شش

مدتی پیش در همین روز سال، طرف های همین ساعت، همین منی که الآن این ها را می نویسم تازه وارد همین شهر شده بودم. هوا مثل همین امروز ابری و گرفته بود. فقط زمین هنوز 6 دور کمتر دور خورشید چرخیده بود و خیلی دور کمتر دور خودش. هنوز ولی خیلی چیزها فرق می کرد، مثل درک من از خودم، از وطن، از مهاجرت و از خیلی چیزهای دیگر. مثل ارتباطم با آدم هایی که آن موقع می شناختم و آدم هایی که قرار بود بعدا بشناسم. مثل مفاهیمی که آن موقع معنی داشت و حالا بی معنی شده و مفاهیمی که آن موقع بی معنی بود و حالا معنا دارند. حالا نشسته ام پشت میزم و از پنجره شهر را نگاه می کنم. خورشید سعی می کند خودش را از پشت ابرها بیرون بکشد تا زمین حین چرخیدن راهش را گم نکند و من فکر می کنم بین این چرخیدن ها چقدر آرام آرام همه چیز و همه کس عوض می شوند.

لینک
۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ - احمد فاضلی

       

نابرده رنج گنج میسر نمی شود

چند اسکناس گذاشته بودم لای صفحات آخر کتاب هایی که نخوانده ام، چیزی مثل جایزه ای برای خواندن کتاب ها. دیروز پول لازم داشتم. هر چه کتاب ها را ورق زدم اسکناس ها را پیدا نکردم. مثل اینکه کتاب ها قرار نانوشته مان را جدی گرفته اند.

لینک
۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ - احمد فاضلی