راپسودی های مجار (5)

امروز قرار بود همه جا تعطیل باشد نمی دانم این کافه سر خیابان چرا باز است، آن مغازه های آن طرف هم همین طور. مثل اینکه ما از مرکز شهر خیلی فاصله داریم. به هر حال دانشگاه تعطیل است ولی من کلید همه درها را دارم. فرصت خوبی است برای عکس گرفتن از ساختمان های خالی. ساختمان اصلی دانشکده پزشکی ساختمانی است نوساز و شیک با نمایی از شیشه و سنگ قرمز. کنار این ساختمان مدرن بنای متروکه ایست که شیشه همه پنجره هایش شکسته، روی دیوارهایش پر از گرافیتی است و کلا چیز ترسناکی است. می گویند آنجلینا جولی صحنه های جنگ فیلم "سرزمین خون و عسل" را در این ساختمان و حیاط پشتش فیلمبرداری کرده. فیلم را هنوز ندیده ام. بوداپست به خاطر هزینه های جاری پایینش یکی از شهرهای مورد علاقه هالیوود برای لوکیشن هایی است که باید در اروپا فیلمبرداری شوند اما مشکلات خاص خودش را هم دارد. شنیده ام که تیمی که قرار بوده مسوول امنیت گروه تولید فیلم سرزمین خون و عسل باشد، پول های خانم جولی را به جیب زده و آنها را بدون بادیگارد رها کرده اند. چسبیده به این خرابه ها هم دپارتمان آناتومی است که من کلیدهایش را دارم. ساختمان حدود 150 سال قدمت دارد. درهای چوبی اش که خوب هم چفت نمی شوند باید در زمستان مصیبتی باشد. ولی کلا بنای باصفایی است. با دار و درختی که اطرافش هست بیشتر از ساختمان سنگ و شیشه ای داشکده پزشکی به دل می نشیند. امروز چهار نفر بیشتر نیستیم. یکی شان مرتب خبرها را از رادیو می گیرد و به ما منتقل می کند. خلاصه اش این است که شهر در امن و امان است. تا آخر روز درگیری عمده ای رخ نمی دهد. دولت معتقد است که مخالفین، مردم مجارستان نبوده اند بلکه جماعتی بوده اند که نیروهای مخالف از رومانی برای راهپیمایی آورده اند. مخالفین هم می گویند که دولت طرفداری نداشته و موافقین در واقع آدم های کرایه ای بوده اند که دولت از لهستان آورده. به هر حال دولتشان خیلی محبوب نیست. معروف اند به آخرین دیکتاتوری باقیمانده در داخل اتحادیه اروپا. به همین خاطر هم از طرف اتحادیه زیر فشارند تا آزادی های بیشتری بدهند. رئیس جمهورشان حدود یک ماه بعد به خاطر تقلب علمی در مدرک داشگاهی اش استعفا خواهد کرد ولی ما که آن موقع از آینده خبر نداریم! می توانم تصور کنم که همکاران مجارم چقدر از شنیدن این خبر خوشحال شده اند.

لینک
٢٧ فروردین ۱۳٩۱ - احمد فاضلی

       

راپسودی های مجار (4)

پیش نوشت: طولانی شدن فاصله بین یادداشت ها به این خاطر بود که دست نوشته هایم را پیدا نمی کردم. بعد از کلی زیر رو رو کردن همه کاغذهایم دیروز بالاخره یادم آمد که اصلا دست نوشته ای در کار نبوده و همه چیز را تایپ کرده بودم!

کمی دیر از خواب بیدار شده ام و باید عجله کنم. بالای پله های دانشکده پسر و دختری را می بینم که فارسی حرف می زنند. دوست دارم بایستم و سر صحبت را باز کنم ولی دیرم شده. فقط به یک لبخند بسنده می کنم. نیم ساعت بعد که کمی بیشتر وقت دارم برمی گردم تا پیدایشان کنم ولی مثل اینکه رفته اند. از صبح که آمده ام سر کار بیشتر حرف ها در مورد فردا است. 15 می (یعنی فردا) روز انقلاب مجارستان علیه امپراتوری هابسبورگ است. می گویند در این روز شاعری بالای پله های موزه ملی مجارستان که در یادداشت قبلی گفتم ایستاده و برای مردمی که آنجا جمع شده بودند یک شعر میهن پرستانه خوانده که باعث به جوش آمدن غرور ملی مردم شده و انقلاب را به آخر رسانده اند. در سال های اخیر همیشه روز انقلاب بهانه ای بوده برای رویارویی خیابانی موافقان و مخالفان دولت فعلی. به من توصیه می کنند که تا می توانم دور و بر میدان های اصلی شهر نپلکم. من که از رویارویی های خیابانی جلو کوی دانشگاه تهران خاطره خوبی ندارم ترجیح می دهم به حرفشان گوش کنم. به هر حال قرار است من فردا هم سر کار باشم. خیلی از همکارها از فردا تا آخر هفته سر کار نمی آیند. فردا پنجشنبه است. دولت جمعه را تعطیل اعلام کرده تا با حساب شنبه و یکشنبه چهار روز تعطیل باشد. ولی به عوض جمعه، ملت باید شنبه هفته بعد را سر کار باشند. اینجا به کسی تعطیلی مفتی نمی دهند.

