برای دل خودم
از شب چهارشنبه که در جلسه ای بودم که دوستی عکس های سفرش به ایران را نمایش می داد حالم خوش نیست. مجموعه ای قریب به صد اسلاید که کاملا حرفه ای و از دید یک شرق شناس تهیه شده بود. طرف پزشک بازنشسته ای است که عشق باستان شناسی دارد. بیشتر از همه آن عکسی که نزدیک شیراز از تنگه ای گرفته بود که اسکندر (کبیر) در آنجا متوقف شده بود دلم را لرزاند. حکایت آریو برزن را برایش گفتم و اینکه دیگر این حکایت را دبستانی ها در کتاب هایشان نمی خوانند. نمی دانم برایش معنی داشت یا نه.
امروز دیدم که مقاله دیگری به نامم دارد زیر چاپ می رود. چه افتخاری بیش از این برای یک محقق! پیغامی فرستادم و از استادم تشکر کردم. شاید بعدا کارتی هم برای تشکر بفرستم. به همه گفتم که خیلی خوشحالم ولی به خودم نگفتم چون باورش نمی شود.
خودم هم فریب تبلیغاتم برای مدیریت زمان را خورده. از وقتی شروع کرده ام آشپزیم هم مثل سابق نیست! امروز وبگردی طولانی کردم و به گور پدر مدیریت زمان خندیدم ولی چیزی دستم را نگرفت. انگار خشکیده است چشمه ذهن خلق؛ مال من هم.
هوس داستان های مجید ایزدی را کرده ام که خودم ویراستارش بودم. ویراستاری در متروی تهران کرج در حالی که بغل دستی ها از روی فضولی سرک می کشیدند ببیند چکار می کنم. شاید هم داستان های چاپ نشده مجید برای آنها هم جذاب بود. باید بپرسم بالاخره ناشری پیدا کرد که بتواند با دلی آرام و قلبی مطمئن حاصل کارش را برای چاپ به او بسپارد؟
بالای سر مدیر آموزشگاهی که سابقا در آن تدریس می کردم نوشته بودند خوشبخت آن کسی که به قدردانی چشم ندوخته زیرا هرگز ناامید نمی شود. فکر می کنم منظورش این بود که مدرس عزیز اگر حق الزحمه ات را چند ماه دیر دادیم شاکی نشو! نمی دانم چرا الان این جمله یادم آمد. البته من می دانم شما نمی دانید احتمالا.

یادم رفته بود از کسانی که لطف کرده بودند و تولدم را تبریک گفته بودند تشکر کنم. بدین وسیله جبران می کنم. به صداقت می گویم از هیچ کس انتظار نداشتم یادش باشد به جز از یک نفر. از بخت من همه یادشان بود جز همان یک نفر!

اگر رزباد نبود با کی حرف می زدم. (می زدم؟)

لینک
۱٠ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی