"پس من چمه؟"

زندگی همان زندگی است که هفته پیش بود، من همان ام که بودم، آدم ها همان هایند، درآمد همان که بود و شهر همان شهر. فقط آینده ای که هفته پیش فکر می کردم سال بعد می آید، احتمالا جور دیگری خواهد بود. این دقیقا یعنی چیزی که قبلا نبوده، حالا هم نیست، سال دیگر هم نخواهد بود. پس چی؟

لینک
٢۸ مهر ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

قسمتی از داستان ناتمام "زندگی"

استکان چای را جلوش گذاشتم روی فرش. توی خودش بود، انگار اصلا متوجه من نشد. پک عمیقی به سیگارش زد، دودش را چند ثانیه نگه داشت و بعد فوتش کرد به سمت سقف و گفت "دستت درد نکنه". کنار سه تا از دیوارهای اتاق پتو تا کرده و روی زمین انداخته بودیم. ده-دوازده نفری روی پتوها نشسته و به پشتی ها تکیه داده بودند. خاکستر سیگارش را توی نعلبکی تکاند، بعد سیگار را تکیه داد به کناره نعلبکی و استکان را برداشت. همان طور که استکان توی دستش بود به کسی که کنارش نشسته بود گفت "همه چیزم جور بود داش مهتی، زندگیم توپ توپ بود. اون موقع هام رو باید می دیدی. برو بیایی داشتم، با کله گنده ها می پریدم. تا اینکه اون جوری شد. یعنی تقصیر من هم نبودا، این شریکم هیچی حالیش نبود. فکر کن عین بازی ورق، تنهایی که نمی تونی ببری، من دستم ملاعلی کور بود، فقط یه سولاخ کوچولو داشتم. گفتم شلم می خونم هر چه بادا باد. راستش رو زمین خیلی حساب کرده بودم. این یارم هم که از هفت دولت آزاد بود، کلا پرت. این شد که خالی کردیم."

استکان را که هنوز پر بود، دوباره گذاشت سر جایش کنار سیگار. "هی به خودم گفتم اوضاع دوباره خوب می شه، اما نشد. قبل از اینکه اعلام ورشکستگی کنم چند ماه از جیبم هی ضرر دادم. از اون طرف هم خانواده شریکم هی فشار می آوردن، می ترسیدن بچه شون بیفته زندون. حق هم داشتن خوب. تا اینکه بالاخره زدم به چاک. رفتم تو دهات کرمانشاه قایم شدم. هیشکی نمی دونست کجام. فقط یه وقتایی زنگ می زدم به اون خدا بیامرز که پا درمیونی کنه و از طلبکارا رضایت بگیره. نور به قبرش بباره، به گردن من حق پدری داست، ولی کدوم اولادیه که حق پدرش رو به جا اورده باشه که من دومیش باشم؟"

یاد سیگارش افتاد، خواست برش دارد ولی تا ته سوخته بود و خاکستر شده بود. توی نعلبکی خاموشش کرد، بعد بدون اینکه به سیگاری پک زده باشد، سرش را بالا گرفت و این دفعه آهی به سمت سقف بیرون داد. گفتم "چایی تون سرد شده، بدین یکی دیگه براتون بیارم."

لینک
٢٢ مهر ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

در خیال

یک کلمه جدید یاد گرفته ام، "استامینا". سعی می کنم در حافظه ام جا بیندازمش. شبیه "اسمتانا" است. اسمتانا آهنگ ساز چک دوره رمانتیک است. یکی از معروف ترین کارهایش کوارتتی زهی است به نام "از زندگی من". یک جور زندگی نامه خودش است. نت ها هجوم می آورند. جایی خوانده ام که آن ضربه ناگهانی ابتدای اثر، تولد آهنگساز را روایت می کند، مگر می شود تولد را جور دیگری هم نواخت؟ نت ها اول آرام اند و "در دسترس" بعد کم کم اوج می گیرند. توی ذهنم دنبالشان می کنم. بالا می روند و یک دفعه می بینم که به پرنده تبدیل می شوند، ردشان را گم می کنم. در آسمان بین هزاران آهنگ و زندگی دیگر گم می شوند. ادامه آهنگ را یادم نمی آید ولی یادم خواهد ماند، اسمتانا، استامینا.

لینک
٦ مهر ۱۳٩٠ - احمد فاضلی