Memory flash backs 2

نیم ساعت بیشتر به حرکت قطار نمانده و در ایستگاه راه آهن هستم. آخرین روزی است که ایتالیا هستم. هنوز وقت نشده کارت پستالی را که خریده ام پست کنم، تمبر هم ندارم و باید از اداره پست بخرم. به انگلیسی از مسوول اطلاعات می پرسم که این دور و بر اداره پست کجا پیدا می شود. انگلیسی بلد نیست ولی چون آنجا نزدیک مرز اتریش است، به آلمانی آدرس می دهد. برف شدیدی در حال باریدن است. دم در اداره پست دختری جلویم را می گیرد و می خواهد متقاعدم کند که با فلان شرکت تلفن همراه قرارداد ببندم. جواب می دهم که ساکن "ترنتو" و اصلا ایتالیا نیستم و عذرخواهی می کنم و وارد اداره پست می شوم که خیلی شلوغ است. چند دقیقه که می ایستم متوجه می شوم که یا باید بمانم و کارتم را پست کنم و قطارم را از دست بدهم یا همین الآن راه بیفتم. فکری به سرم می زند. برمی گردم پیش همان دختر که هنوز جلوی در ایستاده و توضیح می دهم که عجله دارم ولی این کارت را باید حتما پست کنم. کارت را با لبخند می گیرد و من هم به قطارم می رسم. کارت چند روز بعد می رسد و روی در آزمایشگاه کنار کارت های دیگر قرار می گیرد. روی کارت دختری با چتر توی دستش در "ترنتو"ی برفی ایستاده است. 

لینک
٢۱ آبان ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

Memory flash backs 1

کم نوشتن های من در اینجا علاوه بر گرفتاری های معمول دلیل دیگری هم دارد و آن این است که این روزها وقت کمتری برای فکر کردن به چیزهایی که می نویسم دارم. به همین دلیل تصمیم گرفته ام برای بیشتر نوشتن شروع به نوشتن چیزهایی کنم که نیازی به فکر کردن نداشته باشد و همان طور که به ذهن می آیند نوشته شوند. هر چند که این نوشته ها شاید دیگر زیبایی قبلی ها را نداشته باشند ولی لااقل ممکن است باعث شوند اینجا بیشتر بنویسم. این نوشته ها شاید اتفاقات کوچکی باشند که در زندگی روزمره می افتند یا شاید هم تکه های کوچکی از اتفاقاتی که یکباره به ذهنم هجوم می آورند. با ثبت کردن این خاطرک (تکه های کوچک خاطره) ها شاید بتوانم در برابر پاک شدن شان از حافظه ام هم مبارزه کنم. این خاطرک ها را بدون ذکر تاریخ و دلیل به یاد آوردن شان خواهم نوشت، ترتیب اهمیتی هم نخواهند داشت، یکباره خواهند آمد و یکباره هم نوشته خواهند شد. فقط همین یک بار اول را برای تان خواهم گفت که چطور شد یادش افتادم که شما هم بدانید این خاطرک های دنباله دار چطور نوشته خواهند شد. پسر عمویی دارم که سال هاست ساکن آمریکا است، همین امروز لینکی فرستاده بود از آهنگی از یک خواننده جوان تاجیک. لهجه فارسی تاجیک که به گوشم خورد یادم آمد...

برای ناهار رفته ایم رستوران "ووپیانو" استکهلم که پاستا را جلوی چشمت می پزد و داغ داغ تحویل می دهد. دخترها نشسته اند تا من و نیما برایشان سفارش بدهیم. من به نیما یکی را پیشنهاد می دهم و نیما رو به آشپز می کند و به انگلیسی سفارش می دهد. آشپز که انگلیسی را متوجه نشده با لهجه و به فارسی می گوید "به من هم فارسی بگو، من هم فارسی می فهمم." نیما بلافاصله می پرسد "اه شما تاجیکین؟" می گوید "نه، افغانم." بعد توضیح می دهد که سس پاستایی که من به نیما توصیه کرده ام گوشت خوک دارد. نیما می گوید که اشکالی ندارد و بعد رو به من می کند و می گوید "فقط به مرضیه چیزی نگو." من می خندم و مرضیه را نشانش می دهم که آرام آمده و بدون اینکه نیما متوجه شود پشت سرش ایستاده و حالا دارد به نیما چشم غره می رود.

نیما بعدا توضیح می دهد که اگر از یک تاجیک بپرسی که افغانی است ممکن است بهش بر بخورد اما افغانی ها بهشان بر نمی خورد که با تاجیک ها اشتباه گرفته شوند. به همین خاطر است که اگر نمی دانی طرف کجایی است بهتر است بپرسی " اه شما تاجیکین؟"

لینک
۱٧ آبان ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

تبریک به حسین

سال ٧٨ بود. تازه لیسانس قبول شده بودیم. دانشگاه شهید چمران اهواز. یکی از اولین کلاس هایی که باید در اولین ترم می گذراندیم درس زیست شناسی جانوری بود. یادم می آید که برای آن درس باید با ورودی های ٧٧ با هم سر کلاس می رفتیم. اولین جلسه که سر کلاس رفتیم دیدم چند تا از بچه های ٧٧ قبل از ما سر کلاس بودند. رفتم توی یکی از ردیف ها کنار یکی شان که توی نیمکت لم داده بود نشستم. خودش را حسین معرفی کرد و بلافاصله گفت که کاشانی است. فکر می کنم استاد درس آن جلسه نیامد و ما هم از روی بیکاری مدتی گپ زدیم و بعد خواستیم از کلاس بیرون برویم. وقتی حسین خودش را از روی نیمکت جمع و جور کرد و خواست روی پاهایش بایستد من همین طور با تعجب نگاه می کردم که این پسر هر چه بالاتر می رفت ماشالله تمام نمی شد و من تازه فهمیدم که تمام قدش موقع نشستن آن پایین نیمکت پنهان شده بود. این اولین برخورد من با حسین بود.

چهار سال دوره لیسانس از من و حسین دوستان نزدیکی ساخت. ما با هم در آزمایشگاه های مختلف کار کردیم و کار یاد گرفتیم، آموزش دیدیم و آموزش دادیم، با هم مجله منتشر کردیم و البته با هم درس نخواندیم. هیچ کدام مان دانشجوی درس خوانی نبودیم. حسین البته کمی بیشتر از من تنبلی کرد و درسش را بعد از من تمام کرد. بعد من برای فوق لیسانس رفتم دانشگاه تهران ولی یک تابستان بعد از اتمام لیسانس من و قبل از شروع فوق لیسانسم را من و حسین توی اهواز با هم کار کردیم که از بهترین دوره های زندگی من بود. روزها کار می کردیم و شب ها با هم غذا می پختیم و جدول روزنامه ها را پر کردیم.

دستپخت حسین عالی بود فقط یک اشکال داشت و آن هم این بود که برای کمتر از پنج نفر نمی توانست غذا بپزد و ما فقط دو نفر بودیم توی آن خانه حیاط دار دویست و پنجاه متری که اجاره کرده بودیم. عاقبت کار هم این بود که حسین قابلمه را می آورد سر سفره و می گفت "احمد تو می تونی!" و این می شد که دو نفری ته غذا را در می آوردیم. یادم نمی آید که هیچ وقت من و حسین با هم بوده باشیم و غذایی را نخورده گذاشته باشیم.

بعد از آن تابستان حسین بعضی وقت ها می آمد کوی دانشگاه که به من سر بزند و چون کوی دانشگاه مهمان قبول نمی کرد هر بار با یک جور کلک از در نگهبانی ردش می کردیم. تا اینکه حسین هم برای فوق آمد دانشگاه تهران و دوباره به هم نزدیک شدیم.

یک مدت توی مرکز ما یک سوییسی کار می کرد به اسم رافائل که همه وقتی می خواستند آدرسش را به کسی که هنوز ندیده بودش بدهند می گفتند "همونی که قدش از همه بلند تره". یک روز که حسین آمده بود مرکز ما، من همین طوری از حسین خواستم که سر صف غذا کنار رافائل بایستد ببینم رافائل چقدر از حسین بلندتر است. حسین که رفت توی صف دیدم که نه خیر، حسین حداقل ده سانتیمتر از رافائل هم بلندتر بود.

حسین هم مثل من غذاهای تند را دوست داشت. تصمیم گرفتیم برویم یک رستوران مکزیکی که یکی از دوستان که علاقه ما را به غذاهای تند می دانست پیشنهاد کرده بود. از توی لیست غذایی را انتخاب کردیم که جلویش نوشته بود خیلی تند. گارسون که انتخاب مان را دید تاکید کرد که این غذا خیلی تند است و ما هم اصرار کردیم که همان را می خواهیم. انصافا غذا تند بود ولی حسین برای اینکه حال گارسون را بگیرد صدایش زد و خیلی جدی گفت "شما اینجا سس تند هم دارین؟" گارسون بیچاره هم که معلوم بود جا خورده، رفت و با سسی برگشت که هنوز بعد از چند سال مزه اش را یادم هست. این که آن شب شام را چطور با آن سس خوردیم بماند ولی باید اعتراف کنم که خارج شدن آن غذا از طرف دیگر بدنمان از خوردنش هم دردناک تر بود.

کاشان که رفته بودیم ساعت دو شب تازه یادمان آمد که آسمان کویر باید دیدنی باشد. با آن رنو پنجی که نمی دانم حسین چطور تویش جا می شد رفتیم خارج از شهر ستاره ها را تماشا کنیم که پلیس بهمان مشکوک شد چون باور نمی کرد آدم های عاقل ساعت دو شب وسط بیابان روی زمین بخوابند که ستاره های توی آسمان را تماشا کنند و تا شهر اسکورت مان کرد.

آخرین باری که با حسین کوه رفتیم برف وحشتناکی آمده بود. حالا که عکس هایش را نگاه می کنم می بینم توی یکی از عکس ها که حسین می خواست عمق برف های نکوبیده را امتحام کند برف تا کمرش می رسیده که احتمالا می شود تا گردن من. این عکس ها دلیل خوبی است که بتوانم این جا به ایران ندیده ها ثابت کنم که قبلا هم برف دیده ام.

حسین برادر نداشته من است که البته بیست سال دیر دیدمش. به عقب که نگاه می کنم در همه اتفاقات مهم زندگی من کنارم بوده. روزی که می خواستم اولین بار با پدر مهری صحبت کنم، حسین تا آخرین ساعت ها کنارم بود. موقع اسباب کشی به اولین خانه خودم در کرج هم همین طور. روز دفاع فوق لیسانس من شیرینی دفاع را حسین خرید. برای عروسی ما تا آبادان آمد. روزی هم که می خواستم بیایم آلمان ساعت پنج و نیم صبح توی فرودگاه بود. بعد از آن هم هر وقت ایران کاری داشته ام حسین پیگیری کرده.

حالا کمی بیشتر از ده سال از اولین آشنایی من و حسین می گذرد. امشب عروسی حسین و فائزه است، همین حالا که من این یادداشت را می نویسم. نتوانستم آن جا باشم و این خیلی سخت بود. سر شب زنگ زدم و چند دقیقه ای صحبت کردیم که البته فاصله به این دوری را پر نکرد. حیف شد که ماه عسل شان را نتوانستند اینجا بیایند. برای حسین و فائزه خیلی خوشحالم و تمام این یادداشت بلند را نوشتم که همین را بگویم.

لینک
٩ آبان ۱۳۸۸ - احمد فاضلی

       

آدم های مجازی

عکس می گیرد، می گوید "این رو گرفتم بذارم تو فیس بوک". فیلم می گیرد، می گوید "این رو گرفتم برای یوتیوب". انگار این روزها آدم ها برای دل خودشان عکس و فیلم نمی گیرند. خوب من در بعد از ظهر یک روز پاییزی، همان گوشه می ایستم ولذت می برم از صدای چنگ نوازنده ای که گردنش را مثل کبوترها مدام تکان می دهد و فلوت آن دیگری که چین های روی پیشانی اش را نمی تواند صاف کند و می گذارم این دوست مکزیکی یک فیلم بی کیفیت با موبایلش بگیرد و بعد لینک یوتیوبش را برای یادگاری برایم بفرستد. 

پ.ن. اگر کنجکاو شدید بدانید آنجا چه خبر است برایتان بگویم که تولد هفتاد سالگی دانشمند بزرگی است که ثانیه ١۵ با گیلاس توی دستش به طرف دوربین می آید. البته اگر باور کنید که ایشان واقعا ٧٠ سال دارند.

لینک
٦ آبان ۱۳۸۸ - احمد فاضلی