 برای ناهار به سلف سرویس دانشگاه می رویم. هنوز خیلی شلوغ نشده. از روی تابلو کنار در ورودی به لیست غذاها نگاه می کنم که به مجاری و انگلیسی نوشته شده. یکی از همکارها توضیح می دهد که امروز غذای مجاری توی لیست نیست. خیلی گرسنه هستم فکر نمی کنم یک پرس غذا جواب بدهد. سوپ قارچ برمی دارم و توی صف جلو می روم. از بین غذاهای اصلی مرغ و سبزیجات سفارش می دهم با سیب زمینی آبپز. سینه مرغ را پخته اند و رویش بروکلی آبپز گذاشته اند. بعد روی کلش پنیر ریخته و در فر گذاشته اند. ترکیب خوشمزه ای شده. کل غذا چیزی حدود سه و نیم یورو می شود (قیمت ها را برابر یورو می نویسم چون اگر به ریال حساب کنم ممکن است از وقتی که من می نویسم تا وقتی شما می خوانید کلی تفاوت قیمت داشته باشد!) آب خوردن اینجا مجانی است، چیزی که در اروپا فقط در بعضی رستوران های فرانسه دیده ام.

کار که تمام می شود فکر می کنم شاید لازم باشد برای این چند روز تعطیلی آذوقه ذخیره کنم. درست است که دو تا فروشگاه شبانه روزی توی همین خیابان خودمان هست ولی شاید آنها هم بخواهند بروند راهپیمایی یا شاید از ترس، کرکره هایشان را بکشند پایین. یک پیتزای آماده یخ زده هم برمی دارم که امشب توی فر بپزم و برای ناهار فردا ببرم. توی فروشگاه دو پسر دوقلوی ایرانی می بینم که دارند بحث می کنند که مادرشان هر چه لازم داشته خریده یا آنها باید بخرند. کم کم دارم فکر می کنم که اینجا تعداد ایرانی ها از چیزی که انتظار داشتم خیلی بیشتر است. 

لینک
٢٧ فروردین ۱۳٩۱ - احمد فاضلی

       

 

راپسودی های مجار (3)

از صبح زود آمده ام سر کار. برای این چند روزی که اینجا هستم برنامه فشرده ای چیده اند. کم کم دارم اسم همکارها را یاد می گیرم. وقتی وارد محیط جدیدی می شوم و یک دفعه به 14-15 نفر معرفی می شوم طول می کشد تا اسم ها را یاد بگیرم. اسم های مجاری سه دسته اند: یا آنهایی هستند که تا به حال به گوشم نخورده مثل آرپاد و داموکوش، یا شبیه اسم های معمول لاتین ولی با تلفظ متفاوت مثل توماژ که همان توماس است، اسم های معمول لاتین هم با فراوانی کمتر شنیده می شوند مثل اوا (به کسر الف اول) یا کاتیا.

برای ناهار از یک سوپرمارکت نزدیک یک ساندویچ آماده می گیرم و یک ماست میوه ای از مارکی که در آلمان هم طرفدار زیاد دارد. برمی گردیم و ساندیچ و ماست را در دفتر کارمان بین کارها می خوریم. داموکوش هم یک جور ماست برداشته. می گوید که تا اینجا هستم باید این ماست های مجار را امتحان کنم. ته ظرف مربا ریخته اند و رویش ماست طبیعی بدون افزودنی های مجاز و غیرمجاز. قیمتش هم تقریبا نصف ماستی است که من خریده ام. یادم باشد امتحانش کنم.  

کار امروز که تمام می شود اسم همه را دوباره می پرسم و سعی می کنم حفظ کنم. چند کلمه مجاری هم یاد گرفته ام. مثل سلام و خداحافظ: هر دو یک کلمه هستند: سی-یا، می پرسم از همان خانواده "چاو" ایتالیایی است؟ جواب منفی است. تازه اگر بخواهند به جمع سلام کنند می شود "سی-یاستوک". البته تاکید می کنند که مودبانه و محترمانه نیست و سلام مودبانه را هم یادم می دهند که حالا یادم نمی آید. به هر حال خودشان می گویند و من هم می گویم، ضمنا شبیه "سی یو" انگلیسی است اگر با تلفظ آمریکایی ادا شود و خوب در ذهن می ماند. "هالو" هم می گویند بعضی وقت ها. ورود و خروج را هم یاد گرفته ام، آدم باید بداند توی فروشگاه های بزرگ از کجا باید وارد شود و از کجا خارج. یک کلمه دیگر هم در بین صحبت هایشان زیاد می شنوم، "حروم"، باید بعدا معنی اش را بپرسم.

 برای شام آدرس یک رستوران ایرانی را در اینترنت پیدا کرده ام. رستوران شیراز. پیاده ده دقیقه بیشتر راه نیست. اصلا از وقتی اینجا هستم نه اتوبوس سوار شده ام نه تراموا و مترو، لازم نشده. آپارتمان را نزدیک دانشگاه گرفته ام. در همان محله، سوپرمارکت و رستوران هم به اندازه کافی هست. گاهی هم برای پیاده روی تا لب رودخانه می روم. رستوران را راحت پیدا می کنم. وارد می شوم و یک گوشه می نشینم. پیشخدمت، دختری مجار است. آماده است که سفارش بگیرد. می گویم اول منو را بیاورد تا انتخاب کنم، انگار چیز عجیبی گفته ام، کمی فکر می کند و بعد می رود و با منو برمی گردد. منو را روی میز می گذارد و غیبش می زند. زرشک پلو و مرغ انتخاب می کنم با ماست و موسیر. دو میز آن طرف تر کسی قلیان می کشد. هوا که پر دود باشد نمی توانم غذا بخورم. یک خانمی هم پشت پیشخان به فارسی با تلفن صحبت می کند. پیشخدمت دیگری برای گرفتن سفارش می آید. به انگلیسی می گویم می خواهم یک جای "نان-اسموکینگ" بنشینم. می گوید اینجا فقط می شود قلیان کشید، اگر می خواهید "اسموک" کنید متاسفانه باید جلوی در سیگار بکشید. می گویم خواهر من، من سیگار می خواهم چکار؟ من می خواهم یک جای بی دود غذا بخورم. می گوید که متاسف است و کاری نمی تواند بکند و باید بروم جلوی در! ولی اگر نظرم تغییر کرد و قلیان خواستم همین جا می توانم بکشم. ای خدا! فارسی بلدی؟ نه نه نه نه. بالاخره حالیش می کنم که من نه سیگار می خواهم و نه قلیان. تایید می کند که متوجه شده. هنوز شک دارم، می پرسم حالا قسمتی دارند که مخصوص بی دودها باشد؟ چشمانش برق می زند که یعنی آها! طبقه دوم "نان-اسموکینگ" است بعد با لبخند می گوید ولی الآن بسته است! می خواهم سرم را به میز بکوبم. سفارش می گیرد و می رود طرف آشپزخانه. سر راه با آن یکی پیشخدمت اولی کوتاه صحبت می کند و بعد برمی گردد طرف من و به انگیسی چیزی می گوید در مایه های اینکه "یالا راه بیفت بیا اینجا". چون با لبخند گفت احساس می کنم منظورش این بوده که "لطفا دنبال من بیایید". می روم. آن وسط های رستوران یک فضای کوچک هست با یک میز گرد شانزده نفره، خیلی راحت نیست ولی آنجا لااقل دود نیست. یعنی کسی نیست که دود کند. کلا رستوران فضای قشنگی دارد. پر است از خورده ریزهای ایرانی. غذا خوشمزه است و ماست و موسیر عالی ولی نسبت به استانداردهای مجارستان کمی گران است. توی منو نوشته بود که ده درصد هزینه سرویس هم اضافه می شود. کمی هم انعام می دهم. می شود چیزی حدود 14 یورو که بازهم از آلمان ارزان تر است.

بعد از غذا پیاده می روم به سمت میدان "کلوین". خیابانی که تویش هستم (همان جایی که رستوران شیراز بود) پر است از رستوران و کافه. اسمش "رادای" است. یک کافه بامزه هم می بینم که اسمش "پاریس-تگزاس" است. کمی پایین تر از میدان کلوین موزه ملی مجارستان قرار دارد. ساختمانی فاخر با سبک معماری نئو کلاسیک با تزیینات بسیار زیبا. برای رسیدن به داخل بنا باید از چندین پله بالا رفت که داستانش را بعدا می گویم. 15 دقیقه بیشتر به تعطیلی موزه نمانده. تصمیم می گیرم بعدا دوباره برگردم. همین طور سرسری نگاهی داخل می اندازم و برمی گردم به سمت خانه.  

لینک
۱۱ فروردین ۱۳٩۱ - احمد فاضلی

       

راپسودی های مجار (2)

فرانتس لیست آهنگساز برجسته مجار در دوره رومانتیک است که بیشتر شهرتش به خاطر قطعات بسیار تکنیکی است که برای پیانو نوشته. علاوه بر آثار بسیار معروفی مثل "پرلود"، زنگوله کوچک، رقص مردگان و غیره، 19 راپسودی مجار هم نوشته که راپسودی شماره 2 بدون شک معروف ترین این مجموعه است و بارها در سینما و حتی کارتون ها مورد استفاده قرار گرفته است. یکی از قسمت های مجموعه "تام و جری" به نام "کنسرتوی گربه" که تماما به این اثر پرداخته، جایزه اسکار بهترین انیمیشن کوتاه سال 1946 را از آن خود کرد.

روز دوشنبه در دانشگاه هستم. دانشگاه "سمل وایس" (بر وزن "ادل وایس" در ترانه گل یخ فرهاد مهراد) بوداپست یکی از معروف ترین دانشگاه های اروپا در زمینه علوم پزشکی است. سطح علمی دانشگاه از یک طرف و شهریه نسبتا پایین آن باعث شده که دانشجویان زیادی از سراسر دنیا برای تحصیل در علوم پزشکی به این دانشگاه بیایند. بعلاوه بسیاری از دروس به زبان های انگلیسی و آلمانی و تعداد کمتری به به زبان های دیگر هم تدریس می شوند. در حال حاضر 47% دانشجویان دانشگاه را مجارها و 53% را دانشجویان خارجی تشکیل می دهند. ساعت 8:15 که من وارد آزمایشگاه می شوم تقریبا همه کارکنان سر کار هستند. شنیده ام که استادی که به خاطر او اینجا هستم ساعت 6:30 صبح کارش را شروع می کند و ساعت 6 و 7 بعد از ظهر تعطیل می کند. البته الآن پیر شده (79 ساله است) می گویند قبلاها که وضع سلامتی اش بهتر بوده از 6 صبح تا 8 و 9 شب کار می کرده. دفتر کوچک و جمع و جوری دارد. اولین چیزی که نظرم را جلب می کند شمشیر بدون غلافی است که از دیوار آویزان است. بعد از گفتگوی کوتاهی، به اعضای گروه معرفی می شوم و کار شروع می شود.

ناهار را با دو نفر از همکاران در کافه کوچکی بیرون دانشگاه می خوریم. پاستای 4 پنیر سفارش می دهم. کمی طول می کشد تا آماده شود ولی ارزان است و به مقدار کافی! بعدا می فهمم که پرس های غذا در مجارستان بزرگتر از معمول هستند. بشقابم را نمی توانم تمام کنم. کافه چی نگران است که از غذا خوشم نیامده باشد. توضیح می دهم که غذا سنگین بوده و زیاد که نتوانسته ام تمامش کنم و مزه اش خوب بوده.

حدود ساعت 5 کارم تمام می شود و برمی گردم به طرف آپارتمانم. قبل از اینکه برسم صدای گیتار آهنگی آشنا از یکی از پنجره های طبقه چهارم که نیمه باز مانده به گوشم می خورد. می ایستم و گوش می کنم تا تشخیص بدهم چه آهنگی بوده. حالا صدای ساکن آپارتمان هم به نوای گیتار اضافه می شود: "دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن فایده نداره، نداره، دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره، نداره". می مانم و گوش می دهم تا آهنگ را تا آخر بخواند. صدای خوب ولی غمگینی دارد. حتما این شب عیدی این گوشه دنیا تنها افتاده. تمام که می شود می خواهم داد بکشم "ناز نفست!" ولی به این وسوسه غلبه می کنم. انتظار نداشتم در بوداپست ایرانی ملاقات کنم. می روم به آپارتمان و استراحت کوتاهی می کنم بعد دوربین را برمی دارم و می روم از شب های بوداپست عکس بگیرم.

لینک
٩ فروردین ۱۳٩۱ - احمد فاضلی