شرق بهشت

بدبختی آنجا بود که آدم را که از بهشت بیرون کردند آن قدر گرفتار زندگی شد که یادش رفت بهشتی هم وجود داشته و او روزی آنجا زندگی می کرده.

پ.ن.١ درباره اهلی کردن که چیز بسیار فراموش شده ایست.

پ.ن.٢ بهشتی کوچک و بارانی.

لینک
٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

بی نام ها و نشانه ها ۴

بالای پل ایستاده بودم. زیر پل خطوط راه آهن از یک طرف تا پشت پیچ و از طرف دیگر تا پشت درخت ها دیده می شد. صدای قطار از پشت درخت ها به گوش می رسید. بعد سر و کله اش پیدا شد. تند و پر سر و صدا از زیر پل گذشت و در عرض چند ثانیه پشت پیچ ناپدید شد و من هنوز بالای پل ایستاده بودم و به لوکوموتیوران فکر می کردم که داشت به سمت چپ نگاه می کرد و شاید حتی من را ندید و به همه آن هایی که چند وقتی از زندگی ام را با آنها شریک بوده ام و بعد پشت پیچ های زندگی فراموش شدند.   

لینک
٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

گنه خود کرده تاوان از که جوید؟

دیروز حین دوچرخه سواری روزانه زیر رگبار بهاری گیر افتادم. خیس و آبچکان خودم را زیر سایه بانی رساندم تا رگبار بند بیاید. آنجا متوجه شدم که رگبار شکوفه های درختان دو طرف جاده را هم ریخته.

پ.ن. بهاریه قاب

لینک
٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

با وطن خویش غریب

"گل سرخ شکوفه می دهد

سپس آرام می خشکد و از بین می رود،

جوانی نیز به همین روال،

زیباترین زن ها نیز."

سه سال تمام گذشت.

لینک
۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

Wieso seid ihr stärker als die Wahrheit

همه دنیا علیه پسر متحد شده بودند. نامزدش را به زور تصاحب کردند، مادرش در یک حادثه کشده شد و در مورد اینکه پدر واقعی اش کیست شک داشت. تصمیم گرفت نجار شود. یک صندلی ساخت و به صاحب کارگاه نجاری نشان داد. صاحب کارگاه روی صندلی که پسر ساخته بود نشست. یک صندلی دیگر برداشت و پایه لق آن را با دست از جا کند. بعد رو به پسر کرد و گفت تو به درد نجاری نمی خوری، صندلی که تو ساختی راحت شکست. پسر گفت که صندلی که من ساخته ام آن است که روی آن نشسته ای ولی صاحب کارگاه که شروع کرده بود به پرکردن پیپش دیگر گوشش بدهکار نبود و نمی خواست پسر را در کارگاه به کار بگیرد. پسر روی زمین نشست و جمله عجیبی گفت: چرا حقیقت در برابر شما ناتوان است؟

برگرفته از آندورا، ماکس فریش، بدون رعایت ترتیب اتفاقات.

لینک
۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

به مناسبت نمایشگاه کتاب

مدت ها است که اگر کتاب خاصی مد نظرم باشد اینترنتی سفارش می دهم که مستقیم به دستم می رسد. به کتاب فروشی ها هم البته سر می زنم ولی نه برای خریدن یک کتاب خاص، فقط برای دیدن کتاب های جدید یا برای خرید الا (الله؟) بختکی. چند وقت پیش کتابی را از طریق یکی از همین سایت های اینترنتی سفارش دادم، وقتی به دستم رسید، دیدم که ویرایش چند سال قبل را برایم فرستاده اند در حالی که می دانستم ویرایش جدید کتاب منتشر شده. برایشان پیغام فرستادم که من ویرایش جدید را می خواهم نه این کتاب کهنه را. جواب دادند که تقصیر از ما نیست، اشکال کار اینجاست که ناشر ویرایش جدید را با همان شابک قبلی به بازار داده. به هر حال معذرت خواستند و پول کتاب را پس دادند، راستش هزینه پست را هم پس دادند. گفتند کتاب را هم می توانم نگه دارم.

پ.ن. نمایشگاه کتاب هم همانی بود که در محل نمایشگاه های بین المللی برگزار می شد. فقط یک سال نمایشگاه کتاب در مصلا را رفتم، یک ساعت بیشتر دوام نیاوردم، دنبال کتاب خودم می گشتم که پیدا هم نکردم.

لینک
۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

بیوراسپ

بچه که بودم مریض شدم. تشخیص زردی دادند. خوردن هر نوع روغن و چربی ممنوع شد. نان نمی توانستم بخورم. صبحانه فقط عسل، ناهار و شام کته بدون روغن. گوشت قرمز ممنوع، ماهی فقط کباب شده. مرغ نه، فقط سینه جوجه خروس خانگی که کمترین چربی را داشته باشد، کباب شده. وقتی خوب شدم تا چند محله آن طرف تر جوجه خروسی توی کوچه ها نمانده بود.

لینک
٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ - احمد فاضلی