Windmills of my mind

جلوی آینه ایستادم، دلم نمی خواد سرم رو بالا بیارم تا چشمم به اون یارو که اون طرف ایستاده بیفته. می دونم داره خیره بهم نگاه می کنه. نه که ازش بدم بیاد، نه! فقط حوصله تحمل نگاهش رو ندارم. از وقتی بچه بود می شناسمش، کارش همینه، همیشه اونجا است، حتی صبح های زود که از خواب بیدار می شم می بینم که با چشم های پف کرده ایستاده اونجا و زل زده به من. چند دفعه سعی کردم زود تر از اون از خواب بلند شم ولی نتونستم. فکر کنم اصلا شب ها نمی خوابه. ولی می دونم که خسته می شه. چند دفعه آخر شب دیدمش که حسابی خسته بود و معلوم بود که به زور خودش رو نگه داشته که خوابش نبره. فکر کنم اگه چند دقیقه صبر می کردم خوابش می برد ولی متاسفانه من زودتر از اون خوابم برد. ولی برام جالبه که در عین حال از زندگی روزمره اش هم غافل نمی شه، مثلا بعضی وقت ها می بینمش که در حال شونه کردن موهاش یا در حالی که مسواک می زنه داره بهم نگاه می کنه. یه دفعه حوصله ام رو حسابی سر برده بود. تصمیم گرفتم بکشمش ولی نزدیک بود خودم رو زخمی کنم. مثل این که یه جور رابطه غیر فیزیکی بین ما هست انگار وجود یکی مون به اون یکی بستگی داره ولی کی به کی وابسته است نمی دونم. یه موقعی فکر می کردم اون به من وابسته است ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که احتمالا اون هم در مورد من همین فکر رو می کنه از اون به بعد دیگه مطمئن نیستم. یه مدت تصمیم گرفتم بهش محل نذارم، دیگه نگاهش نکردم. چند وقت گذشت ولی اون از رو نرفت. یه روز برای اینکه ببینم چه کار داره می کنه زیر چشمی یواشکی بهش نگاه کردم دیدم باز هم زل زده به من. مثل اینکه خیلی عاشق کارشه.

ولی مطمئنم که یه روز بالاخره خسته می شه. می ره می گیره می خوابه و اون وقت من میام و می بینم اونجا جاش خالیه. فکر کنم اون وقت دلم براش تنگ می شه. مطمئنم که یه روز خسته می شه همون قدر که از اومدن اولین برف مطمئن بودم. شاید هم من زودتر از اون خسته بشم. کی می دونه؟

لینک
٢٧ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی