راپسودی های مجار (1)

اصولا آدمی که از فرانکفورت به پاریس پرواز کند و از پاریس به بوداپست، یا سال ها سر کلاس جغرافیا چرت زده یا نمی داند فرودگاه شارل دوگل پاریس چه فرودگاه بی در و پیکری است. داستان از آنجا شروع شد که یک صبح یک شنبه ای یا شنبه ای که ایمیل های نخوانده را یکی یکی باز می کردم دیدم که آژانس مسافرتی اینترنتی که بلیتم را صادر کرده بود اظهار تاسف کرده که شرکت هواپیمایی مجارستان، مالو (به وزن ماله)، اعلام ورشکستگی کرده و همه پروازهای خود را لغو کرده و من باید پرواز دیگری پیدا کنم. از طرفی قول داده بودند که وجه بلیت را به محض اینکه از مالو دریافت کردند به حساب من برگردانند (تا همین الآن نه از مالو پولی به دست من رسیده نه از آژانس مسافرتی). این شد که تمام آن شنبه یا یک شنبه به پیدا کردن بلیت پرواز دیگری گذشت که مسلما همه پروازها در آن تاریخ مشخص یا پر شده بودند یا چند برابر قیمت معمول بودند. فقط مانده بود پرواز های توقف دار. مثلا پرواز ایرفرانس فرانکفورت-پاریس-بوداپست با چهل و پنج دقیقه زمان بین فرود اولی و حرکت دومی. از ایرفرانس تجربه خوبی نداشتم، فرودگاه پاریس هم از آن بدتر. تازه قیمت این پرواز هم دو برابر قیمت پروازی بود که قبلا با مالو رزرو کرده بودم. اما چاره ای نبود، اگر همین پرواز را می گرفتم بلیت قطار به فرودگاه را لازم نبود عوض کنم که خودش پانزده یورو صرفه جویی بود.

پروازهای ایرفرانس از ترمینال دو فرودگاه فرانکفورت انجام می شود. این یعنی اینکه از قطار که پیاده شوم و وارد محوطه فرودگاه شوم باید با اتوبوس یا اسکای لاین به ترمینال دو بروم. از اسکای لاین که یکجور منوریل بدون راننده است خوشم می آید ولی مسیر ایستگاه اتوبوس ها سر راست تر است. از دستگاه های خودکار "چک-این" می کنم (معادل فارسی ندارد؟) و بارم را تحویل می دهم. مطمئن می شوم که بار تا بوداپست می رود و لازم نیست در پاریس تحویل بگیرم. بعد چون دستم خالی شده و وقت زیاد دارم با اسکای لاین یک دور می روم تا ترمینال یک و برمی گردم. هنوز وقت دارم، چند صفحه باقیمانده "تیرهای سقف را بالاتر بیاورید نجارها و سیمور: مقدمه" سالینجر را می خوانم. داستان اول جذاب بود، دومی بعضی وقت ها خیلی خوب بود و بعضی وقت ها خسته کننده می شد. به هر حال" سیمور گلاس" شخصیتی است که من خواننده سالینجر-دوست می خواهم بیشتر در موردش بدانم ولی همانطور که از اسم داستان برمی آید، در حد یک مقدمه بود. کتاب که تمام شد یک سری به باجه صرافی می زنم. نرخ تبدیل یورو به فورینت مجارستان کمتر از چیزی است که باید باشد. تعویض نمی کنم. با کارتهای بانکی آلمان می شود از خودپردازهای مجارستان فورینت برداشت کرد. بلندگوی سالن مسافرین محترم پرواز پاریس را دعوت می کند به سمت گیت. راه می افتم به سمت بازرسی. جیب ها خالی، کاپشن روی نقاله، لپ-تاپ بیرون از کوله پشتی، کمربند را ولی لازم نیست دربیاورم. فلزیاب دروازه ای جیغ می زند. هدایت می شوم به اتاقک تفتیش، حالا کمربند باز،دست ها باز، پاها باز، فلزیاب دستی به کف کفش که می رسد جیغ می زند. کفش ها را باید دربیاورم و از زیر اشعه ایکس رد کنم. کفش هایم را پس می دهند و مرخصم می کنند. یادم افتاد چند سال پیش جلوی در ورودی سفارت آلمان هم باید از زیر یکی از همین دستگاه های فلزیاب رد می شدیم. یک خانمی جلوی من بود که مجبور شد کیف و کفشش را در بیاورد ولی دستگاه هنوز بوق می زد. دست آخر معلوم شد یک جاییش پیرسینگ داشت که نمی توانست بگوید کجاش!

هواپیما ایرباس 318 است. مثل همیشه صندلی من کنار پنجره است و دختر و پسر جوانی کنارم نشسته اند که می خواهند از پاریس به کوبا پرواز کنند. در راه، "یادداشتهای روزانه ایرلند" هاینریش بل را شروع می کنم تا برسیم. در فرودگاه شارل دوگل همه چیز خوب پیش می رود. راحت به پرواز بوداپست می رسم منتها جز آخرین مسافرهایی هستم که سوار می شوند. این بار ایرباس 320 است. مجبور می شوم دو نفر را بلند کنم تا به صندلی کنار پنجره ام برسم. خلبان عذرخواهی می کند که چند دقیقه تاخیر برای این است که منتظرند بارهای مسافران ترانزیت بارگیری شود. احتمالا منظورش چمدان من است. کتاب هاینریش بل را ادامه می دهم. سمت راستم دختری مجارستانی نشسته حدود بیست ساله. هی گردنش را می کشد به سمت پنجره. نگاهش می کنم و لبخند می زنم. می گوید که عاشق منظره بیرون از هواپیما است. از پنجره به بیرون نگاه می کنم، هوا ابری است و چیزی دیده نمی شود. پیشنهاد می کنم که اگر دوست دارد می توانیم صندلی هایمان را عوض کنیم، انگار دنیا را بهش داده باشند، بعدا می گوید که دومین بار است که در عمرش سوار هواپیما می شود (اولین بارش هم حتما وقتی بوده که به پاریس می رفته). ساندویچ ها را که می آورند، به آلمانی می گوید نوش جان! تعجب میکنم که توی پرواز پاریس-بوداپست که هیچ ربطی به آلمان ندارد از کجا فهمید که می تواند با من آلمانی حرف بزند. می دانم که انگلیسی من در این سالها لهچه آلمانی پیدا کرده ولی فکر نمی کردم این قدر واضح باشد که با چند کلمه حرف زدن خودش را نشان داده باشد بعد می فهمم که احتمالا آن موقعی که گردن درازش را به سمت پنجره می کشیده یک نگاهی هم به کتاب توی دست من کرده. تا خود بوداپست یکریز حرف می زند، از اینکه دانشجوی چیست و پاریس چه می کرده تا فیلم های مورد علاقه اش و جنس دستبندش! ولی آخر سر یک سوال ساده که در بوداپست آدم چه چیزهایی را باید ببیند را نمی تواند درست جواب بدهد.

در فرودگاه "فرانتس لیست" یا آن طور که خودشان می گویند فرنک (به وزن فرنچ) لیست تا منتظر بارها هستیم، سعی می کنم از خودپرداز پول بردارم که نمی شود. به اندازه کافی فورینت همراهم هست. فرودگاه یک سرویس شاتل به داخل شهر دارد که از تاکسی ارزان است به هر آدرسی هم می رود، فقط کمی معطلی دارد تا چند مسافر که مسیرشان نزدیک هم باشد پیدا شوند. برای مسیر ما سه نفر جور می شود تا ون به اصطلاح پر شود و حرکت کند. کمتر از نیم ساعت بعد جلوی ساختمانی که می خواستم پیاده می شوم. در یک مجتمع، آپارتمان کوچکی اجاره کرده ام برای مدتی که اینجا هستم. کلید را از نگهبانی می گیرم و آدرس چند تا سوپرمارکت و رستوران را می پرسم و می روم به آپارتمان. از راهرو که وارد می شوم روبرو حمام و دستشویی است، سمت چپ هم فضایی است که وسطش یک میز غذاخوری گذاشته اند، یک گوشه اش را کابینت زده اند که شده  آشپزخانه، یک طرفش را هم یک کاناپه تخت خواب شو گذاشته اند که یعنی اتاق خواب. بعد می روم بیرون که دستم بیاید فردا از چه مسیری باید سر کار بروم، نان و آب و کالباس و پنیر گاو خندان (مارک پنیر است) می خرم که همه اش می شود حدود دو و نیم یورو. در آلمان فقط پنیرش این قیمت می شود. بالاخره موفق می شوم از خودپرداز فورینت بگیرم. شام که می خورم زود می خوابم. فردا قرار است هشت صبح سر کار باشم.

