راپسودی های مجار (12)

ساعت هفت صبح راه می افتم. پیاده تا مترو، چندتا ایستگاه با مترو و بعد با اتوبوس تا فرودگاه. از دستگاه خودکار برگه ورود به هواپیما را می گیرم و در صف مسافران پاریس می ایستم. 20 دقیقه ای طول می کشد تا بارم را تحویل دهم. بعد می روم طبقه بالا تا کارت پستال ها را پست کنم. برای هر کارت پستال داخل اروپا 330 فورینت می گیرد که حدود دو برابر قیمتی است که پست آلمان می گیرد. حالا حدود یک ساعت وقت دارم. موقع عبور از محوطه بازرسی از همه می خواهند که علاوه بر روال معمول، کفش ها را هم در بیاورند و با پای برهنه وارد دستگاه شوند. برای کسانی که دوست ندارند پا برهنه راه بروند یک جور پاپوش پلاستیکی هم تعارف می کنند که رد می کنم. بعد از پوشیدن دوباره کفش ها و کمربند از محوطه "بدون مالیات" رد می شوم، لوازم آرایش، شکلات، الکل و سیگار بدون مالیات. محوطه انتظار دید خوبی از بیرون ندارد. یک کتاب فروشی گوشه سالن پیدا می کنم. آخرین کتاب پل آوستر را برمی دارم و ورق می زنم. می دانم که می توانم در اینترنت 7-8 یورو بخرمش. نگاه می کنم ببینم اینجا چند است. محاسبه می کنم که قیمتی که پشت جلد زده حدود 10 یورو می شود. کتاب را برمی گردانم به قفسه. (حالا که دارم این ها را می نویسم متوجه شدم که محاسباتم اشتباه بوده و قیمت کتاب همان 8 یورو می شده.) فرودگاه اینترنت بی سیم مجانی دارد. ایمیل هایم را می خوانم و برای دو نفر تبریک تولد می فرستم.

هواپیما ایرباس 321 است. به صندلی ام که می رسم می بینم خانمی سر جای من نشسته. می گویم که سر جای من نشسته، می گوید که جای من (یعنی من) در ردیف کناری است، ولی نیست. بالاخره متوجه می شود که اشتباه نشسته ولی چون می بینم که وسایلش را آنجا پهن کرده و به اصطلاح تازه آنجا جا گرفته پیشنهاد می کنم که اگر مطمئن است که صندلی کنار پنجره ردیف کناری متعلق به اوست، من می توانم آنجا بنشینم. موافق است و تشکر می کند. من کنار پنجره هستم، دختر مجاری که فیزیوتراپیست است و برای کار در شهر کوچکی به جنوب فرانسه می رود وسط نشسته و پیرزن مجاری که فقط مجاری حرف می زند کنار راهرو. پذیرایی فقط بیسکوییت است یا یک جور نان خشک شور که به آن اکلیل کوهی زده اند.

اواخر پرواز، مهماندار به طرف خانمی که سر جای اصلی من نشسته می رود و چیزی می گوید که من نمی شنوم. خانم با سر جواب منفی می دهد. متوجه می شوم که مهماندار احتمالا دنبال من می گردد. اشاره می کنم که من اینجا نشسته ام. چون فقط 45 دقیقه برای تعویض هواپیما در پاریس وقت دارم، مهماندار آمده خبر بدهد که از کدام گیت وارد فرودگاه می شویم و از کدام گیت باید سوار هواپیمای فرانکفورت شوم. یک نقشه کوچک فرودگاه شارل دوگل را هم می دهد که شماره گیت ها رویش نوشته نشده و عملا به درد نمی خورد ولی از این سرویس ایرفرانس خوشم می آید. سر وقت می رسیم و وقت کافی برای سوار شدن به هواپیمای فرانکفورت دارم. این یکی ایرباس 318 است. صندلی من در ردیف آخر قرار دارد و و در ردیف تنها هستم. حین پرواز "راپسودی های مجار (2)" را می نویسم. پذیرایی باز هم مثل پرواز قبلی است و مهماندار بداخلاق است، شاید کارش را دوست ندارد.

به فرانکفورت که می رسیم چمدانم را تحویل می گیرم و با "اسکای لاین" به ترمینال یک می روم.  هنوز ساعت سه بعد از ظهر هم نشده. بلیت قطارم برای ساعت 9 شب است. این بلیت را همراه بلیت پرواز هواپیمایی "مالو" که قرار بود من را مستقیم از بوداپست به فرانکفورت بیاورد خریده بودم. می روم بلیت را عوض کنم. باید 22.5 یورو اضافه بدهم. آقایی که بلیت صادر می کند خوش اخلاق است و کلی خوش و بش و اظهار همدردی می کند و سعی می کند با حرف هایش از دلم دربیاورد که مجبور شده ام اضافه بها بپردازم. راستش راضی هستم که 6 ساعت علاف نمی شوم. قطار بعدی 37 دقیقه دیگر حرکت می کند. وقت دارم در یک رستوران چینی غذای مختصری بخورم که خوشمزه هم نیست. به موقع به قطار می رسم و حدود ساعت پنج و نیم در خانه هستم. 

