TDKR

"می دونی، اون موقع که برای یه مدت طولانی رفته بودی و ازت خبری نبود من یه سفر رفته بودم فلورانس. اونجا توی یه کافه نشسته بودم. یه دفعه فکر کردم چه خوب می شد اگه الآن به گوشه کافه نگاه می کردم  و می دیدم تو اونجا نشستی. نه من حرفی می زدم نه تو چیزی می گفتی. فقط می دیدم که خوشبختی. همین. بعدش از کافه می زدم بیرون."

شهسوار تاریکی بر می خیزد. کریستوفر نولان. نقل به مضمون 

پ.ن. تکرار همان یادداشت قبلی است.

لینک
٤ امرداد ۱۳٩۱ - احمد فاضلی