لینک
٢٦ اسفند ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

برای آن مرد که با اسکار آمد

علیک سلام آقای فرهادی

می گویم علیک سلام جون شما زودتر از من سلام گفتید، جون شما این گفتگو را آغاز کردید، شما آدم کم حرفی که معمولا هر چه می خواهید بگویید توی فیلم هایتان می گویید و بیرون از فیلم کمتر دیده ام چیزی بگویید. اما امان از وقتی که دهان باز می کنید و اشک ما را درمی آورید.

آقای فرهادی درست حدس زدید من خوشحالم، همه ما خوشحالیم، و این خوشحالی به خاطر "جدایی" نیست. جدایی را چند بار دیده ام، اصلا فیلم خوشحال کننده ای نیست. بار اول که دیدم، آرام آرام اشک ریختم، حواسم هم بود که بغل دستی ها نبینند. از سالن سینما هم که بیرون آمدم فشار فیلم را هنوز احساس می کردم و نتوانستم با کسی حرف بزنم. چه حرفی باید می زدم؟ همه حرف ها را شما گفته بودید و من جدا شده فقط باید گوش می دادم که دادم.

خوشحالی من به خاطر اصغر فرهادی فیلمساز هم نیست. فیلمساز خوبی هستید آقای فرهادی. اینکه فیلمنامه هایتان را هم خودتان می نوسید باعث شده که بیشتر به کارهایتان علاقه داشته باشم چون می دانم فیلم هایتان حرف خودتان است نه داستانی که دوست داشته اید. اما شما تنها فیلمسازی نیستید که من دوست دارم. اگر فیلم شما در مراسم اسکار نبود، اگر اصلا فیلم نمی ساختید، شاید از شنیدن خبر برنده شدن فیلم دیگری هم خوشحال می شدم. مگر از جایزه گرفتن "آرتیست" خوشحال نشدم؟ شما که غریبه نیستید، فیلمسازش را هم همانقدری می شناسم که شما را می شناسم.

اما خوشحالی برنده شدن شما از جنس دیگری است. از وقتی که فهمیده ام اسکار چیست و هر سال برنده هایش را با علاقه دنبال می کنم، اولین باری است که یک نفر روی صحنه می رود و به من سلام می دهد. اولین باری است که وقتی مجری اسم فیلم برنده را اعلام می کند بغض می کنم و برنده که روی صحنه می آید چشم هایم از اشک پر می شود. این یک جور خوشحالی خیسی است که شما برایمان ساخته اید. برنده های اسکار معمولا روی صحنه جک کوتاهی می گویند که بیننده ها را بخندانند، اما شما اهل جک گفتن نیستید و این را همه می دانند. شما اهل اشک درآوردن هستید، ما که هیچ، شما حرف جنگ را که زدید اشک استیون اسپیلبرگ، این جنگی ساز بیزار از جنگ را هم در آوردید. شما که اهل تعریف کردن نیستید ولی من دوست دارم فکر کنم که بعد از مراسم این آقا که با "فهرست شیندلر"ش این قدر ما را احساساتی کرد، پیش شما آمده و گفته که چقدر فیلمتان و صحبت هایتان تحت تاثیر قرارش داده.

کوتاه می کنم آقای فرهادی. لحظات فراموش نشدنی برای ما ساختید و می خواستم تشکر کنم. حالا فقط می خواهم یکبار دیگر به صحبت کمتر از یک دقیقه ای شما گوش کنم تا یاد آن لحظات دوباره زنده شود.

با احترام

فردی از سرزمین شما

لینک
٩ اسفند ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

ریشه در خاک

سال ها پیش خواننده ای کار بلد و خوش صدا یکی از اشعار سهراب سپهری را که فضایی بسیار غمبار دارد و سرشار از نا امیدی است به صورت ترانه ای موفق اجرا کرد اما با تغییراتی جزیی. این تغییرات جزیی البته کل فضای شعر را از بین برد. نسخه اجرا شده، اگر چه مانند شعر سهراب با "شب سردی است و من افسرده" آغاز می شود و تقریبا تمام شعر را بدون دستکاری روایت می کند، بدون پایبند ماندن به اصل، با این بند تمام می شود:

هر دم این بانگ بر آرم از دل،

وای این شب چقدر تاریک است

اندکی صبر سحر نزدیک است، اندکی صبر سحر نزدیک است.

در حالی که نسخه اصلی این طور به آخر می رسد:

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است.

یک جابجایی ساده! و اما، یکی از استادان موسیقی سنتی به تازگی آلبومی منتشر کرده که من فقط یک آهنگ آن، ریشه در خاک، را شنیده ام که شاعر آن فریدون مشیری است. با جستجویی ساده در اینترنت می توان اجرای دکلمه شاعر را خیلی راحت پیدا کرد که علاوه بر اینکه فضای شعر را خیلی تاثیر گذار منتقل می کند، قبل از خواندن شعر، در مورد این که چه شد که این شعر را سروده هم توضیح مختصری می دهد. اگر با این شعر آشنایی ندارید، داستان در مورد دو شخص است، یکی دوست شاعر است که بعد از اینکه سعی کرده "با خون و عرق، جنگلی پژمرده را رنگ و رمق دهد" در برابر "ابری ظلمت گستر و بی رحم و بی باران و خشکسالی های پی در پی" ناکام مانده ، تصمیم می گیرد که از "دشت کوچ کند" اگر چه این کوچ برای او "دل برکندن از جان است". شخص دیگر شاعر است که قصد کوچ ندارد و به اصطلاح "ریشه در خاک" است و "عاشق خاک خود اگر آلوده یا پاک" است و می خواهد بماند و "از دل این خاک با دست تهی گل بربیفشاند".متاسفانه متن اجرای جدید استاد موسیقی سنتی دستخوش تغییراتی شده که این بار به خلاف مثال قبلی نه با جابجا کردن یکی دو خط بلکه با خط زدن چند ترکیب توصیفی قوی از شعر و حتی عوض کردن یک ترکیب کلیدی سعی در چشم بستن بر روی حقایقی دارد که شعر بر آنها بنا شده است. مشخص است که شاعر کاستی های این خاک را پذیرفته و تصمیم به ماندن و ساختن گرفته ولی اتفاقی که در نسخه اخیرا اجرا شده با آن روبرو هستیم این است که از خاک مورد بحث "آلودگی زدایی" شده. ترکیباتی مثل "یاران نیمه راه" و "شغالان و زاغانی" که همهمه و آشوب به پا می کنند، و البته در نسخه اصلی هم وجود دارند، دلیل کوچ عنوان شده اند ولی تمام استعاراتی که به طبیعت خاک کوچ دهنده اشاره دارند مثل "خشکسالی، ابر ظلمت گستر بی باران، جنگل پژمرده و طوفان بنیان کن" حذف شده اند و بی مهاباتر از همه بند "من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم" به "من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم" تبدیل شده. یعنی اینکه خاک مورد بحث تطهیر شده و تقصیر به گردن ساکنین آن افکنده شده.

به هر حال اقدام خوانندگان به استفاده از سروده های شاعران نوپرداز ستودنی است و البته تلاش برای گرفتن مجوز پخش آثار نیز قابل فهم، اما به شخصه همیشه به وفادار ماندن به متن به وام گرفته شده اعتقاد داشته و دارم.

پ.ن. در حین نگارش این متن، وقتی داشتم عبارت "نسخه اصلی" را می نوشتم به یاد فیلم "کپی برابر اصل" آقای کیارستمی افتادم. ایشان درست می گویند که حتی یک کپی هم وقتی به صورت مستقل به آن پرداخته شود، اصل است، اصل کار یک هنرمند دیگر. نوشته بالا احتمالا باید با در نظر داشتن این واقعیت خوانده شود. 

لینک
٦ اسفند ۱۳٩٠ - احمد فاضلی