روبروی آینه

روبرویم نشسته ولی نمی خواهم مستقیم نگاهش کنم. تصویرش را که توی شیشه پنجره افتاده نگاه می کنم. بسته به نور بیرون و مناظری که اتوبوس از کنارشان رد می شود تصویر توی پنجره گاهی تار می شود و گاهی واضح. فکر می کنم که این تصویر که شبیه صاحبش نیست. او موهایش را به طرف چپ شانه کرده و تصویری که من می بینم به طرف راست. بعد از ذهنم می گذرد که اتفاقا این تصویر به تصوری که او از خودش دارد نزدیک تر است. مگر نه اینکه او هر روز جلوی آینه که می ایستد خودش را این طوری می بیند که من الآن می بینمش؟ مگر نه اینکه آن طوری که من خودم را می بینم کلی فرق دارد با چیزی که دیگران می بینند؟ فقط نمی دانم کدام واقعی است؟ آن تصویر قرینه ای که من در آینه می بینم یا آن تصوری که او که روبرویم نشسته و حالا دارد من را نگاه می کند از من دارد؟ 

لینک
٢٦ مهر ۱۳۸٩ - احمد فاضلی

       

این درد مشترک

١) برای بازدید از مرکز سرفرماندهی ناتو در حومه بروکسل رفته ایم. بعد از بازرسی های معمول قبل از اینکه وارد ساختمان اصلی شویم، جلوی در یک عکاس آمریکایی با دوربینی بزرگ منتظرمان است. افسر راهنما توضیح می دهد که اینجا یک عکس یادگاری می گیریم و تا بازدید تمام شود عکستان چاپ شده و آماده است. موقع رفتن عکس ها را که به تعداد افراد گروه چاپ کرده اند در یک پاکت می دهند تا بین خودمان پخش کنیم. بچه ها خوشحالند که یک عکس یادگاری جلوی ساختمان سرفرماندهی ناتو در اروپا دارند.

٢) طبیعتا مرکز سرفرماندهی ناتو در اروپا یک مقر نظامی شدیدا تحت کنترل است. بجز در قالب گروه هایی مشخص که از چند ماه قبل هماهنگ شده اند بازدید از پایگاه ممکن نیست. تهیه عکس و فیلم از کیلومترها دورتر ممنوع است چه برسد به داخل پایگاه. عکاس نظامی با آن دوربین گنده اش عکس را جوری گرفته که از محیط اطراف فقط در ساختمان پیداست و تابلوی بالای در. از طرفی کیفیت عکس چنان بالاست که صورت تمام ماها را می شود در آن به راحتی با یک برنامه مقایسه چهره شناسایی کرد. من که فکر نمی کنم تمام این برنامه برای این بوده باشد که ما یک عکس یادگاری با خود ببریم و بعدها یادمان بیاید که ناتوییها چه مهربان بودند. حالا آن ها بدون اینکه رفتارشان باعث شده باشد که ما حس کنیم بهمان توهین شده، در مدتی که ما مشغول شنیدن سخنرانی در مورد عملیات ناتو در گوشه و کنار دنیا بوده ایم، سابقه همه مان را چک کرده اند.

ذهنیت بیمار من است یا ساده لوحی بقیه نمی دانم. عکس را می گذارم جلویم و سعی می کنم از قیافه افسر راهنمایمان توی عکس حدس بزنم جریان چه بوده است. افسر توی عکس لبخند می زند. نمی دانم می خواسته توی عکس خوب بیفتد یا دارد توی دلش به سادگی ما می خندد. 

پ.ن. اینجا را هم بخوانید، آدم خیالش راحت می شود وقتی ببیند توی این دنیا تنها نیست.

لینک
۱۸ مهر ۱۳۸٩ - احمد فاضلی