لینک
٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ - احمد فاضلی

       

راپسودی های مجار (11)

روز آخر کار، کار زیادی باقی نمانده. کارهای نیمه تمام را تمام می کنم. صحبت های مانده با استاد را به آخر می رسانم. قبلا به داموکوش گفته ام که از ماست میوه ای که معرفی کرده بود خوشم آمده، امروز یک دسر جدید آورده. کوارک (ربطی به فیزیک ذرات بنیادی ندارد، فرآورده ای لبنی است، چیزی شبیه پنیر) که با لایه ای از شکلات پوشیده شده. اسمش تورو رودی است و باید سرد خورده شود، آن وقت مزه ای می دهد شبیه بستنی چوبی شکلاتی که داخلش کمی ترش مزه باشد. چیز با مزه ای است و البته خاص مجارستان. احتمالا خاص ترین چیزی است که در مجارستان خورده ام. حالا فقط مانده که با همگی خداحافظی کنم. آنهایی که در فیسبوک هستند را به لیست دوستانم اضافه می کنم و به آنهایی هم که نیستند آدرس ایمیل می دهم. دوران خوبی اینجا داشته ام و امیدوارم که باز هم ببینمشان.

وسایلم را جمع کرده ام، فقط می خواهم برای آخرین بار در بوداپست شام بخورم. رستوران دیشب فضای خوبی داشت هر چند غذایش خوب نبود. تصمیم می گیرم دوباره همانجا بروم. از پشت شیشه می بینم که پیشخدمت ها همان دیشبی ها نیستند ولی خوب فرقی نمی کند، می روم داخل. امشب از دیشب هم خلوت تر است. در واقع من تنها مشتری هستم. یکی از میزهای گوشه رستوران را انتخاب می کنم. پیشخدمت امشبی به خوش مشربی دیشبی نیست. غذا را سفارش می دهم و تا آماده شود با نوشیدنی ام بازی می کنم. پشت پنجره دختری با دوربین پوزه درازش دارد از خیابان عکس می گیرد. یکی از سرگرمی های من عکاسی از عکاسان در حال کار است ولی امشب فقط می خواهم این تصویر را در ذهنم ثبت کنم: من پشت میزی در رستوران نشسته ام و با لیوانم بازی می کنم و دختری پشت پنجره درست جلوی من دو زانو روی پیاده رو نشسته و نمای عکس هایش را تنظیم می کند. چند دقیقه ای طول می کشد تا کارش تمام می شود. او که می رود غذای من می رسد. باز هم خوشمزه نیست و این پیشخدمت نچسب هم اوضاع را بهتر نمی کند. حالا پسر و دختر جوانی آمده اند و در گوشه دیگر رستوران نشسته اند. وسوسه می شوم که بروم بهشان بگویم بهتر است اینجا غذا سفارش ندهند. صورتحساب می خواهم. این بار 15 درصد حق سرویس اضافه کرده! در شیکترین رستورانی که اینجا دیده ام 10 درصد حق سرویس گرفته اند و حالا این پیشخدمت بداخلاق 15 درصد نوشته که مستقیم در جیب خودش می رود. به هر حال باید بپردازم ولی مشخصا خبری از انعام نیست. پول خرد هایم را می شمارم و کنار صورتحساب می گذارم. مجبورم یک فورینت (یک سیصدم یورو! شاید هم کمتر) اضافه بدهم چون خردتر از این ندارم. قبل از اینکه پیشخدمت برگردد که پولش را بردارد با عصبانیت از رستوران بیرون می روم. تنها چیزی که در بوداپست دوست ندارم همین بی قانونی هایش است، یک شب حق سرویس ندارند، شب بعد 15 درصد.

به خانه که می رسم با صاحبخانه تسویه حساب می کنم. باقی وسایل را در چمدان جا می دهم. گوشه و کنار خانه را دوباره نگاه می کنم که چیزی جا نمانده باشد. بعد سعی می کنم که یکی از همان شاتل سرویس هایی را که با آن از فرودگاه آمده ام را برای فردا صبح رزرو کنم. از سایت اینترنتی شان فقط 24 ساعت قبل از حرکت می شود رزرو کرد، آن هم فقط با کارت اعتباری. تلفن شان هم جواب نمی دهد. تصمیم می گیرم که فردا کمی زودتر بلند شوم و با مترو بروم.

