ذهن همیشه در مراجعه است

چند روز پیش باربارا اومده بود آزمایشگاه. یه خورده با هم حرف زدیم و بعدش من رفتم خونه. توی راه خونه داشتم به زمانی فکر می کردم که باربارا با ما کار می کرد. اون موقع من تازه اومده بودم اینجا و باربارا دانشجوی دیپلما (یه چیزی مثل فوق لیسانس پیوسته) آزمایشگاه بود. توی چهار پنج ماهی که اونجا بود خیلی از تکنیک ها و کارها رو به من یاد داد، خیلی تشویقم کرد که آلمانی یاد بگیرم و خیلی از رسم ها و عادت های آلمانی ها رو برام توضیح داد. در عوض من هم وقتی رابطه اش با دوست پسرش دچار مشکل شده بود بهش کمک کردم تا از اون وضع بیرون بیاد. داشتم فکر می کردم که چه روزهای خوبی بود که یه دفعه یاد قدیم ها کردم البته نه خیلی قدیمی، منظورم اون اولیه که اومده بودم اینجا، دوره زبان آلمانی توی یک ماه اول، آزمایشگاه ژنتیک انسانی که یه هفته ای کار کردم و به طور اتفاقی یه جهش جدید توی جمعیت آلمانی که منجر به سندرم فالکونی می شد رو کشف کردیم، اولین سفرم توی آلمان به فایتسهوخهایم، رزیدنتس وورتسبورگ و باغش، موزه مرسدس بنز اشتوتگارت، خونه گوته و شیلر توی وایمار و هزار تا خاطره دیگه. حتی دو هفته پیش کنار فواره یخ زده رزیدنتس که داشتم بلند بلند می خوندم: "ز من نگارم حبیبم خبر ندارد، به حال زارم عزیزم نظر ندارد" و ملت با تعجب نگاه می کردن و مهری بهم می خندید.

همون موقع بود که به این رفتار بیمارگونه ذهنم پی بردم، اینکه به نظر می رسه نمی تونه در زمان حال زندگی کنه یا باید غصه آینده رو بخوره یا یاد گذشته کنه! حالا می دونم باهاش چه کار کنم.

پ.ن. از این سبک نوشتن خسته شدم، شاید سبک دیگری رو امتحان کنم، یه چیزی مثل پست "Windmills in my mind" البته شاید.

لینک
٢٩ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی