در باب اخلاق نسبی

داستان از این قرار است که یک پلنگ به گله ای حمله کرده و باعث شده ۴۴ بز کشته شوند (یا کشته یا بزها از کوه پرت شده اند). چوپان که اسلحه هم همراه داشته به پلنگ شلیک نکرده فقط سر و صدا کرده تا پلنگ بترسد و فرار کند. چوپان می‌گوید که چون پلنگ حیوان نادر و البته زیباییست حاضر نشده به آن شلیک کند. میگوید که پدرش می‌گفته که وقتی‌ جوان بوده در آن منطقه خرسهای زیادی هم بوده اند ولی‌ حالا دیگر کمتر خرسی در آن اطراف می‌توان یافت، طبیعت بدون جانداران وحشی اش لطفی‌ ندارد.

خبر را که خواندم خیلی‌ خوشحال شدم که این جوان به خاطر حفظ حیات وحش حاضر نشده پلنگ را قربانی کند.کار این جوان قابل ستایش است، بویژه که احتمالا جان خودش را هم در خطر می دیده. زیاد نیستند کسانی که چنین رفتار قهرمانانه ای (heroic) از خود نشان دهند. اماعمل قهرمانانه مستلزم فدا کردن کفه دیگر ترازو است. روی دیگر ضشیه ۴۴ بزی هستند که تلف شده اند. از وقتی که خبر را خواندم سوال های زیادی برایم پیش آمده.سوال هایی که بسته به اینکه چطور جواب داده شوند می توانند از این داستان یک عمل قهرمانانه یا یک کار غیر اخلاقی بسازند.

مساله به این سادگی‌ نیست. قضیه یک انتخاب اخلاقی است.چوپان جوان فقط چند ثانیه فرصت داشته که تصمیم بگیرد و بین گوسفندان یا پلنگ یکی‌ را انتخاب کند. احتمالا این جوان همه بزهایش را تک به تک میشناخته. شاید برای هر کدامشان اسم هم گذشته بوده باشد. شاید چند تائی‌ سوگلی توی گله اش داشته. آیا قبلا وقتی‌ که توی کوه و کمر گله را میچرانده به این مسالهفکر کرده بوده؟ آیا وظیفه چوپان در وهله اول نگهداری از بزها نبوده؟  آیا چوپانی که وظیفه اش مواظبت از گوسفندان است حق دارد که بزها را فقط به این دلیل که اهلی هستند و تعدادشان بیشتر، فدای پلنگ کمیاب کند؟ دقیقا چه چیزی باعث می شود که چوپان یا ما پلنگ را به بز ترجیح دهیم؟ زیبایی پوست پلنگ نسبت به بز یا تعداد بیشتر بزهای موجود در جهان نسبت به پلنگ ها؟ یا اینکه بز زیاد دیده ایم و چون پلنگ کمتر دیده ایم و طبیعت آدمی این است که به چیزی که برایش غریب است مشتاق تر است پلنگ را بیشتر دوست داریم؟

صاحب بزهایی که تلف شده اند کی‌ بوده و در این باره چه می‌گوید؟ آیا اگر همهٔ بزها مال چوپان نبود اند اجازه داشته در موردشان تصمیم بگیرد؟ اصلا چه چیزی باعث می شود که چوپان جان بزها را متعلق به خودش بداند و بتواند درباره آن تصمیم بگیرد؟ آیا اینکه بزها را می چرانده و شب به طویله می برده و گاهی بر حسب احتیاج از شیر یا گوشت آنها استفاده می کرده باعث می شود که جان آنها را متعلق به خود بداند؟ اگر در نظر بگیریم که چوپان صلاحیت این را داشته باشد که هر وقت تشخیص بدهد جان یکی از بزها را بگیرد و گوشتش را بخورد یا بفروشد، آیا همین چوپان نمی تواند در یک لحظه حساس تصمیم به قربانی کردن یک سوم گله بگیرد؟

برایم جالب است بدانم که تبعات این انتخاب چه بوده؟ مسلما قضیه همین جا تمام نمی شود. چوپان جوان قصه ای خلق کرده که می تواند تا وقتی پیر می شود برای نوه هایش تعریف کند ولی برای اینکه اثرگذاری داستان بیشتر شود همیشه باید تمرکز قصه را روی نجات جان پلنگ بگذارد. کشته شدن بزها داستان را خراب می کند. بهتر است حرفی از بزها زده نشود. اما آیا لحظاتی پیش نمی آید که چوپان ما خودش را سرزنش کند؟ مثلا وقتی که باقیمانده بزها را از توی کوه و کمر جمع می کرده؟ وقتی روزهای بعد به جای 140 بز، 100 بز را به چرا می برد به چه فکر می کند؟

مساله اینجا در ذهن من تمام نمی شود. یک عمل اخلاقی باید بر اساس اصول اخلاقی قابل دفاع باشد. اصولی که بتواند در مورد های مشابه هم جوابگو باشد. سوال آخرم این است که آیا یک نگهبان بانک اجازه دارد محو زیبایی دختری بشود که برای سرقت مسلحانه به بانک آمده؟ آیا اگر چنین اتفاقی بیفتد میشود او را سرزنش کرد؟ میشود تشویقش کرد؟ ولی‌ مسلما میشود درباره اش حرف زد، نمی شود؟

لینک
٢٠ آبان ۱۳٩٢ - احمد فاضلی