It's my lucky day

پدر می گوید که بد شانسی آورده. انقلاب و جنگ بهترین سال های عمرش را به باد داده. چند وقت بعد می گوید که مادر بدشانسی آورده که تقاضای ویزایش را رد کرده اند. می گویم چرا همه چیز را گردن شانس می اندازی؟ مدارک مادر کامل نبوده. اوضاع خراب بعد از انقلاب و دوران جنگ را هم می شده پیش بینی کرد. شانس را ما اختراع کرده ایم تا بی اطلاعی مان را از آنچه بر آن تسلط نداریم به آن ربط دهیم.

شب شده که می رسیم به ایستگاه راه آهن شرق پاریس. طبق برنامه ای که من دارم باید یک ساعتی به حرکت قطار مانده باشد. ولی مثل اینکه ساعت حرکت تغییر کرده و قطار چند دقیقه دیگر راه می افتد. این چند روزه به اینترنت دسترسی نداشته ام و چک نکرده ام. سوار که می شویم قطار راه می افتد. پدر می گوید عجب شانسی آوردیم که یک ساعت زودتر در ایستگاه بودیم. در حالی که نفس نفس می زنم تایید می کنم: عجب شانسی آوردیم.

لینک
۱۸ مهر ۱۳٩۱ - احمد فاضلی

       

بی نام ها و نشانه ها

آلمانی بود. گفت درباره تاریخ آمریکا تحقیق می کند. یاد راوی کتاب "اگنس" افتادم. پرسیدم که آیا "پتر اشتام" را می شناسد. گفت بله. اما دروغ می گفت.

لینک
۱۸ مهر ۱۳٩۱ - احمد فاضلی