Herr Werner H 
بعد از اینکه کشت سلول های خونی را با تمرین روی خون خودم یاد گرفتم امروز برای گرفتن نمونه برای آزمایش های اصلی به بیمارستان رفتم. بیمار اول حتی قدرت حرف زدن نداشت ولی همکاریش فوق العاده بود. فکر می کنم در مرحله ای از بیماری بود که حتی حرف های مرا متوجه نمی شد. دومی هم دست کمی از اولی نداشت. سومی کمی سرحال تر بود. کمی با هم گپ زدیم. آخر سر پرسید که آزمایش هایت چقدر طول می کشد؟ برنامه زمان بندی ام را برایش گفتم و پرسیدم چرا می خواهی بدانی؟ گفت فقط خواستم بدانم تا وقتی من زنده ام به نتیجه می رسد یا نه. خشکم زد. موقع خون گرفتن از بیمار چهارم هنوز حواسم به قبلی بود. وقتی داشتم از اتاق بیرون می رفتم از پشت سرم صدا زد: دکتر مواظب خون ما باش! این بار حتی نتوانستم بگویم من دکتر نیستم. فقط سری به علامت اطاعت تکان دادم. چه وسواسی داشتم امروز موقع کشت سلول. شاید باید سخت تر کار کنم. شاید روزی پزشکی نتیجه این کار را ببیند و برای کمک به بیمارانش به کار برد. شاید روزی کسی درمانی برای بیماری پارکینسون پیدا کند. ولی برای آقای ورنر ه آن روز خیلی دیر خواهد بود. این را
خودش خوب می دانست.

لینک
٢٩ بهمن ۱۳۸٦ - احمد فاضلی