11.11.11-11:11

واگن خلوت بود ولی از طرف دیگر که من نمی دیدیم سر و صدا بلند بود. چند نفری با صدای بلند حرف می زدند و می خندیدند. ساعت پنج صبح بیدار شده بودم و حسابی خواب آلود بودم. قرار بود تمام روز در سالنی بنشینم و سخنرانی گوش بدهم. می خواستم تا برسیم کمی در قطار بخوابم ولی سر و صدا نمی گذاشت. بلند شدم رفتم واگن بعدی. آنجا خلوت بود و ساکت. نشسته و ننشسته خوابم برد. قطار که در ایستگاه بعدی ایستاد چشمم را باز کردم. چند قورباغه سوار شده بودند. صورت هاشان شبیه آدم بود ولی پوستشان سبز بود. ده-دوازده تایی بودند. شنل قرمز پوشیده بودند که دورش پشم سفید دوخته شده بود با خال های سیاه بین سفیدی پشم. یک تاج کوچک طلایی هم روی کله سبزشان بود. همه شان تاجدار بودند. قورباغه ها چمدان هایشان را گذاشتند توی قفسه چمدان ها، شنل های قرمزشان را هم درآوردند و آویزان کردند. پوست پشتشان سبز تیره بود با خال هایی روی کمر. می دانستم که خواب می بینم ولی نمی توانستم بیدار شوم. بوی آبجو می آمد. فکر کردم آدم که خواب باشد، بو احساس نمی کند. اگر بوی آبجو می آید پس لابد من مستم و این قورباغه ها زاییده مستی من اند. هر چه فکر کردم یادم نیامد چرا باید مست باشم.  به علاوه آدم مست معمولا فشار مثانه اش را احساس می کند. فشاری در کار نبود دور و برم هم خیس نبود. تازه فهمیدم که از بی خوابی دیوانه شده ام. فکر کردم این باید همان چیزی باشد که بهش می گویند "جنون آنی". قبلا ها فکر می کردم که جنون آنی یعنی اینکه آدم یک لحظه کنترلش را از دست می دهد، بعد می زند یکی را ناکار می کند یا کار عجیب و غریبی می کند که بعدا خودش هم نمی داند برای چی. حالا می فهمیدم که جنون آنی یعنی اینکه یک آن خوبی، آن بعدی دیگر دیوانه ای، برگشتی هم در کار نیست. گیج شده بودم، حتما قورباغه ها هم این را توی قیافه ام خواندند. یکی از قورباغه ها که انگار دلش برایم سوخته بود به آلمانی به کناریش گفت: "تصور کن توی قطار خوابیده باشی بعد آدم هایی مثل ما سوار شوند". گفت "آدم هایی مثل ما". یعنی این ها آدم بودند و قورباغه نبودند؟ یا شاهزاده هایی بودند که تازه با طلسم یک جادوگر تبدیل به قورباغه شده بودند و هنوز خودشان خبر نداشتند؟ باز خوب بود که هنوز می توانستند حرف بزنند. توی همین فکرها بودم که سر و صدای واگن قبلی نزدیک شد. هفت- هشت نفری بودند. قورباغه ها را که دیده بودند آمده بودند تماشا. لباس های عجیب و غریب پوشیده بودند با عینک های گنده قلبی شکل، پلاکاردی هم توی دستشان بود که رویش نوشته بود "کُله آلاف". به قورباغه ها که رسیدند سر و صدایشان بالاتر رفت. یکی یکی همه قورباغه های تاجدار را بوسیدند ولی هیچ کدامشان به شاهزاده ای تبدیل نشد. تازه فهمیدم دور و برم چه خبر است. قطاری که سوار شده بودم به طرف کُلن می رفت. آن روز هم روز یازدهم یازدهمین ماه سال بود. روزی که کارنوال کلن ساعت یازده و یازده دقیقه به راه می افتاد و هزاران نفر با قیافه های عجق و وجق می ریختند توی خیابان. تقریبا رسیده بودم، از قورباغه ها خداحافظی کردم کیفم را برداشتم که از قطار پیاده شوم. فرشته ها و شیاطین صف کشیده بودند تا سوار قطار شوند. خون آشام ها، شوالیه ها و اشراف قرن شانزدهمی  و بقیه، همه می رفتند که قورباغه های تاجدار را ببوسند شاید یکی شان به شاهزاده ای تبدیل شود و از آن به بعد برای همیشه به خوبی و خوشی روزگار بگذرانند.  

لینک
٢٢ آبان ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

یادگاری

یک قالیچه کوچک شیراز خریده ام. خوب که نگاه می کنم می بینم که کاملا قرینه نیست. دخترک قالیباف جایی که باید بته ای را قرمز می زده سفید زده و آن گلی را که باید سفید می زده، آبی. دوست دارم فکر کنم که چیز زنده ای پشت این گره هاست که حالا زیر پا افتاده اند. شاید قالیباف موقع گره زدن فکرش دنبال محبوبی بوده، شاید می خواسته بداخلاقی اول صبح صاحب کارگاه را این طور تلافی کند، یا شاید خیلی ساده می خواسته پیامی به من برساند که هی! من اینجا بودم.

لینک
۱٩ آبان ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

Bookworm

مدتی بود که کتاب های پل آوستر و پتر اشتام را ردیف کرده بودم و به نوبت می خواندم، یکی انگلیسی و یکی آلمانی، تا اینکه دیروز تمام شدند.، یعنی کتاب هایی که از هر دوتاشان در خانه داشتم تمام شدند. اول کتاب "هرتزتیر" هرتا مولر را برداشتم که شروع کنم، همانی که در ایران به نام "سرزمین گوجه های سبز" ترجمه شده، ولی بعد گذاشتمش کنار و "آنالی" مینو عبدالله پور را برداشتم. امروز صبح توی اتوبوس همین طور که در داستان پوپو و ایشولایش غرق شده بودم، صفحه سمت چپ را که تمام کردم، بی اختیار چشمم رفت به بالای صفحه سمت راست که البته قبلا خوانده بودمش! کتاب فارسی نخوانده کم ندارم، فقط باید چشمهایم را دوباره عادت بدهم به از راست به چپ خواندن.

لینک
۱٦ آبان ۱۳٩٠ - احمد فاضلی

       

پاییز

هوا سرد شده ولی هنوز از برف خبری نیست. دستکش ندارم، دست هایم را توی جیبم گذاشته ام و آرام قدم می زنم. از کوچه جلویی دختری وارد  خیابان می شود و جلوتر از من در همان مسیر به راهش ادامه می دهد. دامن چهارخانه درشتی پوشیده با کتی سورمه ای. این طور که سرش را پایین انداخته و انگار موقع راه رفتن نوک کفش هایش را می پاید، موهای قهوه ای کوتاه تاب دارش از پشت گردنش کنار رفته اند و گردنش را درازتر نشان می دهد. من را یاد آن دختر انگلیسی می اندازد که پارسال دیدم، که صدای خیلی نازکی داشت و کنار در کلیسایی نشسته بود. لباس هایی شبیه همین ها پوشیده بود یا شاید دقیقا همین ها را با یک پالتوی قرمز که رویشان انداخته بود. موهای قهوه ای تابدارش هم زیر آفتاب به قرمز می زد. پا تند می کنم و بدون اینکه صورتش را ببینم از کنارش رد می شوم. حالا پشت سرم است. صدای پاشنه کفش هایش می گوید که هنوز دنبالم می آید، مثل خاطره آن دختر انگلیسی که موهای قهوه ای تابدارش به قرمز می زد.

لینک
۱۳ آبان ۱۳٩٠ - احمد فاضلی