یادداشت های کوتاه سفر (5)

با بیلچه سوراخ کوچکی در خاک باغچه می کنم تا گل های ناز را با خاکی که دور و بر ریشه هایشان را گرفته در آن جای دهم. شب است ولی هوا همچنان گرم است و عرق می ریزم. می گویم "حالا این گل ها اصلا می تونن گرمای آفتاب  آبادان رو تحمل کنن؟" همین طور که خاک تازه را دور گل ها محکم می کند می گوید " آره بابا اینا مال همین فصلن". کاشتن که تمام شد آب را روی خاک گرم و تشنه می گیرم و سوت می زنم "ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست".  

لینک
۱٥ امرداد ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

یادداشت های کوتاه سفر (4)

گوشی تلفن همراهش خاموش است. جلوی ورودی ایستگاه قیطریه منتظرم. پسربچه پنج-شش ساله ای می پرسدتاکسی های تجریش کجا می ایستند؟ نمی دانم. می دود می رود چند زن و دختری را که چند متر عقب تر ایستاده اند و فرستاده اندش خبر بگیرد، ناامید کند. بعدی پسری حدود بیست ساله است که خواهرش، دوست دخترش یا اصلا به من چه؟ هر کسش را آن طرف تر در جای امنی نگه داشته و خودش تمام شجاعتش را جمع کرده که بیاید از من بپرسد از کجا می تواند به فشم برود. او هم دست خالی برمی گردد. می خواهم روی یک تکه کاغذ بنویسم "من گاز نمی گیرم" که خیال ملت راحت شود، کاغذ همراه ندارم. سومی می خواهد بداند آتش دارم؟ اظهار شرمندگی می کنم، می گوید "خوب بگیر دیگه!" می خندم، می خندد و به جستجوی آتش ادامه می دهد. "راستی آیا جایی شرری هست هنوز؟" فکر می کنم من که نمی توانم کار خلق الله را راه بیندازم چرا اینجا ایستاده ام و وقت مردم را تلف می کنم؟ شماره خانه اش را می گیرم و راه می افتم تا جایم را به شخص با صلاحیت تری بسپارم.  

لینک
۱٢ امرداد ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

یادداشت های کوتاه سفر (3)

ایستگاه مترو پر است از تابلوهای بازدارنده. روی پله برقی راه نروید! روی پله برقی روی یک پا نایستید! روی پله برقی کفشتان را پاک نکنید! پس روی پله برقی چکار کنیم؟ کاش لااقل می گفتند از پله برقی استفاده نکنید، شاید یکی دو نفر به خرجشان می رفت و از پله های سنگی استفاده می کردند. آدم یاد میدان مین می افتد، هیچ کس از فضای بزرگی که پله ها اشغال کرده اند استفاده نمی کند، همه جمع شده اند روی این دو نوار باریک که جماعت را بالا و پایین می کند.

لینک
۱٢ امرداد ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

یادداشت های کوتاه سفر (2)

خوش می گذرد بودن در میان کسانی که دوستشان داری و در کنارشان راحتی. ساعت ها می دوند که جا نمانند. پشت درهای بسته خانه ها همه می خندند و خوشحالند ولی بیرون که می روی آدم های توی شهر همه سگرمه هایشان تو هم است. همه خسته اند. انگار اینجا افسردگی همه گیر شده. لبخند با لبان این مردم بیگانه است. پناه می بری به عکس هایی که پشت درهای بسته گرفته ای. توی عکس ها هم دندان های هیچ کس جز خودت پیدا نیست. تو اینجا انگار بیگانه تر از لبخندی.

لینک
٧ امرداد ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

پیش نوشت: یادداشت های کوتاه سفر مجموعه ای از افکار و خاطره هایی است که طی سفری چند روزه به ایران نوشته ام و به تدریج اینجا منتشر خواهم کرد.

یادداشت های کوتاه سفر (1)

انگار رودخانه طغیان کرده زمان چند دهانه پلی که من را به این ملک پیوند می داد با خود برده است. اینجا شهری است که تعمیر پل های شکسته زمان زیادی می برد و من بیست روز بیشتر فرصت ندارم. 

لینک
٦ امرداد ۱۳٩٠ - احمد فاضلی