Fire in the hand, thinking on the frosty Caucasus

هوا حسابی گرم بود، یکی پیشنهاد جالبی داد. یک چشمه آب سرد همان نزدیکی ها بود که می شد پاهایت را در آب فرو کنی. آب این قدر سرد بود که خیلی ها نمی توانستند چند ثانیه هم پاهایشان را در آن نگه دارند. من خوشم آمده بود، ده-پانزده دقیقه ای توی آب ماندم. بعد از مدت کوتاهی عادت می کنی و دیگر هیچ حس نمی کنی. نگفته بودم قبلا که آدمی زاده به همه چیز عادت می کند؟ بعد از چند دقیقه که به سردی آب عادت کردی دیگر درد ناشی از سرما را حس نمی کنی که طرف خوب قضیه است ولی از طرف دیگر لذت خنک شدن با آب سرد در یک روز داغ را هم از یاد می بری. و این صورت زشت قضیه است. عادت باعث می شود که دردهای زندگی را فراموش کنی، لذت های زندگی را هم همین طور. آن وقت همه چیز کسل کننده می شود.

لینک
٢٢ تیر ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

مانده خاکستر گرمی جایی؟

صبح پنجره را باز کردم تا هوای تازه صبحگاهی اتاق را پر کند. حالا باد آمده و همه کاغذهای روی میز را به هم ریخته. پشت این میز در هم و بر هم دیگر نمی شود کار کرد.

لینک
۱٠ تیر ۱۳۸٩ - احمد فاضلی