از چارشنبه سوری تا سیزده بدر

صدای توپ بلند می شود، کسی شمرده شمرده می گوید "تحویل سال هزار و سیصد و ..." بقیه صدایش تو صداهای ما گم می شود. دور سفره هفت سین نشسته ایم، مامان و بابا و من و سه تا خواهرها. حالا می خواهد اول صبح باشد یا سر ظهر، بعد از ظهر باشد یا نصفه شب، از وقتی یادم می آید ما همه سال ها را سر سفره نو کرده ایم. روبوسی ها که تمام می شود اسکناس های نو از لای قرآن بیرون می آیند. بوی سرکه و شمع توی خانه پیچیده، بابا با انگشت از سمنو می خورد، ماها سمنو دوست نداریم، من به سنجدها ناخنک می زنم، مامان با اخم و لبخند توامان می گوید سفره را خراب نکنید، همیشه با همین حالت می گوید و ما هم همیشه می خوریم و فکر کنم حتی خودش هم هیچوقت باور نکرده که جدا منظورش این است که نخورید. با اینکه تلفن ها همیشه سر سال نویی مشغول است، ما اصرار داریم که حتما باید به بزرگترهای فامیل زنگ بزنیم. اگر نصفه شب نباشد با همان لباس های نویی که برای عید خریده ایم و از قبل پوشیده ایم، می رویم برای عید دیدنی. از وقتی یادم می آید همیشه اول خانه عموی بزرگ رفته ایم، شرینی و آجیل درجه یک آنها را خورده ایم (من چند تا فندق هم توی جیبم قایم کرده ام)، عیدی ها را گرفته ایم و بعد رفته ایم خانه پدربزرگ مادری که طبق یک رسم عجیب و نانوشته به جای شربت با نوشابه های زرد و سیاه ازمان پذیرایی کرده، ما هم همیشه خورده ایم. بعد از آن دیگر فرق می کند، بعضی وقت ها به یکی از خاله ها سر زده ایم، گاهی هم برگشته ایم خانه تا بقیه به ما سر بزنند. پسته از توی کاسه آجیل زودتر از بقیه کمیاب می شود، این می شود که مجبوریم بین این مهمان و مهمان بعدی دوباره پسته قاطی آجیل کنیم. روزهای بعد همیشه مهمان داریم. جنوب مقصد خوبی برای مسافران نوروزی است، ما هم عیدها همیشه میزبان بوده ایم. این می رود و آن یکی می آید و تا سیزده بدر مهمان داریم، مهمان ها را هم با خودمان می بریم نخلستان های کنار شط بهمنشیر یا باغ یکی از آشناها نزدیک خرمشهر.

اما اینها مال سال ها پیش بود، حالا اگر تقویم ایرانی نگوید آخر اسفند است، من از کجا باید بدانم که چند روز بیشتر تا عید نمانده؟ عموی بزرگ می گوید منتظر عمل آب مروارید چشمش است، شاید هم عمل مهمتری دارد که به من نمی گوید. پدربزرگ مادری چند سال است که از بالا رفتن نوه ها از سر و کولش خسته شده و یک جای آرام زیر خاک خوابیده. جمعیت سر سفره خانه پدری هر سال کمتر می شود، اول خواهر بزرگه رفت سر سفره خانه خودشان، من رفتم یک گوشه بی سنجد و سمنوی دنیا، خواهر وسطی هم امسال آخرین سالی است که سر آن سفره می نشیند، از سال دیگر خودش سفره دار خواهد شد.

"ببخشیددیگر، بعد از مدت ها آمده بودیم شب عیدی یک دقیقه همدیگر را ببینیم اوقاتتان را تلخ کردم. بفرمایید شیرینی، شربت، آجیل، نوشابه ... بفرمایید سر سفره دل تنگ ما".  

لینک
٢٥ اسفند ۱۳۸٩ - احمد فاضلی