لینک
٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ - احمد فاضلی

       

راپسودی های مجار (9 و 10)

دوشنبه را از صبح تا شب فقط کار می کنم. شب هم خسته و کوفته برمی گردم. حوصله بیرون رفتن ندارم، حتی برای غذا خوردن. این است که چیزی برای گفتن درباره اش ندارم. خانه می مانم. چند پیام تبریک سال نو می فرستم و از کسانی که به فکرم هستند و پیامی محبت آمیز فرستاده اند تشکر می کنم. آخر شب از توی راهرو صدای فارسی حرف زدن و بعد صدای گریه می آید. دختری دارد به دوستش گله می کند که آن فلان فلان شده او را که (اینجاها با صدای گریه قاتی می شود و نمی فهمم) ول کرده، آن هم بعد از سه سال و نیم! بعد می روند داخل آپارتمان خودشان و دیگر صدایشان نمی آید. اعتراف می کنم در هیچ شهری خارج از ایران به اندازه بوداپست ایرانی ندیده ام!

امروز سه شنبه، اول فروردین است. برای اولین بار از وقتی که یادم می آید لحظه تحویل سال را سر سفره هفت سین نبوده ام. اصلا خواب بوده ام. آدم که تنها باشد و هفت سین که نداشته باشد فرقی نمی کند که خواب باشد یا بیدار. مهری هم خواب بوده. دیشب توافق کرده ایم که لازم نیست لحظه تحویل سال تلفن کنیم، یکی دو ساعت بعد که بیدار شدیم هم کفایت می کند.

کار امروز سنگین است، از اول صبح شروع می کنم. برای ناهار خیلی وقت ندارم، از یک سوپرمارکت یک ساندویچ سرد آماده می گیرم و سرپایی می خورم و برمی گردم سر کار. حدود ساعت 6 کار تمام می شود. گپ کوتاهی با همکار ها می زنم و آدرس یک رستوران خوب می خواهم که غذای مجاری بخورم. طول می کشد تا توافق کنند و آدرس جایی را بدهند. انگار خودشان کمتر رستوران می روند. با درآمدی که اینها دارند عجیب هم نیست. حدود 400 یورو در ماه حقوق می گیرند و مخارجشان خیلی کمتر از شهرهای دیگر اروپا نیست. روی نقشه که آدرس رستوران را نشان می دهند خیابان را می شناسم و پیدا کردنش آسان است. قیمت غذاها را از اینترنت نگاه می کنم. گران نیست، خیلی ارزان هم نیست ولی غذاها به نظر خوب می رسند. منوی غذا شبیه رستوران های آلمان است. به نظرم می رسد که با این حساب غذای مجاری تفاوت زیادی با غذای آلمانی نباید داشته باشد. سر راه یک سر می روم آپارتمان و وسایلم را می گذارم. تا رستوران راهی نیست، کمی پیاده می روم و مقداری هم با تراموا. جلوی رستوران که می رسم روی تابلوی آن پرچم ایالت باواریای آلمان را می بینم، آدرس یک رستوران آلمانی را داده اند! خیلی گرسنه ام و حوصله دنبال جای دیگری گشتن را ندارم. پیش خودم می گویم غذا، غذا است دیگر، امشب را غذای آلمانی می خورم. رستوران در زیرزمین است، جلوی در دو خانم ایستاده اند و سیگار می کشند. وقتی که می خواهم وارد شوم یکی شان به انگلیسی با لهجه غلیظ آلمانی می گوید که متاسف است و امشب چون مراسم دارند، مهمان نمی پذیرند. به آلمانی می گویم که این هم از شانس من است که یک بار خواستم اینجا غذا بخورم و نشد. اظهار شرمندگی می کند. چاره ای نیست، خیابان "رادای" که پر از رستوران است نزدیک است. 7-8 دقیقه پیاده راه است. رستوران ها را یکی یکی نگاه می کنم. از جلوی رستوران شیراز رد می شوم، دلم نمی خواهد غذای ایرانی بخورم. کمی جلوتر رستورانی نه چندان شیک ولی خلوت پیدا می کنم. دو زوج در رستوران هستند، هر کدام یک گوشه سالن بزرگ نشسته اند. مثل اینکه با هم قرار گذاشته اند که طوری بنشینند که بیشترین فاصله ممکن را از هم داشته باشند. من کنار در ورودی می نشینم، با رعایت فاصله مساوی از هر یک از آنها. خانم مهربانی پشت بار است و آقای خوش اخلاقی سفارش می گیرد. با او کمی مشورت می کنم تا در انتخاب غذا و نوشیدنی کمک کند. با خوشرویی و حوصله کمک می کند. غذا و نوشیدنی را به نحو خاصی مثل رقص روی میز می گذارد و هر بار که چیزی می آورد تاکید می کند که نوشیدنی اصل مجاری، خوراک مرغ با پاپریکای مجاری. غذا خوب نیست، ران مرغ است با نوعی پاستای آرد سیب زمینی و گندم و سس فلفل یا پاپریکای مجاری. نوشیدنی ها ولی خوبند. دو نوع مختلف را امتحان می کنم. صورت حساب را که می آورد قیمت ها را همان چیزی نوشته که در لیست بود. حق سرویس هم اضافه نکرده. خوشم می آید و 10-12 درصد صورت حساب را انعام می دهم. بیرون که می آیم سرم کمی گیج می رود. پیاده به طرف خانه راه می افتم. آخر شب است و هوا کمی سرد شده. از خیابانی رد می شود که مغازه هایش فقط شب ها فعالیت دارند و پر است از چراغ های نئون زرد و صورتی و قرمز. به خانه که می رسم مستقیم می روم توی وان. فردا آخرین روز کاری است.

