قسمتی از یک نامه (شاید ٢)

بالاخره رسیدم خانه، البته خیس و سر تا پا گلی اما به هر حال سالم. چراغ های دوچرخه توی آن توفان لعنتی از کار افتاد و چند کیلومتر آخر را مجبور شدم در تاریکی و با سرعت تمام رکاب بزنم. خوشبختانه آن جاده را خوب می شناختم. ولی باید اعتراف کنم که از رکاب زدن در آن باد شدید و زیر آن باران سنگین آن هم در تاریکی لذت غریبی بردم. باید بگویم که آدمیزاد موجود عجیبی است. در بدترین شرایط هم چیزکی برای لذت بردن پیدا می کند. یادم باشد اگر فرصتی پیش آمد درباره این موضوع صحبت کنیم.

لینک
۱٧ خرداد ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

حال ما خوب است ولی تو باور نکن!

دلم برای خسرو شکیبایی تنگ شده وقتی "مادر من، مادرمن، تو یاری و یاور من " را می خواند. برای خودم که این آهنگ را روز مادر برای مامان می خواندم و دلم برای مامان که این آهنگ را برایش می خواندم خیلی تنگ شده.

دلم برای تو، تو، تو، او و حتی برای خودم تنگ شده. می خواهم یک بار قایم جلویت بایستم و بپرسم چرا آدمی زاده را این قدر ضعیف آفریدی که حتی نتواند روی دو پایش محکم بایستد و لااقل تظاهر کند که همه چیز رو به راه است؟

پ.ن. این یادداشت را مامان نباید ببیند.  

لینک
۱۳ خرداد ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

بار

خیابان شلوغ بود. فکرهای جورواجوری توی سرم تاب می خوردند. کوله ام روی دوشم سنگینی می کرد. تراموا زنگی زد تا از سر راهش کنار بروم. از جلوی یک کافه صدای ویولن می آمد. نوازنده داشت آهنگ آرامی می زد. رفتم همان نزدیکی روی پله های کلیسای جامع توی آفتاب نشستم و کوله ام را گذاشتم کنارم. خوب می زد. آهنگش که تمام شد خواستم بلند شوم بروم ولی فکر کردم بنشینم و یک آهنگ دیگر هم بشنوم. همان موقع شروع کرد این آهنگ را زدن. آهنگ بهتری نمی توانست انتخاب کند. آهنگ که تمام شد رفتم جلو، دست کردم توی کیفم و هر چه پول خرد تویش بود گذاشتم توی سبدی که جلوی نوازنده بود و گفتم متشکرم آقای نوازنده. بعد رفتم کوله ام را برداشتم و انداختم روی دوشم و برگشتم به زندگی.  

لینک
٩ خرداد ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

گنگ خواب دیده

مولف گرامی که مدت هاست مرده، کلمات هم که منشأ سوء تفاهم اند. دنیای مجازی بدجوری دارد شبیه دنیای واقعی می شود. 

لینک
٥ خرداد ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

درباره تمام آنچه باید ناتمام می ماند

سر میدان بیست و چهار متری اهواز که بعدترها به آن میدان شهدا هم می گفتند پاساژی بود به نام ساختمان هزار و یک. یک ساندویچی معروف هم داشت که گاهی با بچه ها آنجا بانی همبرگر می خوردیم که علاوه بر یک همبرگر معمولی یک قاچ کالباس سرخ شده هم کنارش بود. جلوی ورودی پاساژ یک نوار فروشی سیار بود. فروشنده آدم جالبی بود. آن زمانی که هنوز این سی دی های "پنجاه سال موسیقی ایرانی" وارد بازار نشده بود و اصولا سی دی در کار نبود پیدا کردن آهنگ های قدیمی گرامافونی کار سختی بود. این نوارفروش جلوی هزار و یک چندتا از آهنگ های قدیمی از بنان و گل نراقی و سرهنگ زاده و چند تای دیگر را جمع کرده بود و یک نوار کاستی ساخته بود به اسم "یادها و خاطره ها". آخرین آهنگ طرف دوم نوار آهنگ غمگینی بود از عباس مهرپویا که قبل از اینکه تمام شود نوار به آخر می رسید و آهنگ نصفه و نیمه رها می شد. آن آهنگ را خیلی دوست داشتم و همیشه فکر می کردم چرا باید این یکی آهنگ را آخر نوار بزنند که نیمه کاره بماند. چند سال گذشت. سی دی جای نوار را گرفت، توی اینترنت می شد همه آهنگ های گرامافونی را پیدا کرد، آلبوم های مهرپویا را می شد از این طرف و آن طرف گیر آورد و من آن آهنگ را تا آخر شنیدم ولی یک چیزی تغییر کرده بود، دیگر آن آهنگی که حالا از اول تا آخرش را شنیده بودم هیچ جذابیتی برایم نداشت.

لینک
٢ خرداد ۱۳۸٩ - احمد فاضلی