وقتی که آدم را این ور دنیا می چاپند

ده سوال از دانشجویانی که کشور خود را ترک کرده اند تا دنیا را تجربه کنند. یکی از آنها حالا در وورتزبورگ است و دیگری در ونکوور.

احمد فاضلی بیست و هشت سال سن دارد و ایرانی است. سال ٢٠٠٧ وارد وورتزبورگ شده و ترم ششم دکترای علوم زیستی را می گذراند.

- هوای اینجا به نظرت چطور است؟

+ هوا که بد نیست ولی آن اوایل که آمده بودم طولانی بودن روزهای تابستان و زود تاریک شدن هوا در زمستان کمی اذیت می کرد.

- اولین چیزی که باید در وورتزبورگ یاد می گرفتی چه بود؟

+ این که چطور باید در شهرداری مراحل اداری ثبت نام و ساکن شدن را پشت سر بگذارم.

- دلت بیشتر از همه برای چه چیزی (نه چه کسی) تنگ می شود؟

+ آفتاب و یک تابستان گرم.

- وقتی دوباره به ایران برگردی دلت برای چه چیز اینجا تنگ می شود؟

+ این که بتوانم توی خیابان با مردم آلمانی حرف بزنم (می خندد). خوب البته شوخی کردم، ولی جدا بیشتر از همه دلم برای دوچرخه سواری در کنار رودخانه ماین تنگ خواهد شد.

- دانشگاه تهران چه چیزهایی را می تواند از دانشگاه وورتزبورگ یاد بگیرد؟

+ در دانشگاه وورتزبورگ دانشجویان این امکان را دارند که با دانشجویانی از دیگر کشورها و فرهنگ ها آشنا شوند. ولی در مقایسه با اینجا، دانشگاه تهران چندان چند ملیتی نیست. فکر می کنم که وجود دانشجویان و استادانی از دیگر کشورها می تواند در بالا بردن سطح علمی دانشگاه تهران موثر باشد.   

 - دانشگاه وورتزبورگ چه چیزهایی را می تواند از دانشگاه تهران الگو بردارد؟

+ تحصیل در دانشگاه تهران برای کسانی که بتوانند وارد آن شوند مجانی است. به همین دلیل دانشجو می تواند بدون اینکه به شهریه فکر کند تمام هم و غم خود را صرف درس هایش کند. به علاوه قیمت غذاهای سلف سرویس دانشگاه هم بسیار ارزان تر از اینجا است، طوری که همه دانشجویان قادر به پرداختنش می باشند.

- چه کاری را آدم باید در وورتزبورگ حتما انجام بدهد؟

+ قصر وورتزبورگ را حتما باید ببیند، با دوچرخه توی شهر قدیمی این طرف وآن طرف برود و توی باغ های انگور روی تپه های اطراف شهر قدم بزند.

- چه کاری را آدم به هیچ وجه در وورتزبورگ نباید انجام دهد؟

+ هوم، شاید نباید از روی پل قدیمی خودش را توی رودخانه بیاندازد (می خندد).

- عجیب و غریب ترین چیزی که اینجا خورده ای چه بوده؟

+ اولین بار که "کلم ترش" خوردم.

- پیشنهادت برای دانشجویانی که می خواهند یک ترم به عنوان میهمان به وورتزبورگ بیایند چیست؟

+ برنامه اداره دانشجویان خارجی را در اینترنت ببینند و در آنها شرکت کنند.

نقل از ضمیمه Neun 7 روزنامه Mainpost بیستم اکتبر ٢٠٠٩

پ.ن. یادش بخیر آن استادمان که چند وقت پیش مرحوم شد، فعل "چاپیدن" را به جای چاپ کردن به کار می برد.

لینک
۳٠ مهر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

قسمتی از یک نامه

سال ٢٠٠٨ فیلمی ساخته بودند به نام "In Bruges". اگر ندیده ای، ببین. من ترجمه آلمانی اش را دیدم. اسمش را هم ترجمه کرده بودند و شده بود چیزی شبیه "آدم باید یک بار قبل از مردن بروژ را ببیند." یک جای فیلم کسی می گوید که وقتی بچه بوده با پدر و مادرش برای تعطیلات به بروژ رفته که شهری است در بلژیک. می گوید که این شهر برایش مثل رویا بوده، مثل یک افسانه پریان. و اینکه خاطره بروژ هیچ وقت از ذهنش پاک نشده و آرزو دارد که قبل از مردنش یک بار دیگر بروژ را ببیند.

من همین حس را در مورد کاشان دارم. حتما یادت هست آن تنها تابلویی را که از دیوار خانه مان در کرج آویزان کرده بودم. آن عکس را خودم اطراف یکی از قریه های کاشان گرفته بودم. همان عکس، البته کوچکترش را، حالا روی میز کارم دارم.

لینک
٢٦ مهر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

نحسی سیزده

امروز ١٣ اکتبر، یکی از دوستان تا همین نزدیکی ما آمد ولی من نتوانستم تا فرانکفورت برای دیدنش بروم. امیدوارم زیاد ناراحت نشده باشد.

لینک
٢۱ مهر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

باز هم اتوبوس

داخل اتوبوس که می شوم جا برای نشستن نیست، می ایستم آنجایی که معمولا دوچرخه ها و کالسکه بچه ها را می گذارند. دست هایم خالی است. احساس می کنم دست هایم ازم آویزانند. حوصله ام را سر می برند. فکر می کنم یعنی بقیه هم همین احساس را در مورد دست هایشان دارند؟ شاید هم دست های من زیادی درازند. می گذارم شان توی جیبم، خیابان های شهر اما سراشیب و پر پیچ و خم اند، باید دست هایم را به یک جایی بند کنم. از توی جیب ها درشان می آورم، دست راست را می گیرم به یک میله، چپی دوباره آویزان است، برش می گردانم توی جیب. آها! یک صندلی خالی شد. دور و برم را نگاه می کنم ببینم صندلی خالی مشتری دیگری نداشته باشد، کسی نیست. خودم را می اندازم روی صندلی. دوباره یاد دست هایم می افتم. بی حالت دو طرف بدنم افتاده اند. انگشت های هر دو دست را توی هم فرو می برم، حالا به همدیگر وصل شده اند ولی باز هم حالت طناب کلفتی را دارند که از یک شانه ام در آمده و رفته توی شانه دیگر، خشک و بی روح آنجا جلوی بدنم ول شده اند. سرم را که بالا می آورم می بینم که یک نفر دارد نگاهم می کند. من هم با نگاهم به مبارزه دعوتش می کنم ولی زود جا می زند، یک ثانیه هم نشد، رویش را برگرداند و از پنجره بیرون را نگاه کرد. چرا داشت به من نگاه می کرد؟ شاید از من خوشش آمده باشد. نه، امکان ندارد، امروز صبح صورتم را اصلاح نکرده بودم، یعنی وقت نشد. اصلا ولش کن، این دست ها را چه کار کنم؟ روی سینه ام گره شان می زنم. خوب، حالا خوب شد. دیگر بی خودی تکان نمی خورند، آویزان هم نیستند. "نکسته هالت اشتله*: اوکومینیشس تزنتروم". رسیدیم. گره دست ها را باز می کنم و دکمه را فشار می دهم تا در باز شود و پیاده می شوم.

* ایستگاه بعد: ...

لینک
۱٩ مهر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

داد و بیداد از این روزگار

سال ها است دلش که می گیرد آهنگی در مایه های دشتی یا نوا می گذارد، بعد می رود چند تا پیاز گنده می آورد و پوست می کند و خرد می کند به بهانه اینکه فریزشان می کند و بعدا که وقت ندارد می ریزدشان توی غذا. آن وقت نگاه که می کنی نمی دانی این اشک ها که راه افتاده اند از چشم سوزان اند یا از دل سوخته.

می گفت دیشب طبق معمول بساط دشتی اش را علم کرده بوده و ده تا پیاز درشت هم پوست کنده و آماده کرده بوده ولی چاقو را که توی دل اولین پیاز فرو کرده و فشار داده تیغه چاقو شکسته. آن وقت مانده بوده رسوا. دیگر خیلی سال هم از آن موقع گذشته که بتواند اشک هایش را گردن انگشت بریده اش بیندازد. 

لینک
٤ مهر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی