آفت عشق

افسانه های خراسان می گویند که "طرقه" پرنده کوچکی بود که آرزوی رسیدن به خورشید را داشت. اما وصال آسان نبود و طرقه گرمای سوزان محبوب را نمی توانست تاب بیاورد. طرقه این را می دانست ولی هر روز که خورشید را می دید که از افق بالا می آید اشتیاقش بیشتر می شد و شب های فراق را تا صبح بیدار می ماند تا دوباره محبوبش را ببیند که آرام و خرامان از افق بالا می آید. هر دری را زد و پرس و جو کرد تا راهی پیدا کند. دست آخر شنید که تنها راه برای طی این مسیر این است که هزار اسم خداوند را از بر کند و آنها را در مسیر بگوید تا از گرمای سوزان در امان بماند. طرقه تصمیمش را گرفته بود، نام ها را از بر کرد و یک روز صبح بسم الله اش را گفت و راه افتاد. یکی یکی نام ها را بر زبان می آورد و بالاتر می پرید، هر چه بیشتر می رفت حرارات بیشتری را احساس می کرد و نمی دانست که از بیشتر شدن اشتیاقش است یا از حرارت وجود معشوق ولی می دانست که تا وقتی که نام ها بر زبان می آورد در امان است. طوقه می رفت و می رفت و اسم ها را یکی یکی می گفت، دلش آرام و قرار نداشت و می خواست تندتر بپرد. حالا دیگر خیلی نزدیک شده بود هیچ چیزی به جز نور محبوب نمی دید. خورشید تمام اطرافش را پر کرده بود، دیگر کاری جز پر زدن از دستش بر نمی آمد، پر زدن و ذکر گفتن، پر زدن و ذکر گفتن. طرقه از خود بی خود شده بود، چند قدم بیشتر نمانده بود و فقط یک اسم، ولی طرقه دیگر چیزی یادش نمی آمد. اسم آخر را فراموش کرده بود طرقه؛ و...سوخت، آن هم در دو قدمی وصال محبوب.

قطعه "طرقه" از آلبوم "شب، سکوت، کویر" شجریان را می گذارم از اول بخواند و پیش خودم فکر می کنم که مطمئنا طرقه آن نام آخر را می دانست فقط نمی خواست که به زبانش بیاورد.

پ.ن. رضیه عزیز، طرقه درست است، می دانستم ولی موقع نوشتن اشتباهی طوقه نوشته بودم. ممنون که تذکر دادی.

لینک
٢۸ شهریور ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

Das Leben der Anderen 2

دختر زیبایی که در اتوبوس نشسته بود و سعی می کرد اشکهایش را پشت عینک آفتابی اش پنهان کند، امروز عینک به چشم نداشت. به خاطر هوای ابری بود یا شاید دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت.

لینک
٢۳ شهریور ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

دَه

به ترتیب: ایران، آلمان، لوکزامبورگ، اتریش، ایتالیا، چک، سوئد، سوئیس، بلژیک و هلند.

لینک
۱۸ شهریور ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

جمعه

ابرهای توی آسمان را به پیرمرد نشان می دهم و می گویم پاییز شده. به برگ های زرد روی درخت اشاره می کند و تایید می کند.

لینک
۱۳ شهریور ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

 enallelah

میل باکسم را که باز کردم یک میل از تهران داشتم که عنوانش کلمه عجیبی بود که نتوانستم بخوانم، بازش که کردم فقط یک آگهی ضمیمه اش بود.

سال ٨٢ بود و ما دانشجویان تازه وارد مرکز تحقیقان بیوشیمی و بیوفیزیک دانشگاه تهران. ترم اول کارشناسی ارشد برای هیچ کدام از دانشجویان رشته بیوفیزیک آسان نبود. من بیشترین مشکل را با درس بیوفیزیک مولکولی داشتم که دکتر سربلوکی درس می داد. آدم شوخی بود. درسش سنگین بود ولی بحث هایی را که سر کلاس می کردیم دوست داشتم. یک روز همان اوایل ترم با لباس سیاه آمده بود سر کلاس، ساکت یک گوشه کلاس کوچکی که ده دانشجو بیشتر هم نداشت نشست. هیچ کس چیزی نگفت تا بالاخره به حرف آمد که "دنیای عجیبی است، آقای عبدالمالکی هم رفت و آب از آب تکان نخورد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده همه می آیند سر کلاس و می روند و به زندگی شان می رسند." آقای عبدالمالکی آشپز مرکز بود که قبل از ورود ما به مرکز بیمار شده بود و ما ندیده بودیمش تا روز قبل از این ماجرا که فوت شده بود. دکتر سربلوکی بیشتر وقت کلاس آن روز را فقط از آشپز مرحوم صحبت کرد.

دکتر سربلوکی جالب ترین استاد مرکز بود. با یک دوچرخه برقی سر کار می آمد، تا جایی که می توانست در خیابان های تهران پا می زد و وقتی که دیگر از پس اش برنمی آمد از باتری شارژی دوچرخه اش کمک می گرفت. از سنگینی درسش که شکایت می کردیم از خاطرات دوره تحصیلش در دانشگاه تهران دهه چهل می گفت که آن موقع ها دستگاه فتوکپی هنوز نبوده و در کتابخانه از روی کتاب ها رونویسی می کرده اند. گاهی هم از دوران کارش در انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا و ناسا می گفت. اولین کتابی که برای ترم معرفی کرد، کتای "حیات چیست؟"* شرودینگر بود که هنوز هم از کتاب های مورد علاقه ام است. امکان نداشت که توی راهروها یا رستوران مرکز ببینیمش و جمله ای برای شوخی و خنده در چنته نداشته باشد. اگر در کل دوران تحصیلم در ایران یک دانشمند دیده باشم، دکتر سربلوکی بوده است.

میلی که امروز باز کردم عنوانش "انا لله" بود و آگهی ترحیم دکتر محمد نبی سربلوکی.

* حیات چیست؟، اروین شرودینگر، ترجمه: دکتر محمد نبی سربلوکی، نشر مرکز، ١٣٨٠

لینک
۱۱ شهریور ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

یکی داستان است پر آب چشم

به آخر این یادداشت که برسید شاید بگویید که این عشق نیست و بی وفایی است و خیانت به بنیان مقدس خانواده است یا هر اسم دیگری که روی آن می گذارید. من برایش اسم نمی گذارم و از نظر اخلاقی هم به موضوع نگاه نمی کنم. آن طور که من قضیه را می بینم کار همان گماشته ونوس است که با تیر و کمانش این ور  و آن ور می پرد و چشم بسته تیرش را رها می کند. حالا اینکه این تیر تصادفی به قلب بخت برگشته ای می نشیند یا بعضی شرایط اجتماعی و جغرافیایی این هدف گیری را تسهیل می کند موضوعی است که قضاوتش را به عهده خودتان می گذارم.

این ماجرا، ماجرای نادری نیست. صریح بگویم که خیلی از آدم ها وقتی از یک فضای بسته وارد محیط بازتری می شوند عقده هایشان سر باز می کند که خود این می تواند به عکس العمل های غیر منتظره ای منجر شود. مثلا سال اول دانشگاه چند نفر با اولین برخورد جدی با جنس مکمل (جنس مکمل به کار می برم به جای جنس مخالف که مخالفتی بین دو جنس نمی بینم) عاشق می شوند؟ چند نفر به سیگار و چیزهایی از این قبیل روی می آورند و کلا چند نفر تصمیم می گیرند که می خواهند عادت های زندگی شان را تغییر بدهند و بیشتر از زندگی شان لذت ببرند؟ حالا شرایط کسی را در نظر بگیرید که که از یک کشور سنتی وارد کشوری با فضای اجتماعی بازتر می شود. شخصا از این موارد این قدر دیده ام که می توانم در موردش کتاب بنویسم شاید هم بعدها نوشتم ولی این یکی برای خودم هم عجیب بود.

دختری همکارمان است که موهای بلوند و چشمان آبی دارد. این توصیف را از این جهت نیاوردم که بگویم زیباست. راستش اگر بخواهم فهرستی از دخترهای زیبایی که تا حالا دیده ام تهیه کنم در پنجاه تای اول هم جا نمی گیرد، فقط می خواستم بگویم که قیافه اش از قیافه های اروپای غربی است و اینکه با قیافه های مردم کشور ما و کشورهای همسایه و منطقه متفاوت است. همکار مذکری هم داریم که سنش از همه ما چند سالی بیشتر است، تمام عمرش را در کشور محل تولدش، جایی دوروبر کشور ما گذرانده تا یکی دو سال پیش که به گروه ما آمده. سال اول را مدام با خودش کلنجار می رفت که می خواهد آن وری بماند یا این وری شود. چند وقتی است که در ظاهر این وری شده. چند هفته پیش برای اولین بار شنیدم که جایی شکوه کرده که ازدواج سنتی که داشته حالا دست و پایش را بسته و تولد دختری که حالا سه-چهار ساله است همه چیز را پیچیده تر کرده، که ناراحت است که همیشه باید به همسرش خبر بدهد که کجا می رود و با کی می رود و تا کی می ماند و البته وقتی الکل می خورد همسرش در اتاق دیگری می خوابد. شنیدن این آخری از زبان یکی از دخترهای آزمایشگاه چیزی بیشتر از عجیب بود.

در این سفر آخر ایتالیا با خانواده اش آمده بود ولی معمولا تنها می دیدیمش. پریروز دختر بلوند همکارمان را آشفته دیدم. قضیه از این قرار است که انگار آفتاب داغ فلورانس و شراب ایتالیایی کار خودش را کرده و پسرک با جراتی که از شراب گرفته بعد از اینکه مثل این اواخر از زیبایی دخترک تعریف کرده و گلایه کرده از ازدواج زود هنگام، شاخه رزی پیشکش کرده و پیشنهاد داده که با دخترک برای تعطیلات به کشور زادگاهش بروند و البته تاکید کرده که خانواده اش در آن سفر نخواهند بود.

شنیده ام که یک بار بین و خواب و بیداری همسرش را به اسم این همکار ما صدا زده که این دیگر اوج ماجراست. چند روزی است که ماهایی که از ماجرا خبر داریم بین خودمان می خندیم چون می دانیم که بین این دو نفر هیچ اتفاقی نخواهد افتاد ولی باز هم می دانیم که تیری را که به قلب نشسته، اگر بخواهی بیرون بکشی جای زخمش هیچ وقت خوب نخواهد شد. باید کمکش کرد و هلش داد تا از طرف دیگر بیرون رود. این جوری شاید زخمش زودتر بهبود پیدا می کند.  

لینک
۱٠ شهریور ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

صید لاغر

شرح این پریشانی را که می خواهم برایتان بگویم گوش کنید. عاشقی بد دردی است. البته لازم نیست این را من برایتان بگویم، می دانم که می دانید ولی بگذارید یادآوری کرده باشم.

ایتالیا کشور رمانتیکی است، طبیعت زیبا، هوای گرم، بناهای تاریخی، هنر فاخر، مردمان خوش چهره و خوش مشرب و شراب سرخ. در ایتالیا آدم راحت عاشق می شود یا راحت عشقش را ابراز می کند. دیروز گالری اوفیتزی در فلورانس بودم. اول صبح قبل از باز شدن گالری رفتم ولی با وجود این، یک ساعتی در صف معطل شدم. آنجا پر است از تابلو و مجسمه های طراز اول دنیای رنسانس، از داوینچی و بوتیچلی و لیپی و میکل آنژ و بقیه. این قدر هنر برای دیدن هست که دود از کله آدم بلند می شود ولی از بین همه این ها تابلو "تولد ونوس" کار "بوتیچلی" یقه من را بدجوری گرفته بود. تابلو حکایت تولد خدای عشق از دل دریاست که بعد از تولد در صدفی قرار گرفته و "زفیر" خدای باد در حالی که زن دیگری را در آغوش گرفته سعی می کند با دمیدن، ونوس را به ساحلی برساند که در آنجا زنی با ردایی آماده ایستاده تا بدن عریان ونوس را بپوشاند. الهه عشق محجوب تابلو بازدید کننده ها را به طرف خودش می خواند و گرفتارشان می کند. من که متوجه نشدم چه مدت گذشت و من روبروی تابلو مانده و به ونوس خیره شده بودم و نمی تونستم از سالن بوتیچلی بیرون بیایم. همین حالا هم می دانم که دیر یا زود یک کپی این تابلو از دیوار خانه یا محل کارم آویخته خواهد شد. البته در این حلقه کمند من که صید لاغرم. چهره و اندام ونوس بوتیچلی هیچ نقصی ندارد. از آن زیبایی های کلاسیک و افسانه ای دارد که فقط توی نقاشی هاست. ولی به پای راست زن در آغوش خدای دمنده که نگاه می کنم-البته اگر بتوانم چشم از ونوس بردارم- می بینم که کار استاد نقاش نیست. فقط یک حدس می توانم بزنم که چرا نقاشی به چیره دستی بوتیچلی این طور بی ظرافت قلم زده و آن هم این که خود نقاش هم در دام زیبایی آفریده اش افتاده و دل از کف داده و دیگر ندانسته چه می کشد.

آن قلب های سرخ تیر خورده خون چکان دوران نوجوانی مان را که یادتان هست و حتما می دانید که ونوس گماشته های چشم بسته ای دارد که تیر و کمان به دست در آسمان پرواز می کنند و تیرهای خود را بی هوا به سمت من و شما رها می کنند تا کی یکی از این تیرها بر حسب قضا به دل بخت برگشته ای بنشیند و گرفتارش کند. حالا گوش کنید تا حکایت یکی از این قلب های تیر خورده را برایتان بگویم.

٢٢ آگوست ٢٠٠٩، اتاق ١٠١ هتل ارینا، فلورانس

لینک
٦ شهریور ۱۳۸۸ - احمد فاضلی