Fairy tale gone bad
از گرمای دستهایی که به دور بدنش حلقه شده بود از خواب بیدار شد. به طرف پنجره نگاه کرد. یک هواپیمای جت سعی می کرد با رد سفیدی که از خود باقی می گذاشت قسمتی از آسمان را که از پنجره اتاق دیده می شد به دو نیم کند. یادش آمد که قبل از به خواب رفتن چه لحظات شیرینی را تجربه کرده بود. حس کرد چقدر زندگی اش را دوست دارد و سرشار از خوشبختی است. آرام بدون اینکه شوهرش را بیدار کند از تخت خواب بلند شد و به آشپزخانه رفت. صبحانه را آماده کرد. شوهرش آمد و در سکوت صبحانه خوردند. بعد از صبحانه در در مورد برنامه شان برای روز تعطیل کمی صحبت کردند ولی چون نتوانستند علاقه مشترکی پیدا کنند بحث بالا گرفت و به بگو مگو ختم شد مثل همیشه! تا اینکه صدای گریه بچه از اتاق دیگر به بحثشان خاتمه داد. با خودش فکر کرد که اگر این بچه نبود شاید مدت ها پیش خودش را از شر این زندگی خلاص کرده بود. احساس کرد چقدر از این زندگی متنفر است.
با صدای مادرش از خواب بیدار شد.
پاشو دخترم امروز خیلی کار داریم تا شب باید خیلی چیزا رو آماده کنیم ناسلامتی امشب خواستگاری توه.
به طرف پنجره نگاه کرد. یک هواپیمای جت سعی می کرد با رد سفیدی که از خود باقی می گذاشت قسمتی از آسمان را که از پنجره اتاق دیده می شد به دو نیم کند ولی موفق نشد. قبل از اینکه به طرف دیگر پنجره برسد ابتدای ردش محو شده بود. حالا می دانست که جوابش به خواستگاری چه خواهد بود.
پ.ن. در راستای تغییر جنسیتم توسط پرشین بلاگ!

لینک
٢۸ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی