولی مجبور می شدم یک جمله را چند بار بخوانم. یک دفعه پشتکی زد و روی کاناپه بغلی فرود آمد. سرش را به طرف من چرخاند و گفت "های". نگاهش کردم. دخترکی بود ده دوازده ساله، خپله، با موهای قرمز و صورت پر از کک و مک. گوشه های لبش تا کناره گوش ها بالا رفته  و صورتش را پر از خنده کرده بود. من هم خندیدم و گفتم "هالوشن".

لینک
۸ اسفند ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

بی نام ها و نشانه ها ٢

دختری که توی قطار در ردیف کناری روبرویم نشسته بود. کتابی توی دستش بود که موقع خواندنش گرهی در پیشانیش می افتاد، مثل اینکه اخم کرده باشد. ولی هر چند دقیقه بلند بلند می زد زیر خنده. بعد چند جمله ای را که باعث خنده اش شده بود برای بغل دستی اش می خواند و بعد دوباره اخم هایش توی هم می رفت.

لینک
۳ اسفند ۱۳۸۸ - احمد فاضلی