دست ها

زن می تواند با دستانش چنان حالتی را بیان کند و احساسی را نشان دهد که دستان مرد در برابرش بیشتر شبیه توده ای از چوب است که با چسب به هم چسبانده باشند. دستان مرد به درد دست دادن می خورد، به درد زدن، شلیک کردن و امضا کردن. دست دادن، زدن، شلیک کردن، امضا کردن چک های غیر قابل برگشت، دست مرد به درد همین کارها می خورد و البته به درد کار کردن. دستان زن ولی فقط به همین بسنده کرده اند که دست باشند. مثل وقتی که کره را روی نان می مالند یا طره ای از مو را که روی پیشانی افتاده کنار می زنند. هیچ خداشناسی به این فکر نیفتاده که دستان زنان را در اناجیل ستایش کند. دستان ورونیکا، مریم مجدلیه، مریم و مارتا، همه این دستانی که محبت شان را نثار مسیح کردند. در مقابل فقط به ستایش قوانین و اصول پرداخته اند. مسیح در به اصطلاح زندگی شخصیش بیشتر با زنان سر و کار داشته، خوب البته او به مردان هم نیاز داشته چرا که آنها با قدرت رابطه داشته اند، توانایی سر و سامان داشتن امور و از این جور مزخرفات را داشته اند . مسیح به مردان نیاز داشته همان طور که وقتی کسی می خواهد اسباب کشی کند به کارگر نیاز دارد.* 

*Ansichten eines Clowns, Heinrich Böll

لینک
٢۱ تیر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

از لا به لای نامه های رسیده

"سلام، خوبی؟ الآن اهوازم، خوابگاه [کس دیگری].هنوز نیامده دلم برای [فضای] تهران تنگ شده و بدجور احساس غربت دارم. بخصوص که بعد از آن همه اتفاق و چیزهایی که دیده ام و این خبر آخر تایید شورای نگهبان، آمده ام توی اتاقی که روی یخچالش عکس کسی را زده اند که به نظر ما [...]. اتاقی که جمعا توی گوشی هایشان یک مشت اس ام اس دروغی هست و روی زبانشان کلمه دکتر! با افتخار می آید و وقت حرف زدن با همان تحقیر معروفشان می گویند "پس فلانی از طرفدارای چیزه! اسمش هم یادم رفته!" خلاصه که دلم گرفته. هنوز نگاه ندا، جیغ بچه های دانشگاه اصفهان، اتاق سوخته بچه های [دانشگاه] تهران، توی ذهنم است. هنوز تصویر حمله با باتوم و گاز و فرارهای هر روزمان [یادم نرفته است]. هنوز وقتی کسی را در خیابان با لباس نظامی می بینم وحشت می کنم. هنوز .... هنوز برای خیلی ها جایی دورتر از نوک دماغشان نیست.

نمی دانم الآن احساس غربت کدام مان بیشتر است، تو در کشوری دیگر، با آدم های دیگر و زبان دیگر یا من در کشور خودم و در میان آدم هایی که مثل هم حرف می زنیم و در خانه با خانواده خودم؟

شب بخیر"

لینک
۱٢ تیر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

در نفی خشونت

"تاریک ترین لحظه زندگی من زمانی بود که جایی در محاصره دشمن گیر کرده بودیم. و چند سرباز از ما محافظت می کردند. از لحاظ روحی تسلیم شده بودم . این حقیقت را پذیرفته بودم که به زودی با شلیک گلوله ای کشته خواهم شد. ولی آن تاریک ترین لحظه زندگی من نبود. چند دقیقه بعد من هم اسلحه به دست گرفته بودم و و با سربازان به سمت دشمن حمله می کردیم. در یک آن به این حقیقت فکر کردم که تا چند لحظه دیگر با انسان هایی روبرو خواهم شد که نمی شناسمشان و البته اینکه قصد دارم آنها را بکشم تا خودم زنده بمانم. در چنین لحظاتی انسان بخشی از وجودش را از دست می دهد و خوب می داند که آن بخش دیگر هرگز برنخواهد گشت."

نقل به مضمون از مصاحبه ای با گرگوری دیوید رابرتز، نویسنده کتاب شانترام. بخش حقایقی درباره نویسنده را ببینید.

پس از تحریر: خوب احتمالا هنوز خوانندگان این وبلاگ یادشان می آید که چند یادداشت قبل، از علاقه ام به کریس دبرگ نوشته بودم. این هم یک دلیل دیگر!

لینک
٤ تیر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی