آفت عشق؛ وصل یا بوسه
بعضی چیزها باید ناتمام بماند. حکایت من است با این فیلم اینک آخرالزمان کاپولا. چیزی که در موردش دوست دارم همگامی ساختار با روایت فیلم است. فیلم ماجرای سفر ادیسه وار یا سیر و سلوکی است که شخصی می پیماید تا به مرادی برسد. روایت هم از یک قالب یک داستان راست و پوست کنده شروع می شود و همین طور که پیش می رود تعالی پیدا می کند و پیچیده تر می شود. یاد منطق الطیر و سلوک عارفان می اندازدم. اولین باری که تصمیم جدی گرفتم فیلم را ببینم شبی بود که در سینمای کوی دانشگاه به زبان اصلی پخش می شد. دقیقا از وقتی که فصل آخر فیلم با حضور مارلون براندو شروع می شود. خوابم برد. دفعه دوم به زبان فارسی از تلویزیون پخش می شد. باز هم در ابتدای همان فصل ناتمام گذاشتمش. آخرین بار هم باز از تلویزیون به زبان آلمانی؛ ناتمام در همان فصل! هیچ وقت هم نخواستم دی وی دیش را بگیرم و ببینم. البته کتاب دل تاریکی ژوزف کنراد را که ماجرای فیلم بر پایه ایده آن ساخته شده خوانده ام. ولی فیلم را دوست دارم ناتمام بگذارم. شاید دلیلش این باشد. شاید بهتر است بعضی کارها به پایان نرسند.
پ.ن. ۱ کامنت پروانه در پست پراکنده را دیدید؟ دست مریزاد!
پ.ن. ۲ دوست ایتالیایی ممنون که سر می زنی. آدرست را گم کرده ام. کمک کن.
لینک
٤ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی