آخرین نامه

در این چند هفته ای که می خواستم برایت نامه بنویسم خیلی حرف کنار گذاشته بودم. امروز آخرین مهلت است. به تردیدم غلبه می کنم. پشت کامپیوتر می نشینم. به صفحه سفید نگاه می کنم. انگشت هایم را می گذارم روی صفحه کلید. چند دقیقه است که همین طور نشسته ام؟ از چه بگویم بعداز این همه مدت؟

حتی کاغذی نیست که مچاله کنم و به کناری بیندازم. 

لینک
٢۸ دی ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

یک پاراگراف ترجمه

جنگ که تمام شد، خانم مارگیت پول نداشت که به "پِست" برگردد. بعدها مرز بسته شد. خانم مارگیت گفت: "اگر آن موقع می خواستم به پست برگردم، کشته می شدم. همان موقع پدر لوکاس به من گفت عیسای مسیح هم در وطنش نیست." خانم مارگیت سعی کرد لبخند بزند ولی چشم هایش سرپیچی کردند وقتی می گفت:"من اینجا جایم خوب است، در پست دیگر کسی منتظر من نیست."

Hertztier,Herta Mueller, 4. Auflage, Fischer Verlag, 2009

پ.ن. کسی به ترجمه فارسی کتاب (سرزمین گوجه های سبز) دسترسی دارد بگوید مترجم حرفه ای این پاراگراف را چطور ترجمه کرده؟ صفحه 129 متن اصلی باید بشود دقیقا وسط کتاب.

لینک
۳ دی ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

کاردستی

شب سال نو نزدیک است و مردم هدیه هاشان را در بسته های قشنگ کادوپیچ می کنند. من کادو پیچ کردن بلد نیستم، اصلا از این کارهای این شکلی بلد نیستم، شاید به خاطر این است که کودکستان نرفته ام. نه اینکه دلم نخواسته باشد بروم، نه، آن موقع جنگ بود و پدر و مادرم می ترسیدند بچه ها را از خودشان دور کنند. به جای کودکستان می رفتم کلاس پنجم. پدرم معلم کلاس پنجم بود. من را با خودش می برد سر کلاس. می رفتم ته کلاس، روی نیمکت آخر می نشستم و سرم گرم می شد با پوکه های فشنگی که بچه ها می آوردند یا با کاردستی هایی که برای آخر ثلث درست می کردند. پدرم کاردستی ها را به من نشان می داد و می گفت هر کدام را که می خواهم بردارم.

تا اینکه یک موشکی، بمبی، چیزی افتاد توی یک مدرسه. می گفتند حیاط بزرگ مدرسه و بچه های توش را اشتباه گرفته اند با پادگان و سربازهای توش. بعد از آن کلاس پنجم رفتن من هم تعطیل شد. خانه نشین شدم تا هفت سالگی که به دبستان رفتم. زنگ هنر همیشه عذاب آور بود. نه خطم خوب بود نه نقاشی بلد بودم ولی با کاردستی مشکلی نداشتم، به اندازه کافی کاردستی شاگردهای کلاس پنجمی پدر در خانه پیدا می شد. یکیشان یک صندلی چوبی مینیاتوری بود. معلم پرسید "توی خانواده نجار دارین؟" گفتم "نه آقا خودمون درست کردیم." معلم ما هم کاردستی هایی را که خوشش می آمد با خودش می برد خانه. صندلی من را هم برد. چند سال بعد با پسر معلم آن سالمان همکلاسی شدم. برایم تعریف کرد که آن صندلی را که من درست کرده بودم به عنوان کاردستی آخر ثلث با خودش به مدرسه برده و معلمشان از کاردستی خوشش آمده و احتمالا برای کاردستی ثلث بعد بچه اش برده. از من می خواست یادش بدهم چطور همچین کاردستی درست کند. و من فکر می کردم که آن صندلی را واقعا کی ساخته بود؟ شاید یکی از همان بچه هایی که توی مدرسه شان موشکی، بمبی، چیزی افتاد.

پوکه های فشنگ را بردم برای دایی. دایی آن موقعی که در کردستان سرباز بود، یاد گرفته بود که چطور با پوکه ها زیر سیگاری درست کند و بدهد به خواهرزاده اش که نمره کاردستی اش خوب شود. دایی می گفت آدم توی سربازی خیلی چیزها یاد می گیرد. من سربازی هم نرفته ام. نه اینکه بخواهم بروم، نه، فقط فکر می کنم شاید آدم توی سربازی کادوپیچ کردن هدیه هم یاد بگیرد. 

لینک
۳ دی ۱۳٩٠ - احمد فاضلی