بی نام ها و نشانه ها (احتمالا 6)

از یکی از کتابفروشی های خیابان استقلال استانبول کتاب تازه ای خریده ام. یک ساعتی هست که در لابی هتل نشسته ام و می خوانمش. یکی از پیشخدمت ها جلو می آید و می پرسد چه می خوانم؟ جلد کتاب را نشانش می دهم. می گوید "آه، پل آوستر". لبخندی می زند و می رود. چند دقیقه بعد دوباره پیدایش می شود. در استکان کمر باریکی چای خوشرنگی ریخته و کنارش دو حبه قند گذاشته. می گوید "برای شما آقا، به خاطر کتابی که می خوانید".

لینک
۱۸ شهریور ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

تنهایی بی هیاهو

حالا مهمان ها رفته اند. ظرف های دسر و بطری های خالی هنوز روی میز اند. آهنگ آرامی هم که می گفتی یاد کویر می اندازدت در فضا آرام می چرخد. فکر می کنم شاید اگر شمع روی میز تا آخر بسوزد دنیا همین طور در این فضای ایستا و تاریک به آخر برسد که باران خودش را از پنجره باز به داخل دعوت می کند. دو نفری می نشینیم سوختن شمع را تا آخر تماشا می کنیم.

لینک
۱۳ شهریور ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

یادداشت های کوتاه سفر (9) یادداشت پایانی

برگشته ام خانه. یادگارهای سفر را مرور می کنم. یکی شان سی دی است که دوست عزیزی در تهران برایم گرفته و با این آهنگ شروع می شود:

"بر این کناره تا ساحل آمودریا آبی می گذشت که دگر نیست.

بر این امواج تا رودباران سند زورقی می گذشت که دگر نیست.

بر این زورق از بندری به شهر بندری زورق بانی پارو می کشید که در نیست."

صدای خواننده در گوشم زنگ می زند "از یاد شد، بر باد شد، در هم شکست".

لینک
۱ شهریور ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

یادداشت های کوتاه سفر (8)

برگشته ام. توقف نیم روزه ای در وین دارم. سر ظهر یک ساندویچ می گیرم و روی یک صندلی کنار خیابان گاز می زنم. جسد امی واینهاوس را دیروز در آپارتمانش پیدا کرده اند. حیف شد، سبک و صدایش را دوست داشتم. رادیو مرتب آهنگ هایش را پخش می کند. دختری الکی-خوش در صف ساندویچ با آهنگ خواننده مرده می رقصد. یادم می آید که روزی دوستی پرسیده بود چرا آرامشی که اینجا هست، آنجا نیست؟ جلو ذهن مقایسه گر را می گیرم. ساندویچم را گاز می زنم. دوربینم را برمی دارم. راه می افتم. ثبت می کنم.   

لینک
۱ شهریور ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

یادداشت های کوتاه سفر (7)

رفته ام اهواز، خیلی چیزها تغییر کرده، خیابان ها یک طرفه شده اند، تاکسی ها دیگر مسیر هایی را که قبلا می رفتند، نمی روند. طول می کشد تا سر قرارم با دوستی برسم که تازه از آمریکا برگشته. متعجب است و گیج از آنچه که اطرافمان می گذرد، مثل من یا شاید بیشتر. حرف مان سر این است که نمی توانیم چیزی را که در دلمان می گذرد به کسی بگوییم. متهم می شویم به اینکه خودمان را "می گیریم" یا خودمان را گم کرده ایم. شاید هم حق با آنها باشد، من که مدت هاست دنبال خودم می گردم، پس حتما خودم را گم کرده ام. می گوید نه به آنجا چنان که باید بندیم نه به اینجا چنان که شاید گیر. می گویم رفیق، آمریکایی باش، اروپایی باش، ایرانی باش، ولی بی وطن نباش که سختت می گذرد. گپی می زنیم، چیزکی می خوریم، کتابی می خریم و هر کس می رود سی خودش. بر می گردم ترمینال، راننده ها سر نوبت دعوایشان می شود. انگار نمایشی است که قرار است هر حرف و رفتاری را که در این مدت فراموش کرده بودم یادآوری ام کند. بعدها به دوستم تلفن می زنم. می گویم رفیق، آمریکا بمان، اروپا بمان، هر جا خواستی بمان، حتی اگر شده بی وطن.   

لینک
۱ شهریور ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

یادداشت های کوتاه سفر (6)

شرم آور است آنچه در هفته گذشته رخ داده. حال راهبی را دارم که مدت ها در کوهستانی دور گوشه عزلت گزیده، ریاضت کشیده و تصور کرده که نفس سرکشش را به زانو در آورده. بعد وقتی به شهر برگشته، از نادانی مردم به تنگ آمده و تنوانسته خشمش را مهار کند. این یعنی تمام آن ریاضت کشیدن ها به باد. چه فرقی دارد این راهب با همه کسانی که تمام این مدت زندگی شان را کرده اند بی هیچ ریاضتی؟

لینک
۱ شهریور ۱۳٩٠ - احمد فاضلی