شبانه

جنس مرغوب، گران است و کمیاب. موسیقی خوب هم همین طور است، مثل شراب کهنه است، گذر سالیان مشخص می کند که یک قطعه موسیقی چقدر می تواند ماندگار باشد. آنهایی که در تاریخ ماندگار شده اند شنونده را از پس همه این سال ها روی بال خود نشانده و با خود می برند، بویژه اگر نوازنده ای چیره دست آن را بی واسطه به شنونده هدیه دهد.

موسیقی ضبط شده شبح یک واقعیت است و وقتی از این دستگاه های مینیاتوری جدید مستقیما وارد گوش شود سایه ای است از آن شبح. شخصا ترجیح می دهم موسیقی را به قول معروف زنده تجربه کنم (موسیقی زنده در برابر موسیقی مرده! و چه با مسما است)، اجازه دهم صدای لغزیدن موی دم اسب روی سیم ها مستم کند و محو رقص انگشتان نوازنده روی کلیدهای سیاه و سفید شوم. دوست دارم این حس را تجربه کنم که این چکشی را که همین لحظه روی سیم ها ضربه می زند، کسی ضبط و زندانی نمی کند. مثل لحضه های زندگی است، وقتی گذشت دیگر رفته و تکرار شدنی نیست. چنین موسیقی می تواند آینه لحظه ها باشد.

لینک
٢٧ امرداد ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

دلتنگی های روز تعطیل

صبح که از اتوبوس پیاده می شدم نزدیک بود پایم را بگذارم روی کبوتر مرده ای که کنار پیاده رو افتاده بود. حالا هر وقت که نگاهم به عکس مرغ دریایی روی دسکتاپ می افتد یادش می افتم. برای کبوتر مرده که کاری نمی شود کرد، شاید عکس دسکتاپ را عوض کنم.

لینک
٢٥ امرداد ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

ادامه ماجرا

چند سال قبل که بچه ها مدرسه می رفتند، اورزولا برای فرار از روزمرگی زندگی پنج ترم زبان فارسی خوانده ولی زبان مورد علاقه اش اسپانیایی است. اصلا عاشق هر چیزی است که به اسپانیا مربوط باشد. آن شب یک جور املت اسپانیایی درست کرده بود و سالامی و شراب اسپانیایی هم کنارش گذاشته بود. سر شام مهری شیطنت کرد و گفت که خبر داریم که نمایش آن شب را نیمه کاره ول کرده و از سالن بیرون آمده. کمی جا خورد، معلوم بود که نباید حرفش را می زدیم. خواستم موضوع را عوض کنم ولی دیر شده بود. قبل از شروع به حرف زدن،لبخندی زد. انگار خودش را برای اعتراف بزرگی آماده می کرد. "راستش پرده اول پر بود از رنج، پر از دعواهای خانوادگی، این نویسنده های رئال روسی، همین چخوف و گورکی و بقیه، اصلا همه شان همین طوری می نویسند. در مورد خانواده ای بود که پدرشان بچه ها را کتک می زد، دختر خانواده می خواست خودکشی کند، همه اش جر و بحث و بگو مگو، پرده دوم هم همین طور بود، هیچ چیز عوض نشد. اصلا ولش کن نمی خواهم دوباره یادم بیاید". باز خواستم موضوع را عوض کنم. بی هدف دور برم را نگاه کردم تا چیزی برای شروع یک بحث تازه گیر بیاورم. نگاهم افتاد به قاب عکس های کوچک و بزرگ خانوادگی که همه جای اتاق را پر کرده بودند. چیز مبهمی توی ذهنم این طرف و آن طرف می رفت. عکس ها، عکس ها، یک چیز غیر عادی توی عکس ها بود. یک دفعه همه چیز دستگیرم شد. برگشتم به طرف اورزولا. سرش پایین بود و نگاهش بین لیوانی که در دست چپش و چنگالی که در دست راستش داشت بی حرکت مانده بود. برای هر برگشتی خیلی دیر شده بود و اورزولا خیال داشت ادامه بدهد. "می دانید وقتی همچین داستانی را چندین سال زندگی کرده باشی، برایت سخت است که روی صندلی راحت لم بدهی و دوباره تماشایش کنی. توی سالن زندگی خودم را داشتم مثل دور تند یک فیلم تماشا می کردم. کتک خوردن خودم و بچه ها، حتی یک بار می خواست من را بکشد، تا حدودی هم موفق شد." به اینجا که رسید ساکت شد. مهری در آمد که "فکر می کردم شوهرت مرده. اصلا خودت این طور گفته بودی." نگاهش را از روی میز جمع و جور کرد ولی همین که دوباره شروع به صحبت کرد نگاهش این بار روی شمعی که طرف دیگر میز در حال سوختن بود متوقف شد. "حالا چند سال است که مرده، ولی قبلش از هم جدا شده بودیم. اولش به قرص های مسکن وابسته شده بود، بعد مثلا آنها را کنار گذاشت، این بار رفت سراغ الکل، تا آخر عمرش هم دست بر نداشت. سال های پلیس و دادگاه و برو و بیا. همین بریگیته که اتفاقا آن شب هم در سالن تئاتر بود خیلی کمکم کرد. بعد از سال ها که همه چیز تمام شده یک شب هوس می کنی بروی تئاتر و آن وقت از شانس تو این نمایش مسخره. جالب این جا بود که بازیگر ها هم خیلی خوب و واقعی بازی می کردند." این جمله آخر را که می گوید لبخندش بر می گردد و این طور تمام می کند که "حالا نگفتید شماها از کی شنیدید؟"

توی راه برگشت به این فکر می کردم که چرا آن چند دفعه قبلی که به آن خانه رفته بودم هیچ وقت متوجه نشده بودم که بین آن همه آدم توی عکس های روی دیوار جای یک نفر خالی است.

پ.ن. بخش آخر عکس ها: چشمان نظاره گر

لینک
۱٤ امرداد ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

ماجرای آن شب بارانی

اصل ماجرا که سال ها پیش اتفاق افتاده است، دقیقا نمی دانم چند سال،من فقط بعدها چیزهایی در موردش شنیدم. ولی چیزی که می خواهم تعریف کنم از شب شنبه شروع شد. 

به جشن که رسیدیم مراسم هنوز شروع نشده بود و لورا که من و مهری را دعوت کرده بود و قرار بود آن روز مدرک لیسانسش را بگیرد جلو در ایستاده بود. ده دقیقه ای دیر رسیده بودیم. راستش دنبال آدرس می گشتیم، رگبار تابستانی هم از خجالت این چند وقت که نباریده بود در آمده بود و ما چتر همراهمان نداشتیم و موها و لباس هایمان نیمه خیس بود. جشن خوب و ساده برگذار شد. شام را از بیرون سفارش داده بودند و دسر را همان بچه هایی که قرار بود مدرکشان را بگیرند و هفت-هشت نفری می شدند تهیه کرده بودند. من که از غذا خوشم آمده بود ولی لورا که معمولا همه غذایش تشکیل می شد از خیار و هویج خام و ماست کم چربی، از اینکه غذاها همه گوشتی بوده اند کمی دلخور بود ولی طبیعتا از دسر خوشش آمده بود.

حدود ساعت ده مهمان ها کم کم خداحافظی می کردند. ما هم راه افتادیم. بیرون باز رگبار گرفته بود. تراموا دیر می آمد و تصمیم گرفتیم تا ایستگاه اتوبوس پیاده برویم. ده دقیقه ای راه بود و آسمان مثل یک سقف سوراخ، مدام چکه می کرد. جلوی در تئاتر شهر که رسیدیم نمایش تازه تمام شده بود و تماشاگرها با لباس های شیک و بیشتر، جفت- جفت از ساختمان بیرون می آمدند. از پشت در شیشه ای توی جمعیت چشمم به "بریگیته" و شوهرش افتاد که می خواستند بیرون بیایند. از بیرون در را برایشان باز کردم و نگه داشتم. برگشت که تشکری کند و تازه ما را دید. سلام و احوال پرسی کردیم و من کنجکاوی کردم که چه نمایشی دیده بودند. "خرده بورژواها"ی ماکسیم گورکی را. گفت که "اورزولا" هم با آنها بوده ولی بین پرده دوم و سوم گفته است که از نمایش خوشش نمی آید و به خانه رفته بود. از داستان و اجرا پرسیدم که هر دوشان کلی تعریف کردند و من مانده بودم که چرا اورزولا خوشش نیامده.

چهارشنبه بعدش اورزولا برای شام دعوتمان کرده بود. (ادامه دارد)

پ.ن. بخش دوم عکس ها: لوسرن

پ.ن.٢ بخش سوم عکس ها: زوریخ

لینک
۱۱ امرداد ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

Der Rahmen

با اینکه شنیده ام این روزها سرعت شبکه از همیشه پایین تر است ولی تصمیم گرفته ام که بیست عکس را در چهار بخش روی فتوبلاگ "قاب" قرار دهم. سه بخش نخست هر کدام به یکی از شهرهای سوییس اختصاص دارند و بخش چهارم چند عکس مورد علاقه خودم را شامل می شود. البته به دلیل اینکه هر روز فقط می توانم یک پست بگذارم، کامل شدن مجموعه چهار روز طول خواهد کشید. آنها که می توانند ببینند برای بقیه هم تعریف کنند.

بخش اول: برن

لینک
۱٠ امرداد ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

Eye of the beholder

آلبرت اینشتین کتابی دارد به نام "جهانی که من می بینم". در خانه اینشتین در شهر برن، جایی که روی نظریه نسبیتش کار کرده بود، پنجره اتاق نشیمن را که رو به خیابان بود باز کردم و سعی کردم که جهان را آن گونه که او دیده بود ببینم. غافل از اینکه در این نمایش نقش اصلی را تماشاگر ایفا می کند.

پ.ن.: شما هم ببینید. عکس سوم.

لینک
٦ امرداد ۱۳۸۸ - احمد فاضلی