لینک
٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ - احمد فاضلی

       

راپسودی های مجار (8)

روز یک شنبه. یکی از شرقی ترین محله های پست مقصد امروز ماست. بعد از صبحانه به طرف ایستگاه مترو راه می افتیم. توی راه توجه می کنم که خیلی از ماشین ها اینجا قفل فرمان دارند. دیدن این چیزها اینجا عادی نیست. امروز جلوی ورودی همه ایستگاه های مترو چند نفر ایستاده اند که بلیت ها را قبل از ورود کنترل می کنند. اولین باری است که در اروپا همچین چیزی می بینم. بوداپست سه خط مترو دارد، ام 1 یا خط زرد، ام 2 یا خط قرمز و ام 3 یا خط آبی. این رنگ ها پیدا کردن مسیر را راحت تر می کنند. با خط آبی راه می افتیم تا میدان دیآک. از آنجا وارد خط زرد می شویم که به سمت شرق می رود. قطارهای خط زرد به خلاف خط های قرمز و آبی، کوچک و قدیمی هستند. ایستگاه ها هم بسیار کوچک ترند و نزدیک تر به سطح زمین. ولی این قطار دو-واگنه خیلی سریع حرکت می کند. مدت زمان توقف در هر ایستگاه چند ثانیه بیشتر نیست. "میدان قهرمانان" یکی از ایستگاه های این خط است، محوطه ای باز و بزرگ که مقصد ماست. در وسط میدان، ستون بلندی قرار دارد با مجسمه ای در بالای آن. دو طرف این ستون هم در دو ردیف هلالی مجسمه های بیشتری روی ستون های به هم پیوسته دیده می شوند. ما از طرف غرب که سمت مرکز شهر است به میدان وارد می شویم. دو ضلع شمالی و جنوبی میدان را دو ساختمان سبک رنسانس ساخته اند که موزه هنرهای ظریفه و موزه دیگری به نام قصر هنر هستند. ضلع شرقی میدان هم پارک بزرگی است. در قسمتی از این پارک، قصر زیبایی قرار دارد که دور آن خندقی است پر از آب. از روی یک پل و بعد از گذشتن از دروازه کوچکی می شود وارد محوطه قصر شد. درون محوطه به غیر از ساختمان اصلی قصر یک کلیسای کوچک و عمارت دیگری قرار دارند که حالا موزه زیست شناسی است. در اطراف پارک یک حمام هم وجود دارد. بوداپست شهر حمام هاست. حمام هایی که خیلی از آنها یادگار دوران حکومت ترک های عثمانی در اینجاست و از مهم ترین جاذبه های توریستی شهر محسوب می شوند. خیلی از آنها حالا مدرن شده و استخر و سونا و سالن های ماساژ هم به آنها اضافه شده است. تزیینات داخلی حمام ها معمولا از موزاییک های کوجک و ظریفی است که هنرمندانه کنار هم قرار گرفته اند تا تصاویر افسانه ای خدایان روم و یونان یا پادشاهان را به تصویر بکشند. باغ وحش بوداپست هم در کنار همین پارک قرار دارد که یکی از قدیمی ترین باغ وحش های اروپا است. سردر باغ وحش را با مجسمه هایی از فیل و خرس و میمون تزیین کرده اند. صف طولانی جلوی در باغ وحش منتظر ورود است. وقت توی صف ایستادن نداریم. کنار دریاچه پارک که پر از اردک است زیر یک بید مجنون کمی استراحت می کنیم. مهری دو ساعت دیگر بلیت برگشت دارد. با خط زرد به میدان دیآک بر می گردیم و توی کافه کوچکی بستنی می خوریم. بعد به سمت ایستگاه قطار شرق برمی گردیم. مهری که سوار قطار می شود من به میدان دیآک بر می گردم و از آنجا به سمت خیابان واتسی راه می افتم تا به پل الیزابت برسم. از روی پل که رد شوم در بودا هستم. اینجا تپه ای قرار دارد معروف به تپه ژیلرت که در بالای آن، مشرف به شهر مجسمه ژیلرت، قدیس محافظ بوداپست را نصب کرده اند که از آن بالا با صلیبی در دست از شهر محافظت می کند. از تپه بالا می روم و از کنار ژیلرت رد می شوم. هنوز می شود بالاتر رفت. شیب تندی دارد. آن بالای بالا سیتادل قرار دارد. سیتادل دژی است معمولا در دست نیافتنی ترین نقطه شهرها که اغلب آخرین پناهگاه مدافعین شهر در برابر مهاجمین خارجی بوده. از اینجا می شود تمام شهر را دید. منظره زیبایی است. هم به  قسمت پست دید خوبی دارد هم به تپه قصر (یادداشت قبلی). اینجا هم مجسمه هایی ساخته اند بر بالای ستون که نماد آزادی است، مردی که با یک دست اژدهایی را مغلوب کرده و با دست دیگرش آماده وارد آوردن مشتی بر اوست و زنی با برگی بزرگ که با دو دستش به سوی آسمان گرفته. ساعت حدود دو است و گرسنه ام. آن بالا مدتی زیر آفتاب دراز می کشم. هوا برای روزهای آخر اسفند عالی است. انتظار داشتم خیلی از این سردتر باشد. از طرف دیگر تپه پایین می آیم تا به کلیسای غار برسم. کلیسایی که در غاری سنگی ساخته اند. سالن های مختلف کلیسا با دالان هایی در دل سنگ به هم متصل اند. در یکی از سالن ها مجسمه های چوبی ظریفی ساخته اند. از کلیسا بیرون می آیم و به سمت حمام ژیلرت راه می افتم. اینجا همان حمام زیبایی است که قسمتی از فیلم هشت میلیمتری 2 در آنجا فیلم برداری شده، استخری که در آن دیپلمات آمریکایی و نامزدش دختر مجار را در آن می بینند.

از روی پل آزادی به پست برمی گردم. ساعت حدود 5 است، خسته و گرسنه ام. اولین جایی که پیدا می کنم یک گیروس فروشی است (چیزی شبیه کباب ترکی های خودمان، البته فقط شبیه). گیروس در یونانی به معنای چرخنده است، گوشتی که در کنار آتش می چرخد و کباب می شود. بالای سردر مغازه نوشته گیروس پارس. می روم داخل و سفارش می دهم. فروشند می پرسد که کجایی هستم، او عراقی است، از کردهای عراق. این قدر خسته ام که نمی پرسم چرا اسم مغازه اش پارس است. گیروسش خوشمزه نیست ولی گرسنگی را درمان می کند و البته 400 فلورینتی که می گیرد پولی نیست (حدود 1.5 یورو). بعد می روم خانه. برای امروز به اندازه کافی راه رفته ام.  

لینک
٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ - احمد فاضلی

       

راپسودی های مجار (7)

امروز شنبه است. اول صبح با استادم قرار دارم. در مورد پروژه ام صحبت می کنیم و برای چند روز باقیمانده برنامه می ریزیم. حدود ساعت ده جلسه مان تمام می شود. به طرف خانه راه می افتم. در یکی از کوچه ها به دو نفر کت و شلواری، یکی کوتاه، یکی بلندقد برمی خورم که اسمشان روی برچسبی روی سینه چپ شان نوشته شده. می دانم که مبلغ مذهبی هستند. معمولا با اینها خوش اخلاقم ولی الآن عجله دارم. تجربه ام می گوید اگر چشم در چشم شان شوم ده دقیقه ای علافم. می خواهم با لبخندی از کنارشان سریع عبور کنم که یک دفعه آن که قدش کوتاه تر است می گوید سلام. بی اختیار برمی گردم و چشم در چشم می شویم، خوب، گیر افتادم. می پرسد که "آیا شما فارسی صحبت می کنید؟" قیافه اش به ایرانی، افغانی یا تاجیک نمی خورد، این طور لفظ قلم هم که صحبت می کند معلوم است که فارسی زبان مادری اش نیست. به هر حال کلکش گرفته و من را گیر انداخته. آن که قدش بلندتر است هم مدام لبخند می زند و سرش را تکان می دهد و از گیر افتادن من کیف می کند. آن که فارسی بلد است کمی خوش و بش می کند و بعد می رود سر اصل ماجرا، می خواهد بداند نظرم در مورد دعا چیست. آخر سر یک کتابچه فارسی از کیفش در می آورد و به طرفم می گیرد، هنوز مطمئن نیستم که چه دینی را تبلیغ می کند ولی حالا مطمئن هستم که بوداپست حتما این قدر ایرانی دارد که مبلغ و کتاب فارسی هم برایشان ترتیب داده اند. مثل همه وقت های قبلی که گیر این ها افتاده ام کتابچه را می گیرم و می گویم که درباره اش فکر خواهم کرد، این سریع ترین روش رهایی از دست این هاست.

به خانه که می رسم مهری دارد صبحانه می خورد. کتابچه مبلغ ها را می گذارم یک گوشه که تا روز آخر هم همانجا می ماند. نقشه شهر را برمی دارم و راه می افتیم. با تراموا به سمت مرکز شهر می رویم یعنی در جهت عکس مسیری که دیروز با تراموا آمده بودیم. بوداپست در واقع مجموعه دو شهر است، بودا و پست (یا به قول مجارها پشت). رود دانوب شهر را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می کند. قسمت غربی بودا است که احتمالا قدیمی تر است و ناهمواری بیشتر دارد. بیشتر قسمت های دیدنی مشهور شهر در منطقه قصر بودا قرار دارند. پست در شرق رودخانه قرار گرفته و هموارتر است. منطقه اقتصادی شهر است و البته قسمت عمده شهر را از نظر وسعت تشکیل می دهد. مجلس و موزه ملی مجارستان، خیابان های توریستی و دانشگاه سملوایس هم در همین قسمت قرار دارند. حالا هم تراموایی که سوارش هستیم در طول رودخانه و در قسمت پست دارد حرکت می کند. یک گروه فیلمبرداری در حال برداشتن صحنه هایی از یک فیلم در تراموا هستند. مثل اینکه اینجا عادی است، هیچکس توجهی بهشان ندارد. کنار پلی که به پل زنجیری معروف است پیاده می شویم و امتداد رودخانه را به سمت شمال بالا می رویم. نرسیده به مجلس یادبود جالبی ساخته اند از یهودی هایی که در زمان جنگ دوم از بوداپست اخراج یا کشته شده اند، یک ردیف طولانی از کفش هایی که صاحب هاشان دیگر نیستند در کنار رودخانه دانوب. توریست هایی را می بینم که پاهایشان را در این کفش های فلزی می کنند و رو به دوربین های همسفرهاشان ژست می گیرند، احتمالا تشخیص نمی دهند که این کفش پاره ها مال مرده هاست نه مال مانکن ها.

کمی جلوتر ساختمان مجلس مجارستان است. ساختمانی نئوگوتیک و فوق العاده زیبا با بدنه ای سفید و گنبد و شیروانی های قرمز که در کنار ساحل دانوب قرار گرفته. مدتی را به دیدن و عکس گرفتن از مجلس می گذرانیم. دور ساختمان مجلس دور می زنیم و از ساحل رود دور می شویم و به سمت قسمت های داخلی تر پست می رویم. قدم به قدم بوداپست پر از مجسمه است. فقط در اسلو، پایتخت نروژ، بیشتر از اینجا مجسمه دیده ام. از کنار مجسمه ای رد می شویم که یک راهنما دارد برای گروهی توضیح می دهد که جدیدترین مجسمه شهر است. مجسمه رونالد ریگان که همین دو سال پیش اینجا علم کرده اند. رو به مجسمه که بایستی مجلس در پس زمینه دیده می شود و عکس قشنگی از کار درمی آید. مسیر را ادامه می دهیم تا به بازلیکای ایستوان مقدس می رسیم. کلیسای عظیمی است در سبک نئوکلاسیک با برجهای بلندی که حدود صدمتری باید ارتفاع داشته باشند. داخل کلیسا با موزاییک های ریز تزیین شده و دیدنی است. تزیینات داخلی بیشتر به سبک باروک و روکوکو می خورد. در یکی از محراب ها دست مومیایی شده اولین شاه مجارستان، ایستوان مقدس، را در جعبه ای شیشه ای نگهداری می کنند. بعد از دیدن داخل کلیسا از گنبد آن بالا می رویم. از این بالا می شود بیشتر قسمت های شهر را دید. هوای بوداپست معمولا بادی است ولی این بالا باد خیلی شدید است. زیاد نمی شود این بالا ماند. پایین که می آییم موقع ناهار است باید دنبال چیزی برای خوردن بگردیم. اینجا هم مثل همه شهرهای اروپایی مک دونالد قدم به قدم مثل قارچ روییده. ما مک دونالد دوست نداریم ولی در موقع سفر چون وقت دنبال جای خوب گشتن نداریم گاهی مک دونالد هم می رویم، تازه اینجا دستشویی مجانی هم دارد که خودش امتیاز کمی نیست. جایش هم بد نیست، سر میدان دیآک یعنی دقیقا در قلب پست. بعد از ناهار وارد خیابان های اطراف میدان دیآک می شویم. یکی از چیزهایی که در مغازه های یادگاری فروشی توجهم را جلب می کند پوسترهای فرانس پوشکاش، فوتبالیست افسانه ای مجارها، و توپ فوتبال قهوه ای رنگ دهه 40 و 50 میلادی است. پوشکاش اینجا یک قهرمان ملی است. چیز دیگری که خیلی زیاد است صابون ها و آویزهای خوشبو است. سوقاتی دیگرشان فلفل قرمز خشک کرده است که بهش پاپریکا می گویند، نمی دانم چرا فکر می کنند که فقط خودشان فلفل قرمز دارند؟ یک چیزی می خریم که شبیه بستنی است ولی سرد نیست، مزه تافی آب شده می دهد، مزه جالبی است ولی این قدرش را که ما خریده ایم دو نفری نمی شود خورد و تمام کرد.

به خیابان واتسی می رسیم. اینجا احتمالا گران ترین خیابان شهر برای خرید است، پر است از توریست هایی که به زبان های جورواجور حرف می زنند. کنار خیابان دو نفر تکنو می رقصند ولی مثل اینکه تازه می خواهند شروع کنند و فقط بازار گرمی می کنند تا مردم دورشان جمع شوند. برمی گردیم به سمت رودخانه و از روی پل الیزابت وارد بودا می شویم.

از تپه قصر بالا می رویم. از این بالا می شود قسمت پست در آن طرف رودخانه را خوب دید. زیبایی ساختمان مجلس از این طرف رودخانه بیشتر پیداست. بالای تپه قصر مجموعه ای از چند ساختمان قصر و موزه و کاخ ریاست جمهوری مجارستان قرار دارد. اینجا هم پر است از مجسمه های زیبا و البته رستوران های سیار! بوی غذاهای مجاری آدم را دیوانه می کند. از کنار ویترین یکی شان که رد می شویم می بینم که روی استیک هایش اتوهای ذغالی قدیمی گذاشته اند تا سنگینی اتو استیک ها را صاف نگه دارد و البته بهتر بپزند. از کنار این ابتکار عالی نمی شود همین طوری گذشت، باید این استیک را امتحان کرد. مزه اش عالی است! کمی آن طرف تر کسی بساط تیر اندازی با کمان راه انداخته، می روم امتحان کنم. با پانصد فورینت (کمتر از دو یورو) می توانی پنج تیر بیندازی. سخت تر از چیزی است که فکر می کردم. کشیدن زه سخت نیست ولی اینکه موقع رها کردنش دست دیگر که کمان را نگه داشته ثابت بماند مشکل است. از طرف کاخ ریاست جمهوری صدای مارش نظامی می آید، احتمالا وقت تعویض نگهبان هاست. مراسمی دارد برای خودش که مسلما مایه جذب توریست هم هست. یک دسته نظامی با طبل و شیپور راه می افتند و سربازهای هر پست را به نوبت تعویض می کنند. دو دختر جوان که با موزیک نظامی به وجد آمده اند با این آهنگ می رقصند. بوداپست شهر مانکن ها هم هست. بالای تپه قصر در این روز آفتابی جابجا می شود عکاس هایی را دید که مشغول عکاسی از مدل های لباس و جواهرات هستند.  

کوچه های تپه قصر پر است از مغازه های کوچک و کتابفروشی های دست دوم. به سمت شمال که می رویم می رسیم به فواره مریم مجدلیه و کلیسای ماتیاس در کنار "دژ و باروی ماهیگیران". دیر شده و نمی توانیم داخل کلیسا برویم، برای دیدن قسمت هایی از دژ و بارو هم باید بلیت گرفت که آن هم تعطیل است. ولی قسمت هایی که می شود دید بسیار زیبا است، باروهای سفید اینجا شبیه آنهایی است که از افسانه های شاه و پریان سراغ داریم. از اینجا می شود مجلس را دید و رودخانه را و همه زیبایی های شهر را. چند نفر یک گوشه دارند سر پیدا کردن سنگی زیر سه لیوان که کسی آن ها را به سرعت جابجا می کند قمار می کنند. تا جایی که دیدم مبلغ قمارشان تا 300 یورو هم بالا رفت! دقیقا بین دژ و باروی ماهیگیران و کلیسای ماتیاس یک ساختمان شیشه ای مدرن ساخته اند که کل آن فضا را خراب کرده! نمی دانم چطور اجازه داده اند آن بالا هتل هیلتون بسازند آن هم با این شکل عجیب و غریب.

آفتاب در حال غروب است، از کنار قبر یکی از سران عثمانی که آن بالا دفن شده و از کنار موزه اسلحه می گذریم. دیگر همه جا تعطیل است. با اتوبوس برمی گردیم به پست. مهری پیشنهاد می کند که به رستوران شیراز برویم. این بار پیشخدمت مرد مجاری است که انگلیسی را خوب حرف می زند و سریع می فهمد که ما یک میز بی دود می خواهیم. راهنمایی می شویم به طبقه بالا. کنار پله ها سفره هفت سین چیده اند. چند روز دیگر بیشتر تا تحویل سال نمانده. مهری کوبیده و جوجه کباب سفارش می دهد و من کلم پلو با کوفته قلقلی. تجربه خوبی از دوغ های رستوران های ایرانی در اروپا ندارم ولی دلم دوغ می خواهد. از پیشخدمت می پرسم که دوغ واقعی دارند یا ماست را با آب رقیق کرده اند؟ اطمینان می دهد که دوغش به خوبی دوغ رستوران های ایران است. سفارش می دهم. کیفیت دوغ دقیقا به خوبی دوغ رستوران های ایران است، نه بهتر، نه بدتر، دوغ گازدار احتمالا ایرانی مخصوص صادرات. به هر حال اولین دوغ قابل قبولی است که در اروپا خورده ام. هم کباب ها خوبند و هم کلم پلو، فقط گوشت کلم پلو کمی شور است. به قیمت غذا طبق معمول درصدی هم حق سرویس اضافه می شود. باز هم فکر می کنم که این رستوران با مقیاس های مجارستان رستوران گرانی است. بعد از شام و دوغ این قدر خسته ام که به زور تا رسیدن به خانه چشم هایم را باز نگه می دارم.

لینک
۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ - احمد فاضلی

       

راپسودی های مجار (6)

امروز هم خیابان ها خلوت است. گفته بودم که امروز را تعطیل عمومی اعلام کرده اند. آزمایشگاه هم خلوت است. 4-5 نفر بیشتر نیستیم. سعی می کنم کار امروز را سریع تر تمام کنم. مهری صبح با قطار راه افتاده و حدود 4 و 5 عصر می رسد بوداپست. برای ناهار از سوپرمارکتی که همین نزدیکی است یک ساندویچ آماده می گیرم. یک ماست مجاری هم برمی دارم. زیرش مربای توت فرنگی ریخته اند و بالایش ماست. خیلی خوشمزه تر از ماست های میوه ای معمول است. بعد از ظهر که کار را تمام می کنم می روم به سمت ایستگاه مترو که از آنجا به ایستگاه قطار شرق بروم. می خواهم بلیت هفته ای بگیرم که کل هفته بعد را بتوانم استفاده کنم. باجه فروش بلیت ایستگاه هم امروز تعطیل است. تصمیم می گیرم با تراموا بروم. مثل اینکه تراموا از محله های فقیرنشین بوداپست رد می شود. خانه های این منطقه بیشتر به خرابه می ماند تا خانه. آپارتمان های بی قواره و کهنه که نماهایش جا بجا ریخته. ماشین های پارک شده کنار خیابان هم بیشتر آن ماشین های بلوک شرقی 30-40 سال پیشی هستند. ظاهر مردم را که نگاه می کنم شبیه روستایی هایی هستند که در فیلم های فارسی قبل از انقلاب تصویر می شدند. مجارستان در هر دو جنگ جهانی متحد طرف های بازنده جنگ بوده. بعد از جنگ دوم هم به دست شوروی آن زمان می افتد. آثار همه این ها را می شود در چهره این قسمت از شهر و مردمی که سوار تراموا می شوند دید. بالاخره به ایستگاه قطار شرق می رسم. ساختمان عجیبی است، یک طرفش ساختمانی مجلل است با نقاشی های فوق العاده روی سقف، طرف دیگرش بنایی است که فقط ساخته شده که باشد، بنایی که جلوی باد و باران و سرما را می گیرد ولی این قدر تاریک و دلگیر است که فقط خاطره جدایی از مسافرانی که با قطار می روند را تلخ تر می کند. ساختمان ایستگاه شرق دقیقا همان چیزی است که بوداپست هست، یک طرفش بهشت توریست هاست و طرف دیگرش شکسته زیر بار سنگین فقر. 

قطاری که مهری قرار است با آن بیاید 40 دقیقه تاخیر دارد. اینجا اروپای شرقی است و این تاخیرها عادی. تصمیم می گیرم در این مدتی که باید منتظر شوم، بلیط هفتگی مترو بخرم. دفتر جهانگردی ایستگاه بلیت مترو ندارد ولی می گوید یک ایستگاه مترو همین نزدیکی ها هست. پیدایش می کنم. بلیت ها را که می خرم هنوز نیم ساعت وقت دارم. یکی از خیابان هایی که یک طرفش به ایستگاه می رسد را می گیرم و پیاده راه می افتم. مثل اینکه این خیابان به محله های بهتری می رسد. اینجا ساختمان های فاخر در کنار بناهای مدرن قرار گرفته اند. تصویر ساختمان های قدیمی می افتد روی نماهای شیشه ای ساختمان های امروزی و معجون غریبی می سازد. قطار بالاخره با 50 دقیقه تاخیر می رسد. با همان تراموا برمی گردیم به طرف خانه. سر راه، محل کارم را به مهری نشان می دهم و بعد می رویم خانه. باید استراحت کنیم. فردا می رویم که شهر را ببینیم. 

لینک
۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ - احمد فاضلی